درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۰: کتاب اللقطة ۲۰: لقطة مال ۱۰

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

کیفیت تملک مال بعد از تعریف حول

سؤال: اگر لقطة، نیاز به تعریف حول داشته باشد و ملتقط، آن را یکسال تعریف کند ولی مالک آن پیدا نشود، آیا برای اینکه این مال، به ملکیت ملتقط در بیاید، صِرف یکسال تعریف کفایت می کند و یا برای ملکیت، نیاز به نیت تملک است؟

پاسخ: در مسئله چند نظر است:

  • شهید: تملک قهری اتفاق نمی افتد و نیاز به نیت تملّک است.
  • برخی: تملک قهری اتفاق می افتد. یعنی نیازی به نیت تملک نیست. دلیل این قول، روایت امام صادق عليه‌السلام است که حضرت فرمودند «فان جاء لها طالب ... و الا و هی کسبیل ماله» ظهور اولیه عبارت «کسبیل ماله» این است که مال به صورت قهری، داخل در ملک ملتقط می شود.
  • برخی: نه تنها ملکیت قهری صورت نمی گیرد، حتی با نیت تملک به تنهایی نیز، تملک حاصل نمی شود. بلکه تملک در صورتی اتفاق می افتد که ملتقط، از لفظی استفاده کند که دالّ بر نیت تملک باشد (شبیه به صیغة. مثلا بگوید «اخترت تملّکها»). دلیل این قول، این است که با وجود لفظ، اجماع در تملک داریم ولی بدون وجود لفظ (فقط نیت تملک داشته باشیم) اجماعی وجود ندارد (و چون دلیلی غیر از اجماع نیست، نمی توان با صرف نیت، تملک را ثابت دانست). پس باید مورد اجماع را انتخاب کنیم که همان «وجود لفظ دالّ بر تملک» است.

نظر شهید ثانی: اقوی، همان قول اول است (نیت تملک کافی است). دلیل شهید، روایتی است: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اَللُّقَطَةِ قَالَ لاَ تَرْفَعُوهَا (به آن دست نزنید) فَإِنِ اُبْتُلِيتَ فَعَرِّفْهَا سَنَةً فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهَا وَ إِلاَّ فَاجْعَلْهَا فِي عَرْضِ مَالِكَ (صیغه امر، حداقل دلالت بر اباحة دارد. نمی شود حضرت به چیزی امر کنند که مقدور ما نباشد و قهری باشد لذا نظر دوم مردود است) يَجْرِي عَلَيْهَا مَا يَجْرِي عَلَى مَالِكَ إِلَى أَنْ يَجِيءَ طَالِبٌ اَلْحَدِيثَ (همانطور که مشاهده شد، در این روایت، حرفی هم از لفظ به میان نیامده است! پس قول سوم نیز مردود است)»

نکته: شهید ثانی در واقع، بین این روایت، و روایت «و الا فهی کسبی ماله» جمع کردند. هر چند شهید ثانی می فرمایند: اگر چه روایت «و الا فهی کسبیل ماله» را توجیه کردیم، ولی ظهور اولیه این روایت در ملکیت قهری است. ولی چون این روایت با روایت بالا «فاجعلها فی عرض مالک» نمی سازد، مجبوریم با یکدیگر جمعشان کنیم.

۴

تطبیق کیفیت تملک مال بعد از تعریف حول

والثاني (در واقع قول سوم است): افتقار ملكه إلى اللفظ الدالّ عليه (ملکیت لقطة و مال، نیاز به لفظی دارد که دلالت بر ملکیت کند) بأن يقول: « اخترت تملّكها » وهو قول أبي الصلاح وغيره (ابی الصلاح) لأنّه معه (با وجود لفظ) مجمع على ملكه (اجماع داریم که ملکیت حاصل است) ، وغيره (جایی که لفظی نباشد) لا دليل عليه (دلیلی نداریم که ملکیتی حاصل می شود).

والأقوى الأوّل (منظور اول از این دو مورد آخر نیست! بلکه منظور همان قول شهید است یعنی «نیت تملک لازم است») ؛ لقوله عليه‌السلام: « وإلّا فاجعلها في عرض مالك » (روایت کامل: عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اَللُّقَطَةِ قَالَ لاَ تَرْفَعُوهَا فَإِنِ اُبْتُلِيتَ فَعَرِّفْهَا سَنَةً فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهَا وَ إِلاَّ فَاجْعَلْهَا فِي عَرْضِ مَالِكَ يَجْرِي عَلَيْهَا مَا يَجْرِي عَلَى مَالِكَ إِلَى أَنْ يَجِيءَ طَالِبٌ اَلْحَدِيثَ.) وصيغة « افعل » للأمر ولا أقلّ من أن يكون للإباحة (صیغه امر، بر حداقل چیزی که دلالت دارد اباحة است) ، فيستدعي (رد قول دوم: ملکیت قهری حاصل می شود) أن يكون المأمور به (ولو اینکه اباحة ای باشد) مقدوراً بعد التعريف (لا اقل این است که مامور به باید مقدور باشد) وعدم مجيء (عطف بر تعریف) المالك ، ولم يذكر اللفظ (رد قول سوم: نیاز به لفظ است) ، فدلّ الأوّل (مقدور بودن) على انتفاء الأوّل (قول اول از احدهما. یعنی قول دوم)، والثاني (عدم ذکر لفظ) على انتفاء الثاني (قول دوم از احدهما. یعنی قول سوم)، وبه (با بیانی که ذکر شد) يجمع بينه وبين قوله عليه‌السلام: « كسبيل ماله » (با بیانی که گذشت دو روایت «فاجعلها فی عرض مالک» و روایت «و الا و هی کسبیل ماله» با هم جمع می شوند) وإلّا لكان ظاهره الملك القهريّ (از حرف قبل بر می گردند! یعنی می فرمایند ظاهر اولیه این روایت ملکیت قهریه است)، لا كما ردّ سابقاً (نه مثل آنچه سابقا رد کردیم). والأقوال الثلاثة للشيخ (مرحوم شیخ طوسی، به هر سه قول در کتب خویش قائل شده است. یعنی در برخی کتاب ها قول اول، در برخی قول دوم و در برخی قول سوم را برگزیده است) .

۵

کتاب احیاء موات: مقدمه

کتاب احیاء موات

سؤال: مراد از «ارض موات» چیست؟

پاسخ: منظور «ارض موات» زمینی است که از آن انتفاعی برده نمی شود زیرا کسی سراغ آن نرفته است تا از آن استفاده کند. حالا این عدم استفاده ممکن است به خاطر ادله مختلفی باشد:

  • درختزار است. مثل جنگل ها و...
  • آب ندارد. 
  • روی آن را آب گرفته است. مثل برکه.
  • و....

سؤال1: آیا احکامی که از این به بعد، در مورد زمین موات می خوانیم، مخصوص زمینی است که همیشه موات بوده است (موت ابتدایی داشته است یعنی از اول خلقت موات بوده است)؟ یا اگر زمینی قبلا احیاء شده باشد ولی بعد موات شده باشد هم شامل این احکام می شود؟

پاسخ: طبق اطلاق کلام شهید اول، تفاوتی بین این دو نیست. اگر زمین الآن موات باشد کافی است. چه سابقه احیاء داشته باشد و چه نداشته باشد. 

نکته1: زمینی که سابقه احیاء دارد در صورتی احکام موات بر آن جاری می شود که اهل آن از بین رفته باشند (شناخته شده نیستند) ولی اگر زمینی که سابقه احیاء داشته است (الآن موات است) ولی مُحیی قبل آن معلوم است، احیاء آن جایز نیست. البته ان قلتی در این مساله وجود دارد که بعدا بیان خواهد شد.

نکته2: اگر زمینی بخواهد «موت عارضی[۱]» پیدا کند، ذهاب علائم آبادانی در آن شرط نیست. یعنی اگر برخی نشانه های آبادانی در آن باشد ولی «عُطلة» آن زمین ثابت شده باشد، می توان آن را احیاء کرد.

البته مرحوم علامه در کتاب «تذکرة» با این قول مخالف اند و می فرمایند: حتماً باید علائم آبادانی از بین برود.

سؤال2: آیا خودِ بقاء آثار، تحجیر مجسوب نمی شود؟[۲]

پاسخ: خیر! زیرا تحجیر، اگر ابتداءا واقع شود صحیح است. زیرا در تحجیر، دو چیز شرط است: 

الف) بقاء ید 

ب) قصد آبادانی و احیاء

که این دو شرط در مورد سؤال وجود ندارد.


یعنی قبلا مُحیی بوده است ولی الآن موات شده است

اگر زمین مواتی تحجیر (دور آن سنگ چینی انجام دهد) شود، شخصی که تحجیر کرده است، مقدم می شود برای احیاء. حالا آیا کسی که قبلا آباد کرده است، می تواند بگوید همین آثار کم، مثل تحجیر است و لذا من اولویت دارم؟

۶

تطبیق کتاب احیاء موات: مقدمه

كتاب إحياء الموات

﴿ وهو ﴾ أي الموات من الأرض ﴿ ما لا يُنتفع به (ما) ﴾ منها (ارض) (مراد از موات من الارض، آن زمینی است که انتفاع برده نشود به آن زمین از زمین ها) ﴿ لعُطلته (بقاء بلا انتفاع) أو لاستيجامه (از «اجم» به معنای درختزار و جنگل و...) ، أو لعُدم الماء عنه (مفقود بودن آب در آن زمین)، أو لاستيلاء الماء عليه (زمینی که زیر آب رفته است) ﴾ ولو جعل هذه الأقسام (استیجام و عدم و استیلاء ماء) أفراداً لعُطلته؛ لأنّها (عطلة) أعمّ منها (موارد)، كان أجود (اشکال شهید ثانی به عبارت شهید اول: استیجام و عدم ماء و استیلاء ماء، همه مصادیف عطلة هستند! چرا این ها را بر یکدیگر عطف کردید؟!) . ولا فرق بين أن يكون قد سبق لها إحياء ثمّ ماتت، وبين موتها ابتداءً على ما يقتضيه الإطلاق (کلام مصنف) (طبق اطلاق کلام مصنف، فرقی نیست بین اینکه سابقا برای این زمین احیائی بوده است و بعد موات شده است و یا اینکه این زمین موت ابتدایی داشته است. به هر حال به این زمین موات اطلاق می شود). وهذا (موت عارضی) يتمّ مع إبادة أهله (موت عارضی برای وقتی است که اهل این زمین هلاک شده باشند) بحيث لا يُعرفون ولا بعضهم (عطف بر «و» یعرفون) (به طوری که هیچ کدام و حتی بعضی از آن ها هم شناخته نمی شوند) ، فلو عُرف المحيي (اگر محیی را بشناسیم) لم يصحّ إحياؤها (حتی اگر آن زمین الآن موات است) على ما صرّح به المصنّف في الدروس وسيأتي إن شاء الله تعالى ما فيه (البته اشکالی در این کلام مصنف است که بعدا می آید) .

ولا يعتبر في تحقّق موتها العارض ذهاب رسم العمارة رأساً (در تحقق موت عارضی، معتبر نیست از بین رفتن علائم آبادانی به طور کلی) ، بل ضابطه العُطلة وإن بقيت آثار الأنهار ونحوها (انهار)؛ لصدقه (موات) عرفاً معها (آثار) خلافاً لظاهر التذكرة (تذکرة می گوید: علائم آبادانی باید کلا از بین برود تا بتوان به آن موات گفت) ولا يلحق ذلك بالتحجير (کسی نگوید: وجود علائم آبادانی نوعی تحجیر محسوب می شود!)  حيث إنّه لو وقع ابتداءً كان تحجيراً (از این جهت که تحجیر، اگر ابتداءا باشد تحجیر است) ؛ (چرا تحجیر باید ابتدایی باشد؟)  لأنّ شرطه (تحجیر) بقاء اليد وقصد العمارة (هم تحجیر کننده باید ید داشته باشد و هم قصد آبادانی داشته باشد) . وهما منتفيان هنا (در ما نحن فیه هر دو طرف منتفی است) ، بل التحجير مخصوص بابتداء الإحياء (تحجیر اختصاص دارد به ابتداء احیاء) ؛ لأنّه (تحجیر) بمعنى الشروع فيه (خودِ تحجیر یعنی شروع احیاء)  حيث لا يبلغه (جایی که تحجیر به مرتبه احیاء نرسد) (گاهی تحجیر، هیچ اثری در احیاء ندارد! مثل اینکه صرفا زمینی را سنگ چینی کنی! اما گاهی تحجیر،  خود نوعی احیاء است! مثل تحجیر به همراه نهال کاری) ، فكأنّه (گویا صاحب تحجیر) قد حجّر على غيره بأثره (با اثری که گذاشته است؛ تحجیر علیه غیر کرده است) أن يتصرّف فيما حجّره بإحياء وغيره (منع کرده است دیگران را از اینکه تصرف کنند غیر، در آنچه این شخص تحجیر کرده است با احیاء یا غیر آن).

۷

احکام موات: حکم در فرض غیبت امام

احکام موات

سؤال: آیا با احیاء موات، محیی مالک زمین می شود یا نه؟

پاسخ: شهید حالات مختلف را بررسی می کنند: ابتدا فرق می گذارند بین زمان حضور امام و غیر آن / سپس سراغ زمین هایی می روند که قابلیت احیاء ندارند.

 

بیان حکم در فرض غیبت امام

در این صورت، هرکس که احیاء موات کند، مالک زمین می شود! چه مسلمان، چه کافر! زیرا روایتی داریم: «عَنْ سَعِيدِ بْنِ زَيْدِ بْنِ نُفَيْلٍ أَنَّ اَلنَّبِيَّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ: مَنْ أَحْيَا أَرْضاً مَيْتَةً فَهِيَ لَهُ وَ لَيْسَ لِعِرْقٍ ظَالِمٍ حَقٌّ .»

سؤال1: زمین هایی که بی استفاده اند، در زمان حضور امام، ملک اویند. حال سؤال این است که چگونه در زمان غیبت، قائل می شویم که محیی مالک این زمین ها می شود؟

پاسخ: زمین موات، کمتر از خمس و غنائم نیستند. در خمس و غنائم (غنیمت هایی که در زمان غیبت از کفار بدون اذن امام به دست می آید) که در زمان حضور امام، برای امام اند، در روایت داریم که در زمان غیبت، در دست کافر و مخالفین (سنی ها) مالک آن ها هستند. اگر خمس و غنائم، که اقوی است را می توانند مالک شوند، پس اگر زمین مرده ای را احیا کنند، به طریق اولی مالک می شوند. 

سؤال2: چرا خمس و غنائم نسبت به زمین های موات اولویت دارند؟ 

پاسخ: خمس و غنائم مال هایی هستند که زحمت ندارند و نگهداری آن ها مؤونه خاصی ندارد، بر خلاف زمین! زمین موات را اگر کسی بخواهد استفاده کند، باید کلی هزینه برای آن بدهد. حال در خمس و غنیمتی که این هزینه ها را ندارد، می گوییم ملک کفار می شود پس در زمین های موات که این هزینه ها را دارند، به طریق اولی به این حکم قائل می شویم.

۸

تطبیق احکام موات: حکم در فرض غیبت امام

وحكم الموات: أن ﴿ يتملّكه * مَن أحياه (حکم موات این است که کسی که آن را احیاء کند، آن را تملک می کند) ﴾ إذا قصد تملّكه (البته اگر قصد تلک کند)  ﴿ مع غيبة الإمام عليه‌السلام (در فرضی که امام غائب باشند) ﴾ سواء في ذلك المسلم والكافر؛ لعموم « من أحيا أرضاً ميتة فهي له » (هر کس که ارض میته ای را زنده کند، متعلق به اوست) ولا يقدح في ذلك (تملک به احیاء در زمان غیبت) كونها للإمام عليه‌السلام على تقدير ظهوره (ضرر نمی رساند به آنچه گفتیم مبنی بر تملک، اینکه امام اگر حضور داشتند، این زمین ها ملک امام می بود!) ؛ لأنّ ذلك لا يقصر عن حقّه (امام) من غيرها كالخمس والمغنوم بغير إذنه (تملک به احیاء؛ کمتر از حقوق دیگر امام از غیر این زمین ها نیست! مثل خمس و غنائم و...) ، فإنّه (خمس و غنائم و...) بيد الكافر والمخالف على وجه الملك حالَ الغيبة (در زمان غیبت، این موارد، ملک کافر و مخالف می شوند) ، ولا يجوز انتزاعه منه (نمی توان این خمس و غنائم را از دست کافر و مخالف گرفت) فهنا أولى (پس در زمین ها، به طریق اولی مالک می شوند. وجه اولویت: زیرا خمس و غنائم نیاز به هزینه های نگهداری ندارند به خلاف زمین های موات) .

لظاهر قول الصادق عليه‌السلام: « فإن جاء لها طالب، وإلّا فهي كسبيل ماله » (١) والفاء للتعقيب، وهو قول ابن إدريس (٢) وردّ بأنّ كونها « كسبيل ماله » لا يقتضي حصول الملك حقيقة.

والثاني: افتقار ملكه إلى اللفظ الدالّ عليه بأن يقول: « اخترت تملّكها » وهو قول أبي الصلاح (٣) وغيره (٤) لأنّه معه مجمع على ملكه، وغيره لا دليل عليه.

والأقوى الأوّل؛ لقوله عليه‌السلام: « وإلّا فاجعلها في عرض مالك » (٥) وصيغة « افعل » للأمر (٦) ولا أقلّ من أن يكون للإباحة، فيستدعي أن يكون المأمور به مقدوراً بعد التعريف وعدم مجيء المالك، ولم يذكر اللفظ، فدلّ الأوّل على انتفاء الأوّل، والثاني على انتفاء الثاني، وبه يجمع بينه وبين قوله عليه‌السلام: « كسبيل ماله » وإلّا لكان ظاهره الملك القهريّ، لا كما ردّ سابقاً. والأقوال الثلاثة للشيخ (٧).

__________________

(١) الوسائل ١٧: ٣٤٩، الباب ٢ من أبواب اللقطة، الحديث الأوّل.

(٢) السرائر ٢: ١٠٢ ـ ١٠٣.

(٣) لم نعثر عليه في الكافي، ونسبه في المختلف ٦: ٨٦ إليه أيضاً.

(٤) مثل الشيخ في الخلاف ٣: ٥٨٤، المسألة ١٠ من اللقطة.

(٥) الوسائل ١٧: ٣٥٠ ـ ٣٥٢، الباب ٢ من أبواب اللقطة، الحديث ٣ و ١٠.

(٦) في ( ر ): للوجوب.

(٧) أوّلها في المبسوط [ ٣: ٣٢٣ ]، وثانيها في النهاية [٣٢٠]، وثالثها في الخلاف [ ٣: ٥٨٤، المسألة ١٠ ]. ( منه رحمه‌الله ).

كتاب إحياء الموات

كتاب إحياء الموات

﴿ وهو أي الموات من الأرض ﴿ ما لا يُنتفع به منها ﴿ لعُطلته أو لاستيجامه، أو لعُدم الماء عنه، أو لاستيلاء الماء عليه ولو جعل هذه الأقسام أفراداً لعُطلته؛ لأنّها أعمّ منها، كان أجود. ولا فرق بين أن يكون قد سبق لها إحياء ثمّ ماتت، وبين موتها ابتداءً على ما يقتضيه الإطلاق. وهذا يتمّ مع إبادة أهله بحيث لا يُعرفون ولا بعضهم، فلو عُرف المحيي لم يصحّ إحياؤها على ما صرّح به المصنّف في الدروس (١) وسيأتي إن شاء الله تعالى ما فيه (٢).

ولا يعتبر في تحقّق موتها العارض ذهاب رسم العمارة رأساً، بل ضابطه العُطلة وإن بقيت آثار الأنهار ونحوها؛ لصدقه عرفاً معها خلافاً لظاهر التذكرة (٣) ولا يلحق ذلك بالتحجير حيث إنّه لو وقع ابتداءً كان تحجيراً؛ لأنّ شرطه بقاء اليد وقصد العمارة. وهما منتفيان هنا، بل التحجير مخصوص بابتداء الإحياء؛ لأنّه بمعنى الشروع فيه حيث لا يبلغه، فكأنّه قد حجّر على غيره بأثره أن يتصرّف فيما حجّره بإحياء وغيره.

__________________

(١) الدروس ٣: ٥٥.

(٢) يأتي في الصفحة ٤٦.

(٣) اُنظر التذكرة ( الحجريّة ) ٢: ٤٠١.

وحكم الموات: أن ﴿ يتملّكه * مَن أحياه إذا قصد تملّكه ﴿ مع غيبة الإمام عليه‌السلام سواء في ذلك المسلم والكافر؛ لعموم « من أحيا أرضاً ميتة فهي له » (١) ولا يقدح في ذلك كونها للإمام عليه‌السلام على تقدير ظهوره؛ لأنّ ذلك لا يقصر عن حقّه من غيرها كالخمس والمغنوم بغير إذنه، فإنّه بيد الكافر والمخالف على وجه الملك حالَ الغيبة، ولا يجوز انتزاعه (٢) منه فهنا أولى.

﴿ وإلّا يكن الإمام عليه‌السلام غائباً ﴿ افتقر الإحياء ﴿ إلى إذنه إجماعاً. ثمّ إن كان مسلماً ملكها بإذنه، وفي ملك الكافر مع الإذن قولان (٣) ولا إشكال فيه لو حصل، إنّما الإشكال في جواز إذنه له، نظراً إلى أنّ الكافر هل له أهليّة ذلك أم لا ؟ والنزاع قليل الجدوى.

﴿ ولا يجوز إحياء العامر وتوابعه كالطريق المفضي إليه ﴿ والشرب ـ بكسر الشين ـ وأصله الحظّ من الماء، ومنه قوله تعالى: (لَهَا شِرْبٌ وَلَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ)(٤) والمراد هنا النهر وشبهه المعدّ لمصالح العامر، وكذا غيرهما من مرافق العامر وحريمه.

__________________

(*) في ( س ): يملكه.

(١) الوسائل ١٧: ٣٢٨، الباب ٢ من أبواب إحياء الموات، والمستدرك ١٧: ١١١، الباب الأوّل من أبواب إحياء الموات، الحديث ١ و ٢.

(٢) في ( ش ): انتزاعها.

(٣) أمّا القول بالعدم فنسبه في التذكرة ( الحجريّة ) ٢: ٤٠٠ وجامع المقاصد ٧: ١٠ إلى علمائنا، وفي غاية المرام ٤: ١٢٧ إلى المشهور عند أصحابنا. وأمّا القول بالملك فحسّنه المحقّق في الشرائع ٣: ٢٧١، وقال العلّامة في التحرير ٤: ٤٨٤: فالوجه أنّه يملكه.

(٤) الشعراء: ١٥٥.