درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۲۲: کتاب الدیات ۸: مورد دیه ۸

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مسئله چهارم: روایت اول

مسئله چهارم

مقدمه: شهید در مسئله چهارم، 4 روایت را در باب مورد بررسی قرار داده اند که این 4 روایت احکامی دارند که با اصول و قواعد ما ناسازگار است (هر چند بعضی موارد را توجیه کرده اند) ایشان این 4 روایت را بیان می کنند و موضع گیری علما را درباره آن مشخص می کنند.

 

روایت اول: اگر دزدی به خانه ای برود و شروع به دزیدن لباس کرد تا اینکه ناگهان زن خانواده را دید و ترغیب شد که با آن زن مقاربت کند و این کار را انجام داد و او را وطی کرد و بعد بچه آن زن را نیز به قتل رساند. سپس زن با وسیله ای به سر دزد زد و او را کشت. در اینجا تکلیف چیست؟ در روایت سه نکته آمده است: 

1) خون دزد هدر است (عوض ندارد)

2) از مال دزد، باید 4000 هزار درهم به عنوان بُضع زن به او بدهند.

3) ورثه دزد، ضامن دیه بچه مقتول هستند.

شهید ثانی می فرمایند: دلیل این سه حکمی که در روایت آمده چیست؟

اولا: این که امام فرمودند خون دزد هدر است به این جهت است که فرض بر این است که دزد در اینجا «محارب» است (قبلا در بحث محارب خوانده شد که اگر برای دفاع کسی با محارب بجنگد، و محارب کشته شود (به شرط اینکه فابل دفع نباشد مگر به قتل) خونش هدر است) 

ثانیا: آن 4000 درهم که عوض بضع قرار داده شد، را باید حمل کنیم بر اینکه این زن، از زنانی است که مهرالمثل آن ها 4000 درهم است. (البته به شرط اینکه مبنا مهرالمثل باشد و مهرالسنه نباشد) علت هم این است که زنای دزد در واقع جنایتی است که اتفاق افتاده است و در جنایت جانب مالیت غلبه دارد (همانند حکم «الغاصب یوخذ باشق الاحوال» که بحث آن در صفحه 415 گذشت که اگر غاصب، عبدی را بدزدد بعد بکشد، اگر قیمت عبد، 10 برابر دیه هم باشد، بازهم غاصب ضامن آن دیه است. با اینکه گفته شده بود که اگر عبدی در جنایتی کشته شود بدون غصب دیگر دیه او بالاتر از دیه حر نمی تواند باشد ولی اینجا چون غاصب یوخذ باشق الاحوال لذا باید هر مقدار قیمت آن عبد هست را بدهند)

ثالثا: اینکه گفته شد ورثه دزد، ضامن دیه بچه هستند، قبلا بیان شد، در صورتی که قتل عمد صورت بگیرد، حکم قصاص است ولی اینجا حکم به دیه شده است زیرا محلّ قصاص از بین رفته است (دزدی که باید قصاص شود، مرده است).

با این توضیحات، این روایت مخالف با قواعد ما نیست. گرچه عدد 4000 درهم، یک عدد تعبدی نیست و بستگی به مهرالمثل زن دارد.

نکته1: فرض ما بر این بود که زن دزد را دفاعا کشته است. اما اگر زن، دزد را قصاصا کشت، دیگر ورثه دزد نباید دیه بچه را بدهند زیرا قصاص دزد انجام شده است و محلی برای دیه باقی نمی ماند.

نکته2: اگر در بحث «فوات محل قصاص» هم نظر با ابن ادریس باشیم، دیگر  با از بین رفتن محل قصاص، تبدیل به دیه صورت نمی گیرد و بر ورثه دزد چیزی نیست.

نکته3: اگر زن، دزد را بکشد، نه قصاصا و نه دفاعا (مثلا بچه توسط دزد کشته نشده است و دفاعا هم نبوده است یعنی وقتی دزد داشته به بیرون می رفته او را کشته است) بلکه عدوانا او را بکشد، باید خود زن را قصاص کنند.

۴

تطبیق مسئله چهارم: روایت اول

 ﴿ الرابعة ﴾:

﴿ روى عبد الله بن طلحة عن أبي عبد الله عليه‌السلام (روایت کرده است عبدالله بن طلحه از امام صادق علیه السلام)  في لُصّ (دزد) جمع ثياباً (دزدیدن لباس خصوصیتی ندارد. مشغول دزدی هر چیزی باشد باز این حکم ثابت است) ، ووطئ امرأة ، وقتل ولدها (امراة) ، فقتلته ﴾ المرأة (زن، دزد را کشت) : ﴿ أنّه هدر (خون دزد هدر است) ﴾ أي دمه باطل لا عوض له (نه قصاص دارد و نه دیه) ﴿ وفي ماله (در ترکه دزد) أربعة آلاف درهم * ﴾ عوضاً عن البُضع (4000 هزار درهم باید به عوض بضع به زن بدهند) ﴿ ويضمن مواليه ﴾ وورثته (نمی گوید از مال دزد باید دیه را بدهند! بلکه می گوید بر عهده ورثه است دیه آن غلام) ﴿ دية الغلام ﴾ الذي قتله. (متن روایت: عن عبد اللّٰه بن طلحة عن أبي عبد اللّٰه عليه السّلام قال: سألته عن رجل سارق دخل على امرأة ليسرق متاعها فلما جمع الثياب تابعته نفسه فكابرها على نفسها فواقعها فتحرك ابنها فقام إليه فقتله بفأس كان معه فلما فرغ حمل الثياب و ذهب ليخرج حملت عليه بالفأس فقتلته فجاء أهله يطلبون بدمه من الغد - فقال أبو عبد اللّٰه عليه السّلام أقض على هذا كما وصفت لك فقال يضمن مواليه الذين طلبوا بدمه دية الغلام و يضمن السارق فيما ترك أربعة آلاف درهم بمكابرتها على فرجها أنّه زان و هو في ماله غرامة و ليس عليها في قتلها إياه شيء لأنّه سارق قال رسول اللّٰه صلّى اللّه عليه و آله من كابر امرأة ليفجر بها فقتلته فلا دية له و لا قود)

(حال شهید ثانی تلاش می کنند تا این روایت را مطابق با اصول و قواعد تفسیر کنند:) ووجه الأوّل (اینکه خون دزد هدر است): أنّه محارِب (دز محارب بوده است) يُقتل إذا لم يندفع إلّا به (کشته شده است البته در صورتی که قابل دفع نبوده است مگر به قتل). ويحمل المقدّر من الدراهم (اینکه امام فرمود باید 4000 درهم به زن بدهند) على أنّه مهر أمثالها (حمل می شود این 4000 درهم بر اینکه این مقدار، مهرالمثل این زن بوده است) ، بناءً على أنّه لا يتقدّر بالسنّة (بنابر اینکه در این موارد، مهر را مهرالسنه در نظر نگیریم. زیرا مهرالسنه 500 درهم است و نه 4000 درهم) ؛ لأنّه جناية يغلب فيها جانب الماليّة (زیرا زنایی که این دزد انجام داده است جنایتی است که در آن غلبه دارد جانب مالیت) ، كما يضمن الغاصب قيمة العبد المغصوب (در غاصب هم همینگونه بود. اگر غاصبی عبدی را غصب کند، قیمت آن عبد را ضامن است) وإن تجاوزت ديةَ الحرّ (ولو اینکه از دیه حر تجاوز کند زیرا در غاصب قاعده ای داریم ـ الغاصب یوخذ باشق الاحوال ـ).

ووجه ضمان دية الغلام مع أنّه مقتول عمداً: فوات (خبر وجه) محلّ القصاص (دلیل ضمان دیه غلام، با اینکه این غلام عمدا کشته شده بود و باید قصاص می شد، چون محل قصاص فوت شده است باید دیه بدهند) (در صفحه 453 گفته شد که اگر محل قصاص فوت شود، به دیه تبدیل می شود مگر در نظر ابن ادریس که می گفت در صورت فوت محل قصاص، به دیه تبدیل نمی شود و ساقط است) ، وقد تقدّم وبهذا التنزيل لا تنافي الرواية الاُصولَ (با این توجیهات، دیگر روایت با اصول و قواعد ما ناسازگار نیست) ، لكن لا يتعيّن ما قدّر فيها من عوض البُضع (البته دیگر آن 4000 درهم، تعیّن پیدا نمی کند و بسته به مقدار مهرالمثل زن دارد) . ولو فُرض قتل المرأة له قصاصاً عن ولدها (تا اینجا بحث در این بود که زن، دزد را دفاعا کشته است. ولی حالا اگر زن دزد را قصاصا کشته باشد مثلا تا دزد داشت می رفت بیرون، زن به قصد قصاص او را کشت) ، سقط غُرم الأولياء أو أسقطنا ( عطف برفرض) الحقّ بفوات محلّ القصاص (طبق نظر ابن ادریس: با فوت محل قصاص، حق ساقط است و تبدیل به دیه نمی شود)، فلا دية. وإن قتلته دفاعاً (اگرچه او را دفاعا کشته باشد) ، أو قتلته (عطف بر فرض) لا لذلك (نه قصاصا و نه دفاعا! بلکه عدوانا) قيدت به (قصاص می شود زن به قتلی که انجام داده است) .

۵

مسئله چهارم: روایت دوم

روایت دوم: اگر مردی با زنی ازدواج کرد، و شب عروسی، مرد وارد حجله شود و ببیند عروس، با دوست پسرش در حجله نشسته است و سپس زوج، دوست پسر زن را بکشد و زن هم بزند شوهر را بکشد، در اینجا تکلیف چیست؟ در روایت آمده است که: زن به خاطر قتل زوج، قصاص می شود و همچنین زن باید دیة دوست پسرش را هم بدهد. زیرا این زن، سبب تلف شدن این صدیق (دوست پسر) شده است.

شهید اول به متن روایت اشکال می کنند و می فرمایند: اگر دوست پسر این زن، نداند این زن عروس شده است که حرفی نیست. ولی اگر این دوست پسر می دانسته که این زن عروسی کرده است و باز با این حال به حجلة رفته است چی؟ خودش باعث و بانی این اتفاقات شده است و عروس دیگر او را گول نزده است که بگوییم مقصر است. علت اینکه گفتیم باید دیه این دوست پسر را زن بدهد این بود که زن مقصر بود! حالا که دوست پسر خودش مقصر بوده است چی؟ در این صورت خون آن دوست پسر هدر است و دیه ای ندارد که زن بخواهد آن را بپردازد. علت اینکه می گوییم خون این دوست پسر هدر است، این است که ما حکمی داریم که اگر: مردی وارد خانه اش شود و ببیند مردی در نزد همسرش است، می تواند آن مرد را بکشد و خون آن مرد هدر است.

شهید ثانی: جناب شهید اول! اشکال شما وارد نیست! زیرا در روایت ندارد که این دوست پسر به قصد زنا به نزد زن رفته بوده است! این هدر بودن خون دوست پسر، درصورتی است که به قصد زنا نزد زن رفته باشد. ولی چنین چیزی در روایت نیست. تازه، اگر دوست پسر قصد زنا داشته باشد ولی زنا نکرده باشد، بازهم زوج نمی تواند او را بکشد. وقتی مرد می تواند مرد دیگری که وارد خانه اش شده است را بکشد، که زنای او ثابت شده باشد والا کشتن جایز نیست و نمی توان خون این شخص را هدر دانست. لذا این فرمایش شهید اول، درست نیست!

علی ای حال، حکم این روایت با دو مشکل مواجه است: 

  • مشکل سندی (که این مشکل در روایت قبلی هم هست زیرا سند این دو روایت یکی است)
  • این روایت، قضیة فی واقعة است و مخالف قواعد و اصول ماست. زیرا طبق قواعد یا باید گفت خون صدیق (دوست پسر) هدر است و یا باید گفت ضمان بر عهده زوج است. زیرا زوج او را کشته و ربطی به زوجة ندارد. (البته چه بسا امام در این واقعه موجب لزوم دیه را می دانستند که ما نمی دانیم ولی به هر حال ما نمی توانیم چنین حکمی را بکنیم.) 
۶

تطبیق مسئله چهارم: روایت دوم

﴿ وعنه (امام صادق) عليه‌السلام ﴾ بالطريق السابق (با همان سند روایت قبلی. بعدا هم که می گویند این روایت ضعیف السند است یعنی روایت قبل هم ضعیف بوده است) ﴿ في صديق عروس قتله الزوج (در دوست عروس که زوج او را کشت) ﴾ لمّا وجده عندها في الحجلة ليلة العرس ﴿ فقتلت ﴾ المرأة ﴿ الزوج (زوج رفیق زن را می کشد و زن هم زوج را) ﴾: أنّها ﴿ تُقتل (قصاص می شود) به ﴾ أي بالزوج ﴿ وتضمن ﴾ دية ﴿ الصديق (زوجة ضامن دیه صدیق هم هست) ﴾ بناءً على أنّها سبب تلفه (بنا بر اینکه این زن سبب تلف صدیق شد)، بغرورها إيّاه (به واسطه گول زدن این زوجه آن دوست پسر را).

﴿ (اشکال شهید اول:) والأقرب أنّه ﴾ أي الصديق ﴿ هَدر إن علم ﴾ بالحال (اگر دوست پسر، وضعیت را می دانسته است ـ یعنی می دانسته که این زوجة ازدواج کرده است ـ و رفته، خونش هدر است) ؛ لأنّ للزوج قتلَ من يجد في داره للزنا (زوج می تواند بکشد کسی را که در خانه اش پیدا می کندبرای زنا)، فسقط القَوَد عن الزوج (زوج قصاص نمی شود حتی اگر زنده بود) .

و (اشکال شهید ثانی به شهید اول:) يشكل بأنّ دخوله أعمّ من قصد الزنا (مشکل این حرف شهید اول این است که دخول صدیق، اعم از قصد زناست. یعنی شاید برای قصد زنا نرفته باشد). ولو سُلّم (حتی اگر بگوییم به قصد زنا نزد زن رفته است) منعنا الحكم (بازهم نمی توان گفت که دیه گردن زوجة است) بجواز قتل مريده مطلقاً (منع می کنیم حکم را به جواز قتل مرید زنا حتی اگر مشغول زنا نباشد)، والحكم المذكور في الرواية (اینکه گفته شد در روایت دیه صدیق بر عهده زوجه است) ـ مع ضعف سندها (علاوه بر ضعف سند) ـ في واقعة (قضیه فی واقعه است) مخالفاً للاُصول (مخالف قواعد است) ، فلا يتعدّى (زیرا قاعده می گوید اگر صدیق مشغول زنا بوده است خونش هدر است والا گردن زوج است و ربطی به زوجه ندارد). فلعلّه عليه‌السلام علم بموجب ذلك (شاید امام علم داشته اند به موجب این لزوم دیه بر زوجة).

۷

مسئله چهارم: روایت سوم

روایت سوم: 4 نفر شراب می خورند و مست می شوند. بعد وقتی مست می شوند به جون همدیگر می افتند و دو نفر آن ها کشته می شوند و دو نفر مجروح می شوند ولی معلوم نیست که قاتل کیست و خودشان هم مست بودند و حواسشان جمع نبوده است که دقیقا چه اتفاقی افتاده است. در روایت است که امیر المومنین عليه‌السلام فرمودند که آن دو نفر مجروح، باید دیه دو نفی مقتول را بدهند. البته در حد جراحت، از دیه کسر می شود. مثلا اگر جراحت، یک سوم دیه کامل باشد به اندازه یک سوم از دیه کامل کم می کنند و بقیه را به عنوان دیه می دهند. 

شهید ثانی چند نکته ذکر می کنند:

  • روایت سندا مشکل دارد (محمد بن قیسی که از امام باقر عليه‌السلام نقل می کند مشترک است بین ثقه و غیر آن)
  • حکم روایت مطابق با قاعده نیست. زیرا لازمه اجتماع 4 نفر مست و مقاتله آن ها با یکدیگر این نیست که دو مجروح، قاتل باشند! شاید دو مقتول یکدیگر را کشته باشند و دو مجروح همدیگر را مجروح کرده باشند. اصلا چه بسا آن دو مقتول، این دو مجروح را مجروح کرده باشند و بعد هم یکدیگر را کشته باشند. لذا باید حکم این روایت را، مختص همین واقعه بدانیم. چه بسا امام علم داشته اند به اینکه واقعا چه اتفاقی افتاده است و مطابق با علمشان حکم کرده اند. (بله! احتمال دارد اگر حکم امام را مخصوص واقعه ای خاص دانستیم، اگر خواستیم در این موارد، حکمی داشته باشیم، در فرض وجود لوث، حکم به لوث کنیم. یعنی اگر اماره ای که موجب ظن به صدق مدعی قتل باشد، بعد قتل با قسامه ثابت میشود)
۸

تطبیق مسئله چهارم: روایت سوم

﴿ وروى محمّد بن قيس ﴾ عن أبي جعفر عليه‌السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه الصلاة والسلام ﴿ في أربعة سكارى فجُرح اثنان ﴾ منهم ﴿ وقُتِل اثنان (دو نفر مجروخ شدند و دو نفر مجروح شدند) ﴾ ولم يُعلم القاتل والجارح (نمی دانیم قاتل کیست و جارح کیست؟) : ﴿ يضمنهما الجارحان (ظاهرا باید مجروحان باشد و نه جارحان. یعنی ضامن است دو مقتول را دو مجروح) بعد وضع جراحاتهما ﴾ من الدية (متن روایت: عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السّلام في أربعة شربوا فسكروا فأخذ بعضهم على بعض السلاح فاقتتلوا فقتل اثنان و جرح اثنان فأمر بالمجروحين فضرب كل واحد منهما ثمانين جلدة و قضى بدية المقتولين على المجروحين و أمر أن يقاس جراحة المجروحين فيرفع من الدية و إن مات أحد المجروحين - فليس على أحد من أولياء المقتولين شيء.)

وفي الرواية (در روایت مشکل سندی داریم) ـ مع اشتراك « محمّد بن قيس » الذي يروي عن الباقر عليه‌السلام بين الثقة وغيره ـ عدم استلزام الاجتماع المذكور والاقتتال كونَ القاتل هو المجروح وبالعكس (مستلزم نیست اجتماع مذکور قاتل مجروح باشد و مجروح قاتل)، فيختصّ حكمها بواقعتها (پس باید این حکم را اختصاص بدهیم به واقعه خودش)؛ لجواز (احتمال) علمه عليه‌السلام بما أوجبه (احتمال دارد امام علم داشته باشند به چیزی که واجب می کند آن را). نعم، يمكن الحكم (طبق قاعده) بكون ذلك (اجتماع مذکور) لوثاً (ممکن است لوث به وجود بیاید) يثبُت الفعل (فعل قتل یا جرح) بالقَسامة من عمد أو خطأ (بسته به نوع قسمی که در قسامه می آید) ، وقتل وجرح.

كانت ملجئة للمركوبة إلى القموص، وإلّا فعلى القامصة.

أمّا الأوّل: فلأنّ فعل المكرَه مستند إلى مكرِهه، فيكون توسّط المكرَه كالآلة، فيتعلّق (١) الحكم بالمكرِه.

وأمّا الثاني: فلاستناد القتل إلى القامصة وحدها حيث فعلت ذلك مختارة. وهذا هو الأقوى.

ولا يشكل بما أورده المصنّف في الشرح: من أنّ الإكراه على القتل لا يُسقِط الضمان (٢) وأنّ القمص في الحالة الثانية ربما كان يقتل غالباً فيجب القصاص؛ لأنّ الإكراه الذي لا يُسقِط الضمان ما كان معه قصد المكرَه إلى الفعل، وبالإلجاء يسقط ذلك، فيكون كالآلة، ومن ثمّ وجب القصاص على الدافع دون الواقع حيث يبلغ الإلجاء. والقمص لا يستلزم الوقوع بحسب ذاته فضلاً عن كونه ممّا يقتل غالباً، فيكون من باب الأسباب، لا الجنايات. نعم، لو فرض استلزامه له قطعاً وقصدته (٣) توجّه القصاص، إلّا أنّه خلاف الظاهر.

 ﴿ الرابعة :

﴿ روى عبد الله بن طلحة عن أبي عبد الله عليه‌السلام في لُصّ جمع ثياباً، ووطئ امرأة، وقتل ولدها، فقتلته المرأة: ﴿ أنّه هدر أي دمه باطل لا عوض له ﴿ وفي ماله أربعة آلاف درهم * عوضاً عن البُضع ﴿ ويضمن مواليه وورثته

__________________

(١) في ( ف ): فيتعيّن.

(٢) غاية المراد ٤: ٤٥٦.

(٣) في ( ع ): قصده.

(*) في ( س ) زيادة: مهرها. وفي ( ق ) ونسخة ( ش ) من الشرح زيادة: مهراً لها.

﴿ دية الغلام (١) الذي قتله.

ووجه الأوّل: أنّه محارِب يُقتل إذا لم يندفع إلّا به. ويحمل المقدّر من الدراهم على أنّه مهر أمثالها، بناءً على أنّه لا يتقدّر بالسنّة؛ لأنّه جناية يغلب فيها جانب الماليّة، كما يضمن الغاصب قيمة العبد المغصوب وإن تجاوزت ديةَ الحرّ.

ووجه ضمان دية الغلام مع أنّه مقتول عمداً: فوات محلّ القصاص، وقد تقدّم (٢) وبهذا التنزيل لا تنافي الرواية الاُصولَ، لكن لا يتعيّن ما قدّر فيها من عوض البُضع. ولو فُرض قتل المرأة له قصاصاً عن ولدها، سقط غُرم الأولياء أو أسقطنا الحقّ بفوات محلّ القصاص، فلا دية. وإن قتلته دفاعاً، أو قتلته لا لذلك قيدت به.

﴿ وعنه عليه‌السلام بالطريق السابق (٣) ﴿ في صديق عروس قتله الزوج لمّا وجده عندها في الحجلة ليلة العرس ﴿ فقتلت المرأة ﴿ الزوج : أنّها ﴿ تُقتل به أي بالزوج ﴿ وتضمن دية ﴿ الصديق بناءً على أنّها سبب تلفه، بغرورها إيّاه.

﴿ والأقرب أنّه أي الصديق ﴿ هَدر إن علم بالحال؛ لأنّ للزوج قتلَ من يجد في داره للزنا، فسقط القَوَد عن الزوج.

ويشكل بأنّ دخوله أعمّ من قصد الزنا. ولو سُلّم منعنا الحكم بجواز قتل

__________________

(١) الوسائل ١٩: ٤٥، الباب ٢٣ من أبواب القصاص في النفس، الحديث ٢.

(٢) في آخر كتاب القصاص، الصفحة ٤٥٣ عند قوله: لو هلك قاتل العمد، فالمرويّ أخذُ الدية من ماله.

(٣) الوسائل ١٩: ٤٥، الباب ٢٣ من أبواب القصاص في النفس، الحديث ٣.

مريده مطلقاً، والحكم المذكور في الرواية ـ مع ضعف سندها (١) ـ في واقعة مخالفاً للاُصول، فلا يتعدّى. فلعلّه عليه‌السلام علم بموجب ذلك.

﴿ وروى محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه‌السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه الصلاة والسلام ﴿ في أربعة سكارى فجُرح اثنان منهم ﴿ وقُتِل اثنان ولم يُعلم القاتل والجارح: ﴿ يضمنهما الجارحان بعد وضع جراحاتهما من الدية (٢).

وفي الرواية ـ مع اشتراك « محمّد بن قيس » الذي يروي عن الباقر عليه‌السلام بين الثقة وغيره ـ عدم استلزام الاجتماع المذكور والاقتتال كونَ القاتل هو المجروح وبالعكس، فيختصّ حكمها بواقعتها؛ لجواز علمه عليه‌السلام بما أوجبه. نعم، يمكن الحكم بكون ذلك لوثاً يثبُت الفعل بالقَسامة من عمد أو خطأ، وقتل وجرح.

وأمّا ما استشكله المصنّف في الشرح على الرواية: من أنّه إذا حُكِم بأنّ المجروحَين قاتلان فلِمَ لا يُستعدى منهما ؟ وأنّ إطلاق الحكم بأخذ دية الجُرح وإهدار الدية لو ماتا لا يتمّ أيضاً، وكذا الحكم بوجوب الدية في جراحتهما؛ لأنّ موجب العمد القصاص (٣) فيمكن دفعه بكون القتل وقع منهما حالةَ السكر

__________________

(١) في طريقه « عبد الله بن طلحة » ولم يرد فيه توثيق ولا مدح يدرجه في الحسان. راجع جامع الرواة ١: ٤٩٣.

(٢) الوسائل ١٩: ١٧٢ ـ ١٧٣، الباب الأوّل من أبواب موجبات الضمان، الحديث الأوّل، نقلاً بالمضمون.

(٣) غاية المراد ٤: ٤٦٧.

فلا يوجب إلّا الدية على أصحّ القولين (١) وفرض الجُرح غير قاتل كما هو ظاهر الرواية، ووجوبِ (٢) دية الجرح لوقوعه أيضاً من السكران كالقتل، أو لفوات محلّ القصاص.

والحقّ الاقتصار على الحكم باللوث وإثبات ما يوجبه فيهما (٣).

﴿ وعن أبي جعفر الباقر عن عليّ عليهما‌السلام في ستّة غلمان بالفرات فغرق منهم ﴿ واحد وبقي خمسة ﴿ فشهد اثنان منهم ﴿ على ثلاثة أنّهم غرّقوه ﴿ وبالعكس شهد الثلاثة على الاثنين أنّهما (٤) غرّقوه (٥) فحكم ﴿ أنّ الدية أخماس على كلّ واحد منهم خمس ﴿ بنسبة الشهادة (٦).

﴿ وهي أيضاً مع ضعف سندها (٧) ﴿ قضيّة في واقعة مخالفة لاُصول

__________________

(١) القول بالدية للعلّامة في التحرير ٥: ٤٦٥، وابن فهد في المهذّب البارع ٥: ٢٨٤، والشهيد في غاية المراد ٤: ٣٤٠. والقول بالقصاص لابن إدريس في السرائر ٣: ٣٧٤ والمحقّق في الشرائع ٤: ٢١٦، وفخر المحقّقين في الإيضاح ٤: ٦٠١، وغيرهم.

(٢) بالجرّ معطوف على مدخول باء الجارّة.

(٣) في القتل والجرح.

(٤) في ( ع ) و ( ر ): أنّهم.

(٥) في ( ف ): أغرقوه. والمناسب: أغرقاه أو غرّقاه.

(٦) الوسائل ١٩: ١٧٤، الباب ٢ من أبواب موجبات الضمان، وفيه حديث واحد.

(٧) لعلّ نظره إلى « النوفلي عن السكوني » في سند الكافي، وإلى « محمّد بن قيس » في سند التهذيب، وقد صرّح في المسالك ١٥: ٣٥٧ بأنّ « محمّد بن قيس » مشترك بين الثقة والضعيف.