در جلسه قبل بیان شد که «عقد الصلح، جائز مع الاقرار و الانکار» و گفتیم که منظور از «جائز»، مشروع و صحیح بودن است (نه جواز در مقابل لزوم).
حال شهید میفرمایند: عقد صلح، به واسطۀ ایجاب و قبولی که صادر شود از شخص کامل (بالغ و عاقل و رشید و جائزالتصرّف) لازم میشود یعنی هیچ کدام از طرفین، بدون رضایت طرف مقابلشان، حق فسخ عقد صلح را ندارند.
سؤال1: ایجاب و قبول را چه کسی باید بخواند؟
پاسخ: هر کسی که در ابتدا، با لفظ «صالحتُ» صیغه را بخواند میشود موجب، و شخصی که در مقابل میگوید: «قبلت یا رضیت» میشود قابل.
تفاوت عقد صلح با عقود دیگر همین است. یعنی در عقد صلح، موجب و قابل، شخص معیّنی نیستند! بلکه هر کسی که ابتدا لفظ «صالحت» را بگوید موجب است و شخص مقابل او، قابل خواهد بود.
سؤال2: شهید اول فرمودند: «هو جائز مع الاقرار و الانکار، فیلزم بالایجاب و القبول الصادرین من الکامل». سؤالی که پیش میآید این است که: معنای «فـ» در «فیلزم» چیست؟
پاسخ: این فاء، ظاهراً نتیجۀ جواز است.
اشکال: لزوم عقد صلح به واسطۀ ایجاب و قبول نمیتواند نتیجهاش لزوم باشد (تفریع لزوم بر ما قبل صحیح نیست). زیرا آن «جائز»[۱] که در سابق بیان کردیم، اعمّ از این است که جائز یا لازم باشد. یعنی عقد میتواند مشروع و جایز باشد، همچنین میتواند مشروع و لازم باشد. لذا بهتر بود شهید اول، میفرمودند: «و یلزم» و عبارت «فیلزم» را به کار نمیبردند.
پاسخ: بارها و بارها این مطلب را در کتاب لمعه بیان کردهایم که: اصل در تمام عقود، لزوم است. زیرا آیه قرآن فرمود: «أوفوا بالعقود» اگر هم عقدی را جائز میدانیم، به خاطر این است که دلیل خاص دارد ولی غیر از این موارد استثناء، سایر عقود لازم هستند.
لذا وقتی دلیلی بر جواز عقد صلح نداریم، مشروعیّت آن مساوی با لزومش خواهد بود (خلاصه: دلیل خاص بر جواز عقد صلح وجود ندارد، لذا ذیل اصل اولی در عقود یعنی لزوم قرار میگیرد). به همین دلیل، آوردن «فـ» در کلام شهید اول، بدون اشکال است.
سؤال3: آیا عقد صلح، عقد جداگانه (برأسه) است؟ یا اینکه فرع عقود دیگر است؟
پاسخ: میان علماء در اینجا، دو مبنا وجود دارد:
الف) برخی: عقد صلح، عقد جداگانهایست و هیچ ربطی به عقود دیگر ندارد.
شهید ثانی: اصحّ و اشهر القولین، همین قول است؛ زیرا اصل، عدم فرعیّت است.
ب) شیخ طوسی: عقد صلح، عقد جداگانهای نیست. لذا باید در هر مورد بررسی کرده و ببینیم که فایده کدام یک از عقود، بر آن بار میشود؟ فایده هر کدام از عقود را که داشت، فرع همان عقد خواهد شد.
مثال: اگر عقد صلح، به این صورت انجام شود که به واسطۀ آن، «نقل عین در مقابل عوض معیّن» صورت بگیرد، در این صورت شیخ طوسی عقیده دارند که در این صورت، چنین صلحی فرع بیع است. حالا اگر به واسطۀ این صلح، «نقل منفعت معلومه در مقابل عوض معلومه» صورت بگیرد، در این صورت چنین صلحی فرع اجاره است و ...
دلیل شیخ طوسی: وقتی صلح، افادۀ این عقود را میکند، لذا حکم آنها را هم دارد. وقتی صلح، افاده عقد بیع کرد، یعنی دقیقا دارد همان کاری را میکند که بیع انجام میشود و لذا باید آن را مصداق و فرع بیع بدانیم.
اشکال شهید ثانی به شیخ طوسی: اینکه یک عقد، همان معنایی را افاده کند که یک عقد دیگر هم آن معنا را افاده میکند، سبب نمیشود که این دو عقد را یکی بدانیم! یعنی گاهی اوقات، مشاهده میکنیم که دو عقد، در ظاهر یک مفاد را دارند ولی یکی نیستند!
مثال: هبۀ معوّضه (من کتابم را به شرطی به شما هبه میکنم که شما هم در عوض انگشترت را به من هبه کنی) با اینکه افاده بیع را دارد، ولی حتّی خودِ شیخ طوسی هم آن را بیع نمیدانند.