درس الروضة البهیة (فقه ۳) (المتاجر - المساقاة)

جلسه ۱۴۷: کتاب الصلح ۱

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

ایجاب و قبول در صلح / مستقل یا فرع بودن عقد صلح

در جلسه قبل بیان شد که «عقد الصلح، جائز مع الاقرار و الانکار» و گفتیم که منظور از «جائز»، مشروع و صحیح بودن است (نه جواز در مقابل لزوم).

حال شهید می‌فرمایند: عقد صلح، به واسطۀ ایجاب و قبولی که صادر شود از شخص کامل (بالغ و عاقل و رشید و جائز‌التصرّف) لازم می‌شود یعنی هیچ کدام از طرفین، بدون رضایت طرف مقابلشان، حق فسخ عقد صلح را ندارند.

سؤال1: ایجاب و قبول را چه کسی باید بخواند؟

پاسخ: هر کسی که در ابتدا، با لفظ «صالحتُ» صیغه را بخواند می‌شود موجب، و شخصی که در مقابل می‌گوید: «قبلت یا رضیت» می‌شود قابل.

تفاوت عقد صلح با عقود دیگر همین است. یعنی در عقد صلح، موجب و قابل، شخص معیّنی نیستند! بلکه هر کسی که ابتدا لفظ «صالحت» را بگوید موجب است و شخص مقابل او، قابل خواهد بود.

سؤال2: شهید اول فرمودند: «هو جائز مع الاقرار و الانکار، فیلزم بالایجاب و القبول الصادرین من الکامل». سؤالی که پیش می‌‌آید این است که: معنای «فـ» در «فیلزم» چیست؟

پاسخ: این فاء، ظاهراً نتیجۀ جواز است. 

اشکال: لزوم عقد صلح به واسطۀ ایجاب و قبول نمی‌تواند نتیجه‌اش لزوم باشد (تفریع لزوم بر ما قبل صحیح نیست). زیرا آن «جائز»[۱] که در سابق بیان کردیم، اعمّ از این است که جائز یا لازم باشد. یعنی عقد می‌تواند مشروع و جایز باشد، همچنین می‌تواند مشروع و لازم باشد. لذا بهتر بود شهید اول، می‌فرمودند: «و یلزم» و عبارت «فیلزم» را به کار نمی‌بردند.

پاسخ: بارها و بارها این مطلب را در کتاب لمعه بیان کرده‌ایم که: اصل در تمام عقود، لزوم است. زیرا آیه قرآن فرمود: «أوفوا بالعقود» اگر هم عقدی را جائز می‌دانیم، به خاطر این است که دلیل خاص دارد ولی غیر از این موارد استثناء، سایر عقود لازم هستند. 

لذا وقتی دلیلی بر جواز عقد صلح نداریم، مشروعیّت آن مساوی با لزومش خواهد بود (خلاصه: دلیل خاص بر جواز عقد صلح وجود ندارد، لذا ذیل اصل اولی در عقود یعنی لزوم قرار می‌گیرد). به همین دلیل، آوردن «فـ» در کلام شهید اول، بدون اشکال است.

سؤال3: آیا عقد صلح، عقد جداگانه (برأسه) است؟ یا اینکه فرع عقود دیگر است؟

پاسخ: میان علماء در اینجا، دو مبنا وجود دارد:

الف) برخی: عقد صلح، عقد جداگانه‌ایست و هیچ ربطی به عقود دیگر ندارد. 

شهید ثانی: اصحّ‌ و اشهر القولین، همین قول است؛ زیرا اصل، عدم فرعیّت است.

ب) شیخ طوسی: عقد صلح، عقد جداگانه‌ای نیست. لذا باید در هر مورد بررسی کرده و ببینیم که فایده کدام یک از عقود، بر آن بار می‌شود؟ فایده هر کدام از عقود را که داشت، فرع همان عقد خواهد شد.

مثال: اگر عقد صلح، به این صورت انجام شود که به واسطۀ آن، «نقل عین در مقابل عوض معیّن» صورت بگیرد، در این صورت شیخ طوسی عقیده دارند که در این صورت، چنین صلحی فرع بیع است. حالا اگر به واسطۀ این صلح، «نقل منفعت معلومه در مقابل عوض معلومه» صورت بگیرد، در این صورت چنین صلحی فرع اجاره است و ...

دلیل شیخ طوسی: وقتی صلح، افادۀ این عقود را می‌کند، لذا حکم آن‌ها را هم دارد. وقتی صلح، افاده عقد بیع کرد، یعنی دقیقا دارد همان کاری را می‌کند که بیع انجام می‌شود و لذا باید آن را مصداق و فرع بیع بدانیم.

اشکال شهید ثانی به شیخ طوسی: اینکه یک عقد، همان معنایی را افاده کند که یک عقد دیگر هم آن معنا را افاده می‌کند، سبب نمی‌شود که این دو عقد را یکی بدانیم! یعنی گاهی اوقات، مشاهده می‌کنیم که دو عقد، در ظاهر یک مفاد را دارند ولی یکی نیستند!

مثال: هبۀ معوّضه (من کتابم را به شرطی به شما هبه می‌کنم که شما هم در عوض انگشترت را به من هبه کنی) با اینکه افاده بیع را دارد، ولی حتّی خودِ شیخ طوسی هم آن را بیع نمی‌دانند.


به معنای مشروع.

۴

تطبیق ایجاب و قبول در صلح / مستقل یا فرع بودن عقد صلح

وحيث كان عقداً جائزاً في الجملة (وقتی عقد صلح، عقد جائزی شد فی‌الجمله ـ در غیر مواردی که تحلیل حرام یا تحریم حلال است ـ) ﴿ فيلزم بالإيجاب والقبول (به واسطه ایجاب و قبول لازم می‌شود) الصادرين من الكامل ﴾ بالبلوغ والرشد (در رشد، عاقل بودن هم خوابیده است) ﴿ الجائز التصرّف ﴾ برفع الحجر (البته نه به هر ایجاب و قبولی! بلکه به ایجاب و قبولی که از شخصِ کامل ـ بالغ و رشید و جائز التصرّف ـ‌ صادر شده باشد) ، وتصحّ وظيفة كلّ من الإيجاب والقبول من كلّ منهما (فرد خاصی را موجب و قابل نمی‌دانیم! بلکه هر کسی اول بگوید موجب است و دیگری قابل) بلفظ «صالحت» (برای ایجاب) و «قبلت» (برای قبول) . وتفريع اللزوم على ما تقدّم غير حسن (سؤال: چرا با فـ، یلزم را بر ماقبل تفریع کردند؟ پاسخ: اینکه شهید اول، با فاء این تفریع را انجام داد، کار درستی نبود!) ؛ لأنّه (جواز و ما تقدّم) أعمّ منه (اعمّ از لزوم است) (عقد صلح، می‌تواند مشروع و صحیح باشد ولی نتیجه‌اش لزوم نباشد و جواز باشد) ولو عطفه ب‍ «الواو» كان أوضح (اگر شهید اول به جای «فیلزم» می‌فرمود «و یلزم» اوضح بود) . (دفاع شهید ثانی از شهید اول:) ويمكن التفاته (التفات مصنّف) إلىٰ أنّه عقد (شاید توجّه مصنّف به این نکته بوده است که صلح، یک عقد است) والأصل في العقود اللزوم (اصل در عقود هم این است که لازم باشند) إلّا ما أخرجه الدليل (مگر آن مواردی که دلیل آن‌ها را خارج کند) ، للأمر بالوفاء بها في الآية المقتضي له (چون امر شده است به وفاء در عقود در آیه شریفه «أوفوا بالعقود» که این امر در آیه، مقتضی لزوم است) .

﴿ وهو أصل في نفسه ﴾ (عقد صلح، یک عقد جداگانه‌ایست) على أصحّ القولين وأشهرهما لأصالة عدم الفرعيّة (اصل این است که هیچ عقدی، فرعِ عقد دیگر نیست) ، لا فرع البيع (فرع بیع نیست) والهبة والإجارة والعارية والإبراء، كما ذهب إليه الشيخ (جناب شیخ طوسی قائل شده‌اند به اینکه:) فجعله (قرار داده است جناب شیخ، صلح را) فرعَ البيع (مفعول دوم برای جعله) إذا أفاد نقل العين بعوض معلوم (اگر صلح، افاده کند نقل عین را به عوض معلوم، فرع بیع است ـ زیرا دقیقا دارد فایده بیع را افاده می‌کند ـ) ، وفرعَ الإجارة (مفعول دوم برای جعله) إذا وقع على منفعة معلومة بعوض معلوم (قرار داده است جناب شیخ طوسی  عقد صلح را فرع اجاره، وقتی که واقع شود صلح برای منفعت معلومه در مقابل عوض معلوم!) ، وفرعَ العارية (مفعول دوم برای جعله) إذا تضمّن إباحة منفعة بغير عوض (افاده منفعت به غیر عوض، مفاد عاریه است و لذا صلحی هم که این مفاد را داشته باشد، فرع عاریه خواهد بود) ، وفرعَ الهبة (مفعول دوم برای جعله) إذا تضمّن ملك العين بغير عوض (منظور از هبه در اینجا، هبه غیر معوّضه است) ، وفرعَ الإبراء (مفعول دوم برای جعله) إذا تضمّن إسقاط دين، استناداً (دلیل شیخ طوسی) إلى إفادته فائدتها (وقتی صلح، فایدۀ عقود دیگر را داشته باشد، پس فرع آن‌ها خواهد بود) حيث (قید افادته) يقع على ذلك الوجه (افاده می‌کند در جایی که واقع شود بر آن وجه) ، فيلحقه حكم ما لحق به (پس ملحق می‌شود به عقد صلح، حکم آنچه که عقد صلح به آن ملحق شده است) .

وفيه: أنّ إفادة عقد فائدة آخر (اینکه یک عقدی، فایدۀ عقد دیگر را افاده کند) لا تقتضي الاتّحاد (این دلیل بر اینکه این دو عقد یکی هستند و یکی فرع دیگریست نمی‌تواند باشد) ، كما لا تقتضي الهبة بعوض معين [فائدة] البيع (همانطور که اقتضاء نمی‌کند هبه به عوض معیّن، بیع را) .

۵

صلح و اقرار / صلح و شراکت

سؤال1: اگر شخصی طلب صلح کند، آیا این طلب صلح توسّط این شخص به این معناست که اقرار به آن بدهی کرده است؟

مثال: اگر زید مدّعی باشد که 100 درهم از عمرو طلب دارد. حال اگر عمرو، بدون هیچ اقرار و انکاری، به زید بگوید: «بیا با هم مصالحه کنیم». آیا طلبِ عمرو برای صلح، به معنای اقرار او به بدهی 100 درهمی است یا خیر؟

پاسخ: طلب صلح به معنای اقرار نیست! زیرا صلح هم می‌تواند با اقرار باشد و هم با انکار.

شهید ثانی: علّت ذکر این نکته توسّط شهید اول، بدین جهت است که: برخی از اهل سنّت معتقدند به عدم صحّت صلح مع الانکار. به همین جهت، اگر کسی در جایی طلب صلح کرد، حتما صلحِ صحیح مدّنظرش بوده است که همان صلح مع الاقرار است. لذا طلب صلح، دالّ بر اقرار است.

سؤال2: اگر دو نفر با یکدیگر شریک باشند ولی پس از مدّتی بخواهند این شراکتشان را با هم به هم بزنند ولی با مصالحه، آیا چنین عقد صلحی صحیح است؟

مسئله دو صورت دارد:

صورت اول: برای مثال، من و شما با همدیگر شریک هستیم و هر کدام مقداری پول گذاشته‌ایم روی هم و داریم با آن تجارت می‌کنیم و در سود و زیان شریک هستیم ـ من 10 میلیون گذاشته‌ام و شما هم 10 میلیون ـ. حالا اگر بعد از مدّتی شراکت، بدون محاسبۀ سود و زیان، من به شما بگویم: «بیا شراکتمان را به هم بزنیم ولی به این صورت با هم مصالحه کنیم که: شما 10 میلیون من را بده، بقیّه‌اش هر چه باقی‌ماند برای شما مطلقا ـ چه سود کرده‌ بودیم در این چند وقت چه زیان!ـ. آیا چنین مصالحه‌ای صحیح است یا خیر؟

حکم صورت اول: این عقد صلح صحیح است و مشکلی هم ندارد. کسی‌ هم که مقدار زیاد‌تر به او می‌رسد، در حکم این است که شخصِ مقابل، این اضافه را به او هبه کرده است. و آن کسی هم که نقص به او وارد می‌شود را گویا ابراء کرده است.

صورت دوم: اگر طرفین، نمی‌خواهند عقد شراکت را به هم بزنند (می‌خواهند شراکتشان را ادامه دهند) ولی عقدِ صلحی را برای آینده می‌خوانند. برای مثال: من و شما، 6 ماه است که با یکدیگر شریک هستیم و قرار است 6 ماه دیگر هم شراکتمان را ادامه دهیم. حالا من به شما می‌گویم: «تا به حال هرچه بوده است را حساب کردیم و سود و زیان بینمان تقسیم شد. امّا حالا که سهم من 10 میلیون و سهم شما هم 10 میلیون است، بیا شراکتمان را ادامه دهیم، ولی مصالحه می‌کنیم که در این شراکت، 10 میلیون من سرِ جایش باقی باشد و در اتمامِ شراکت من این 10 میلیون را بتوانم بردارم، ولی باقی‌مانده‌اش، هرچه بود ـ چه سود داشت و چه زیان ـ برای شما!». آیا چنین صلحی صحیح است یا خیر؟

حکم صورت دوم: «فیه نظر» یعنی در این صورت دوّم، دو وجه وجود دارد:

الف) این صلح، باطل است: زیرا چنین شرطی، با مقتضای عقد شراکت منافات دارد؛ چون مقتضای عقد شراکت این است که «هر کدام از شرکاء، به نسبت پولی که گذاشته‌ است، در سود و ضرر سهیم باشد» و این عقدِ صلح مطرح شده، دارد مقتضای عقد شراکت را به هم می‌زند.

ب) این صلح، صحیح است: زیرا روایتی داریم در اینجا که از اطلاق آن، می‌توان حکم به صحّت صلح در این مورد خاصّ کرد.

۶

تطبیق صلح و اقرار / صلح و شراکت

﴿ ولا يكون طلبه إقراراً ﴾ (طلب صلح اقرار نیست) لصحّته مع الإقرار والإنكار (صلح مشروع است، چه اقرار کرده باشد و چه انکار) . ونبّه به على خلاف بعض العامّة (شهید اول به این نکته اشاره کردند تا مخالفت خود را با قول برخی از عامّه نشان دهند) الذاهب (القائل) إلى عدم صحّته مع الإنكار (صلح مع الانکار صحیح نیست) حيث فرّع عليه (عدم صحّت صلح با انکار) أنّ طلبه إقرار (معنای طلب صلح، اقرار است) ؛ لأنّ إطلاقه (صلح) ينصرف إلى الصحيح (وقتی شخصی طلبِ صلح می‌کند، طبیعتاً صلح صحیح مدّنظرش است) وإنّما يصحّ مع الإقرار، فيكون (طلب صلح) مستلزماً له (اقرار) .

﴿ ولو اصطلح الشريكان (اگر دو شریک صلح بکنند) على أخذ أحدهما رأس المال والباقي للآخر (صلحشان به این صورت باشد: یکی از طرفین، رأس المالش را دریافت کند و بقیّه هرچقد که بود، برای طرف مقابل باشد) رَبِح أو خَسِر (چه سود کرده باشد و چه زیان کرده باشد) صحّ عند انقضاء الشركة ﴾ وإرادة فسخها (این صلح صحیح است، ولی به شرط اینکه این مصالحه را در وقت انقضاء شرکت و فسخش انجام دهند ـ یعنی باید صلحشان نسبت به سود و زیان گذشته باشد ـ) ، لتكون الزيادة مع من هي معه بمنزلة الهبة (برای اینکه آن زیاده برای آن کسی که زیاده به او می‌رسد، به منزلۀ هبه باشد) ، والخسران على من هو عليه (ضرری هم که آن شخص من هو علیه می‌کند) بمنزلة الإبراء (به منزلۀ ابراء باشد) .

﴿ ولو شرطا بقاءهما على ذلك ﴾ (اگر شرط کنند شریکان، بقائشان را بر شراکت) بحيث يكون ما يتجدّد (آن‌چه در آینده از ربح و خسران قرار است به وجود بیاید) من الربح والخسران لأحدهما ، دون الآخر (یکی‌شان می‌خواهد سرمایه‌اش بر جای خود باقی بماند و سود و زیان تنها برای شخص مقابل باشد) ﴿ ففيه نظر ﴾ (فیه وجهین) من (وجه بطلان:) مخالفته (چنین شرطی) لوضع الشركة (این شرطی که دارد در این صلح مطرح می‌شود، با وضح شراکت مخالفت دارد ـ‌ با مقتضای عقد شراکت جور در نمی‌آید ـ) حيث إنّها (شرکت) تقتضي كونهما (ربح و خسران) على حسب رأس المال (اقتضای شراکت این است که سود و زیان، به نسبت راس المال باشد) ، ومن (وجه صحّت:)  إطلاق الرواية بجوازه (روایتی که در اینجا وجود دارد، نسبت به جواز چنین صلحی مطلق است) (روایت: «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ اِبْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ اَلْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : فِي رَجُلَيْنِ اِشْتَرَكَا فِي مَالٍ فَرَبِحَا فِيهِ وَ كَانَ مِنَ اَلْمَالِ دَيْنٌ وَ عَلَيْهِمَا دَيْنٌ فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِصَاحِبِهِ أَعْطِنِي رَأْسَ اَلْمَالِ وَ لَكَ اَلرِّبْحُ وَ عَلَيْكَ اَلتَّوَى ـ زیان و خسارت ـ فَقَالَ لاَ بَأْسَ إِذَا اِشْتَرَطَا فَإِذَا كَانَ شَرْطٌ يُخَالِفُ كِتَابَ اَللَّهِ ، فَهُوَ رَدٌّ إِلَى كِتَابِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ .) بعد ظهور الربح من غير تقييد بإرادة القسمة صريحاً (در این روایت، حرفی از اینکه می‌خواهند مالشان را تقسیم کنند و شراکت را به هم بزنند، وجود نداشت) ، فيجوز مع ظهوره أو ظهور الخسارة مطلقاً (جایز است این شرط در فرض ظهور ربح یا ظهور خسارت مطلقا) . ويمكن أن يكون نظره في جواز الشرط مطلقاً (ممکن است نظر جناب مصنّف ـ اشکال مصنّف ـ در اشکال و نظر، جواز شرط باشد مطلقا) وإن كان في ابتداء الشركة (یعنی در صورت سوّم ـ از روز اوّل شراکت چنین شرطی را مطرح کنند ـ هم صحیح است) ، كما ذهب إليه (جواز مطلق) الشيخ وجماعة زاعمين (گمان کرده‌اند که:) أنّ إطلاق الرواية يدلّ عليه (اطلاق این روایت، این نکته را به ما می‌فهماند که چه ابتداء شرکت باشد و چه وسط شراکت باشد، فرقی نمی‌کند و هر دو صورت را می‌گیرد) ، و لعموم «المسلمون عند شروطهم» (عموم این عبارت می‌گوید: اگر مؤمن شرطی کرد، پای شرطش می‌ایستد) والأقوى المنع (اقوی این است که ما چنین شرطی را قبول نداریم ـ چون مخالف مقتضای شراکت است ـ) ، وهو (منعی که ما هم به آن قائل شدیم) مختاره في الدروس (مختار شهید اول است در دروس) .

عالماً ببطلان الدعوى (١) لكنّه هنا صحيح ظاهراً وإن فسد باطناً، وهو صالح للأمرين معاً؛ لأنّه محلّل للحرام بالنسبة إلى الكاذب، ومحرّم للحلال بالنسبة إلى المحقّ.

وحيث كان عقداً جائزاً في الجملة ﴿ فيلزم بالإيجاب والقبول الصادرين من الكامل بالبلوغ والرشد ﴿ الجائز التصرّف برفع الحجر، وتصحّ وظيفة كلّ من الإيجاب والقبول من كلّ منهما بلفظ «صالحت» و «قبلت». وتفريع اللزوم على ما تقدّم (٢) غير حسن؛ لأنّه أعمّ منه ولو عطفه ب‍ «الواو» كان أوضح. ويمكن التفاته إلىٰ أنّه عقد والأصل في العقود اللزوم إلّا ما أخرجه الدليل، للأمر بالوفاء بها في الآية المقتضي له.

﴿ وهو أصل في نفسه على أصحّ القولين وأشهرهما (٣) لأصالة عدم الفرعيّة، لا فرع البيع والهبة والإجارة والعارية والإبراء، كما ذهب إليه الشيخ (٤) فجعله فرعَ البيع إذا أفاد نقل العين بعوض معلوم، وفرعَ الإجارة إذا وقع على منفعة معلومة بعوض معلوم، وفرعَ العارية إذا تضمّن إباحة منفعة بغير عوض، وفرعَ الهبة إذا تضمّن ملك العين بغير عوض، وفرعَ الإبراء إذا تضمّن إسقاط دين، استناداً إلى إفادته فائدتها حيث يقع على ذلك الوجه، فيلحقه حكم ما لحق به.

وفيه: أنّ إفادة عقد فائدة آخر لا تقتضي الاتّحاد، كما لا تقتضي الهبة

__________________

(١) ورد التفسيران في القواعد ٢:١٧٢، والتنقيح الرائع ٢:٢٠١ ـ ٢٠٢.

(٢) يعني قول الماتن قدس‌سره: وهو جائز مع الإقرار والإنكار إلّا ...

(٣) ذهب إليه المحقّق في الشرائع ٢:١٢١، والعلّامة في القواعد ٢:١٧٢، والشهيد في الدروس ٣:٣٢٧.

(٤) اُنظر الموارد في المبسوط ٢:٢٨٨ ـ ٢٨٩.

بعوض معين [فائدة] (١) البيع.

﴿ ولا يكون طلبه إقراراً لصحّته مع الإقرار والإنكار. ونبّه به على خلاف بعض العامّة الذاهب إلى عدم صحّته مع الإنكار (٢) حيث فرّع عليه أنّ طلبه إقرار؛ لأنّ إطلاقه ينصرف إلى الصحيح وإنّما يصحّ مع الإقرار، فيكون مستلزماً له.

﴿ ولو اصطلح الشريكان على أخذ أحدهما رأس المال والباقي للآخر رَبِح أو خَسِر صحّ عند انقضاء الشركة وإرادة فسخها، لتكون الزيادة مع من هي معه بمنزلة الهبة، والخسران على من هو عليه بمنزلة الإبراء.

﴿ ولو شرطا بقاءهما على ذلك بحيث يكون ما يتجدّد من الربح والخسران لأحدهما، دون الآخر ﴿ ففيه نظر من مخالفته لوضع الشركة حيث إنّها تقتضي كونهما على حسب رأس المال، ومن إطلاق الرواية بجوازه بعد ظهور الربح (٣) من غير تقييد بإرادة القسمة صريحاً، فيجوز مع ظهوره أو ظهور الخسارة مطلقاً. ويمكن أن يكون نظره في جواز الشرط مطلقاً وإن كان في ابتداء الشركة، كما ذهب إليه الشيخ (٤) وجماعة (٥) زاعمين أنّ إطلاق الرواية يدلّ عليه، ولعموم

__________________

(١) لم يرد في المخطوطات.

(٢) وهو الشافعي كما في المغني لابن قدامة ٤:٥٢٧، وانظر المجموع ١٣:٧٠، ومغني المحتاج ٢:١٧٩ ـ ١٨٠.

(٣) اُنظر الوسائل ١٣:١٦٥، الباب ٤ من أبواب الصلح.

(٤) لم نعثر عليه في كتب الشيخ ولا على من حكى ذلك عنه، كما اعترف به السيد العاملي في مفتاح الكرامة ٥:٤٦٩.

(٥) لم نعثر على الجماعة أيضاً كما اعترف به السيد العاملي، نعم هو لازم الإطلاق في الشرائع ٢:١٢١، والمختصر النافع:١٤٤، والقواعد ٢:١٧٣، والإرشاد ١:٤٠٤، والتحرير ٣:١٦، وغيرها، وانظر التفصيل في مفتاح الكرامة ٥:٤٦٨ ـ ٤٦٩، والمناهل:٣٤٩.

«المسلمون عند شروطهم» (١) والأقوى المنع، وهو مختاره في الدروس (٢).

﴿ ويصحّ الصلح على كلّ من العين والمنفعة بمثله وجنسه ومخالفه لأنّه بإفادته فائدة البيع صحّ على العين، وبإفادته فائدة الإجارة صحّ على المنفعة، والحكم في المماثل والمجانس والمخالف فرع ذلك والأصل والعموم يقتضيان صحّة الجميع، بل ما هو أعمّ منها كالصلح على حقّ الشفعة والخيار وأولويّة التحجير والسوق والمسجد بعين ومنفعة وحقّ آخر؛ للعموم.

﴿ ولو ظهر استحقاق العوض المعيّن من أحد الجانبين ﴿ بطل الصلح كالبيع، ولو كان مطلقاً رجع ببدله، ولو ظهر في المعيّن عيب فله الفسخ. وفي تخييره بينه وبين الأرش وجه قويّ. ولو ظهر غبن لا يتسامح بمثله ففي ثبوت الخيار ـ كالبيع ـ وجه قويّ، دفعاً للضرر المنفيّ الذي ثبت (٣) بمثله الخيار في البيع.

﴿ ولا يعتبر في الصلح على النقدين القبض في المجلس لاختصاص الصرف بالبيع وأصالة الصلح، ويجيء على قول الشيخ اعتباره.

وأمّا من حيث الربا ـ كما لو كانا من جنس واحد ـ فإنّ الأقوىٰ ثبوته فيه، بل في كلّ معاوضة؛ لإطلاق التحريم في الآية (٤) والخبر (٥).

__________________

(١) الوسائل ١٢:٣٥٣، الباب ٦ من أبواب الخيار، الحديث ٢.

(٢) الدروس ٣:٣٣٣.

(٣) في سوى (ع) : يثبت.

(٤) البقرة:٢٧٥.

(٥) اُنظر الوسائل ١٢:٤٢٢، الباب الأوّل من أبواب الربا وغيره من الأبواب.