درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۰۶: کتاب القصاص ۱۸: قصاص النفس ۱۸

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

شهادت زنان، فساق، صبیان و کفار برای اثبات لوث

مُثبت سوم قصاص:‌ قَسامة

اگر لوث وجود داشته باشد می توان برای اثبات قتل از قسامة استفاده کرد.

تعریف لوث:‌ اماره ای که با وجود آن، ظن به صدق مدعی قتل ایجاد شود. 

نکته1: مثال هایی برای لوث بیان شد که یکی از آن ها، شهادت عدلِ واحد بود البته به شرط اینکه صبی، فاسق و کافر نباشد.

سؤال: اگر تعدادی زن بیایند و شهادت بدهند که فلان شخص (زید) قتل انجام داده است، یا جماعتی از فساق بیایند و شهادت بدهند به این که زید مرتکب قتل شده است، آیا لوث ثابت می شود یا خیر؟

پاسخ: اگر شهادت زنان یا فساق ظن آور باشد، لوث ثابت می شود.

نکته2: شهید اول، جماعت زنان و جماعت فساق را بیان کردند ولی حرفی از جماعت «صبیان» نزدند. از این سیاق معلوم می شود که ایشان شهادت جماعت صبیان را برای اثبات لوث کافی نمی دانند. شهید ثانی هم می فرمایند: همین نظر شهید اول صحیح است مگر اینکه قول صبیان به تواتر برسد (مانند شهادت جماعت کفار که به تنهایی لوث را ثابت نمی کند ولی اگر به حدّ تواتر برسد مفید لوث خواهد بود).

البته مشهور، معتقدند که لوث، به واسطه شهادت صبیان و کفار هم محقق می شود.

اشکال: اگر جماعت کفار یا صبیان به تواتر برسد، دیگر خودِ قتل باید ثابت شود نه لوث! زیرا تواتر مفید قطع است در حالی که در لوث مورد نیاز است، ظن و گمان می باشد و نه قطع.

نکته3: اگر قتیل، در محلّ بزرگی که مورد رفت و آمد عمومِ مردم است پیدا شود[۱] در همه این موارد دیه بر عهده بیت المال است. 

دلیل این مطلب هم روایاتی است که در تطبیق خواهد آمد.


مثلا قتیل در مسجد جامع یا خیابان یا کوچه و... پیدا شود.

۴

تطبیق شهادت زنان، فساق، صبیان و کفار برای اثبات لوث

﴿ أمّا جماعة النساء والفُسّاق (اگر تعدادی از زنان یا فسّاق بیایند و شهادت دهند، آیا لوث ثابت می شود؟) فتفيد * اللوث (شهادت این ها، افاده می کند لوث را) مع الظنّ ﴾ بصدقهم (البته به شرط اینکه ظن به صدق این ها وجود داشته باشد و الا اگر شرایط به گونه ای باشد که حتی ظن هم حاصل نشود، در این صورت لوث حاصل نخواهد شد) ويُفهم منه (از عبارت مصنف که فقط نساء و فساق را ذکر فرمود و صبیان را ذکر نفرمود) أنّ جماعة الصبيان لا يثبت بهم اللوث (لوث ثابت نمی شود با شهادت صبیان) . وهو كذلك (شهید ثانی: نظر من هم همین است که با شهادت صبیان، لوث ثابت نمی شود) ، إلّا أن يبلغوا حدّ التواتر (مگر اینکه جماعت صبیان، به قدری زیاد باشد که به حدّ تواتر برسد) ، وكذا الكفّار (کفار هم همینطور هستند) ، والمشهور حينئذٍ (حین وجود تواتر) ثبوته بهم (ثبوت لوث، به واسطه صبیان و کفار) . ويُشكل (این حرف مشهور که فرمودند در فرض تواتر، لوث حاصل می شود، مشکل دارد) بأنّ التواتر يُثبت القتلَ (تواتر، اثبات می کند قتل را نه لوث را) ؛ لأنّه أقوى من البيّنة (تواتر اقوی از بینه است) ، واللوث يكفي فيه الظنّ (اما در لوث، ظن و گمان کفایت می کند) ، وهو قد يحصل بدون تواترهم (ظن و گمان گاهی حاصل می شود بدون تواتر صبیان و کفار) .

﴿ ومن وُجد قتيلاً في جامع عظيم أو شارع ﴾ يطرقه غيرُ منحصر (کسی که بیابد قتیلی را در محلّ بزرگی که مردم مختلف در آن جا جمع می شوند یا در خیابانی که رفت و آمد می کنند افراد غیر محدودی ـ عموم مردم ـ) ﴿ أو ﴾ في ﴿ فلاة (بیابان پهناور) أو في زُحام على قنطرة (پل کوچک) أو جسر (پل بزرگ) أو بئر (چاه) أو مصنع (برکه، تالاب، قلعه، آبادی) ﴾ غير مختصّ بمنحصر (به شرط اینکه اختصاص به فرد منحصری نداشته باشد) ﴿ فديته على بيت المال (دیه این شخص بر عهده بیت المال است)(استاد: از برخی روایات بر می آید که در اینجا منظور از بیت المال، بیت المال عموم مسلمین نیست! بلکه منظور جیبِ امام است) .

(روایت1: وَ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ جَمِيعاً عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قَضَى أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ  فِي رَجُلٍ  وُجِدَ مَقْتُولاً ـ شخصی را مقتولا پیدا کردند‌ ـ لاَ يُدْرَى مَنْ قَتَلَهُ ـ معلوم نیست چه کسی او را کشته است ـ قَالَ إِنْ كَانَ عُرِفَ لَهُ أَوْلِيَاءُ يَطْلُبُونَ دِيَتَهُ ـ اگر ولی دمی دارد که دیه او را مطالبه کند ـ أُعْطُوا دِيَتَهُ مِنْ بَيْتِ مَالِ اَلْمُسْلِمِينَ ـ دیه اش باید از بیت المال مسلمین داده شود ـ وَ لاَ يَبْطُلُ دَمُ اِمْرِئٍ مُسْلِمٍ ـ خونِ شخص مسلمان هیچ وقت باطل نمی شود ـ لِأَنَّ مِيرَاثَهُ لِلْإِمَامِ فَكَذَلِكَ تَكُونُ دِيَتُهُ عَلَى اَلْإِمَامِ ـ از این قسمت عبارت معلوم می شود که منظور از بیت المال، جیب امام است! نه بیت المال عمومِ مسلمین ـ وَ يُصَلُّونَ عَلَيْهِ وَ يَدْفِنُونَهُ قَالَ وَ قَضَى فِي رَجُلٍ زَحَمَهُ اَلنَّاسُ يَوْمَ اَلْجُمُعَةِ ، فِي زِحَامِ اَلنَّاسِ فَمَاتَ أَنَّ دِيَتَهُ مِنْ بَيْتِ مَالِ اَلْمُسْلِمِينَ)

(روایت2: عَنْ مِسْمَعِ بْنِ عَبْدِ اَلْمَلِكِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: مَنْ مَاتَ  فِي زِحَامِ اَلنَّاسِ  يَوْمَ اَلْجُمُعَةِ ، أَوْ يَوْمَ عَرَفَةَ ، أَوْ عَلَى جِسْرٍ لاَ يَعْلَمُونَ مَنْ قَتَلَهُ فَدِيَتُهُ مِنْ بَيْتِ اَلْمَالِ.)

۵

قسم خوردن در قسامة

سؤال1: اگر لوث با شرایطی که بیان شد اتفاق افتاد، چه باید کرد؟

پاسخ:‌ اگر لوث محقق شود، قسامة ثابت می شود (از طریق قسامة می توان قتل را ثابت نمود).

کیفیت اثبات قتل به وسیله قسامة: مقدار قسامة در فرضی که بحثِ قتل عمد مطرح باشد، 50 قسم است (این بخش اجماعی است). اما در قتل خطا (چه خطای محض و چه شبه خطا) علی الاشهر آن هم 50 قسم نیاز دارد.

قول برخی: در اثبات قتل خطا، 25 قسم نیاز است. دلیل قائلین این قول هم روایتی است: «عَنْ أَبِي عُمَرَ اَلْمُتَطَبِّبِ قَالَ: عَرَضْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ ، مَا أَفْتَى بِهِ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي اَلدِّيَاتِ ... وَ اَلْقَسَامَةُ جُعِلَ  فِي اَلنَّفْسِ عَلَى اَلْعَمْدِ خَمْسِينَ رَجُلاً وَ جُعِلَ فِي اَلنَّفْسِ عَلَى اَلْخَطَإِ خَمْسَةً وَ عِشْرِينَ رَجُلاً وَ عَلَى مَا بَلَغَتْ دِيَتُهُ مِنَ اَلْجُرُوحِ أَلْفَ دِينَارٍ سِتَّةَ نَفَرٍ وَ مَا كَانَ دُونَ ذَلِكَ فَحِسَابُهُ مِنْ سِتَّةِ نَفَرٍ ...»

نظر شهید ثانی:‌ احوط و انسب به مراعاة نفس این است که در قتل خطا هم 50 قسم را ملاک قرار دهیم.

سؤال2:‌ این 50 قسم، توسط چه کسانی باید خورده شود؟

پاسخ: در قتل، یک مدعی داریم و یک منکر به همراه لوث. در اینجا به خلاف موارد قبل، به جای اینکه منکر قسم بخورد، باید مدعی 50 قسم بخورد بر مدعای خود. البته همه این 50 قسم توسط مدعی خورده می شود اگر قوم و قبیله ای نداشته باشد. و الا اگر قوم و قبیله ای داشته باشد (اقارب مدعی ولو جزو ورثه او نباشند) که به 50 نفر برسند، می توانند هر کدام یک قسم بخورند.

اگر هم قوم و قبیله این شخص، بیش از 50 نفر بودند، باید مدعی + 49 نفر از این اقارب قسم بخورند که در این صورت ادعا ثابت می شود و دیگر نیازی به قسم خوردن بقیه نیست.

اما اگر  قوم و قبیله این شخص کمتر از 50 نفر باشند، در این صورت همه یا بعضی باید قسم را تکرار کنند تا جایی که به 50 قسم برسد.

 

قسامه در اعضاء

تا به حال بحث ما در مورد قسامة مربوط به قتل بود. از اینجا به بعد می خواهیم وارد اعضاء شویم (ما دون نفس). برای مثال اگر کسی، دست دیگری را قطع کرد و لوثی بر علیه او وجود دارد و لذا می خواهیم با قسامه ثابت کنیم که این شخص، دست دیگری را قطع کرده است. در اینجا دو نظر مطرح است:

  • برخی: اعضاء به نسبت، مانند قتل است. یعنی ما در قتل عضو و جراحت، ابتدا باید ببینیم که دیه آن عضو چه قدر است؟ سپس دیه آن را با دیه کامل یک فرد بسنجیم، سپس به همان نسبت، تعداد قسم ها را به دست بیاوریم. برای مثال اگر یک دست قطع شدخ است، دیه یک دست، نصفِ دیه کامل است. لذا تعداد قسم ها را نیز نصف کرده و باید 25 قسم خورده شود.
  • برخی: در قسامه اعضاء، اگر موجب دیه کامل باشد به 6 نفر در قسامه نیاز است و اگر کمتر باشد به همان نسبت مراجعه می شود. لذا اگر دست یک نفر قطع شده باشد، چون دیه دست، نصفِ دیه کامل است، لذا نیاز به 3 قسم است. و الا اگر دو دست را قطع کند، نیازمند 6 قسم هستیم. 

دلیل این قول دوم هم روایتی است که به نظر شهید ثانی ضعیف السند می باشد و به همین دلیل، ایشان قولِ اول را اقوی می دانند.

روایت مستند قول دوم: «... [وَ] عَلَى مَا بَلَغَتْ دِيَتُهُ أَلْفَ دِينَارٍ [مِنَ اَلْجُرُوحِ] بِقَسَامَةِ سِتَّةِ نَفَرٍ فَمَا كَانَ دُونَ ذَلِكَ فَحِسَابُهُ عَلَى سِتَّةِ نَفَرٍ وَ اَلْقَسَامَةُ فِي اَلنَّفْسِ وَ اَلسَّمْعِ وَ اَلْبَصَرِ وَ اَلْعَقْلِ وَ اَلصَّوْتِ مِنَ اَلْغَنَنِ وَ اَلْبَحَحِ وَ نَقْصِ اَلْيَدَيْنِ وَ اَلرِّجْلَيْنِ فَهَذِهِ سِتَّةُ أَجْزَاءِ اَلرَّجُلِ فَالدِّيَةُ فِي اَلنَّفْسِ أَلْفُ دِينَ ...»

۶

تطبیق قسم خوردن در قسامة

﴿ وقدرها ﴾ أي قدر القسامة (تعدا قسمی که باید در قسامه خورده شود) ﴿ خمسون يميناً ﴾ بالله تعالى (50 قسم به خداوند تعالی است) ﴿ في العمد ﴾ إجماعاً (در قتل عمد، اجماع داریم که باید 50 قسم خورد) ﴿ والخطأ ﴾ (اهم از خطا و شبه خطا) على الأشهر. وقيل: خمسة وعشرون (در خطا 25 قسم نیاز است) لصحيحة عبد الله بن سنان عن الصادق عليه‌السلام و (نظر شهید ثانی:) الأوّل أحوط وأنسب بمراعاة النفس (مراعاة ما یجب فی النفس من الدیه)  .

يحلفها المدّعي (این 50 قسم را مدعی می خورد) مع اللوث (اگر لوثی وجود نداشته باشد قسم دیگر برای منکر است نه مدعی، آن هم یک قسم نه 50 تا) إن لم يكن له قوم (اگر مدعی، قوم و قبیله ای ندارد که بیایند و قسم بخورند) ﴿ فإن كان للمدّعي قوم ﴾ (اگر مدعی قوم و قبیله ای داشته باشد) والمراد بهم هنا أقاربه (مراد از قوم برای این مدعی، اقارب مدعی هستند) وإن لم يكونوا وارثين (لازم نیست حتما این قوم و قبیله، کسانی باشند که از این شخص ارث می برند!) ﴿ حلف كلّ واحد ﴾ منهم ﴿ يميناً ﴾ إن كانوا خمسين (اگر 50 نفرند، هر کدام یک قسم می خورند تا 50 قسم کامل شود) . ولو زادوا عنها (اگر بیشتر از 50 نفر باشند) اقتصر على حلف خمسين (50 نفرشان که قسم بخورند کفایت می کند) والمدّعي من جملتهم (حتما باید خودِ مدعی هم جزو این 50 قسم خورنده باشد) ، ويتخيّرون في تعيين الحالف منهم (خودشان مخیّر اند که انتخاب کنند که چه کسانی قسم بخورند) .

﴿ ولو نقصوا عن الخمسين (اگر این قوم، از 50 نفر کمتر بودند) كرّرت عليهم (یمین تکرار می شود بر آن ها) ﴾ أو على بعضهم حسبما يقتضيه العدد (به حسب آنچه که عدد اقتضا می کند) إلى أن يبلغ الخمسين (مهم این است که تعداد این قسم ها به 50 تا برسد)  وكذا لو امتنع بعضهم (اگر برخی از این ها امتناع کردند) كرّرت على الباذل متساوياً ومتفاوتاً (تکرار می شود بر کسی که حاضر به قسم خوردن است ـ چه متساویا تکرار شود و چه متفاوتا ـ) ، وكذا لو امتنع البعض من تكرير اليمين (همچنین است اگر برخی بگویند ما فقط یکبار قسم می خوریم).

(تا به حال بحث از قسامه در نفس بود. از این جا به بعد بحث در قسامه مادون النفس یعنی اعضاء و جروح است) ﴿ وتثبت القَسامة في الأعضاء بالنسبة ﴾ (قسامه در اعضا به نسبت ثابت است) أي بنسبتها (اعضاء) إلى النفس في الدية (باید دید که دیه این اعضا نسبت به دیه کامل چه قدر است، به همان نسبت باید قسم خورد) ، فما فيه منها الدية (عضوی که به واسطه قطع آن دیه کامله محسوب می شود ـ یدین، رجلین، اذنین و... ـ) فقسامته خمسون كالنفس (قسامه اش هم 50 قسم است مانند قسامه نفس) ، وما فيه النصف فنصفها (مثلا اگر یک دست را قطع کند، قسامه آن 25 قسم است) ، وهكذا...

و (نظر دیگر در این مسئله) قيل: قَسامة الأعضاء الموجبة للدية ستّ أيمان (قسامه اعضایی که موجب دیه کامل است، 6 قسم است) ، وما نقص عنها فبالنسبة والأقوى الأوّل (شهید ثانی:‌ قول اول اقوی است. زیرا روایتی که مستند قول دوم است ضعیف السند است)‌ .

۷

امتناع از قسم خوردن

امتناع از قسم خوردن: اگر مدعی قتل، قوم و قبیله ای که قسامه را انجام دهند نداشته باشد، یا اینکه قوم و قبیله دارد اما این ها علم به واقع ندارند (و لذا نمی آیند قسم بخورند)[۱]یا اینکه به دلخواهشان نخواهند قسم بخورند، (البته این مسئله اشکالی ندارد و قسم خوردن حتی برای کسی که علم هم دارد واجب نیست. مگر در یک صورت:  در جایی، قسم خوردن کسی که علم دارد، موجب تضییع حق شود، دیگر بر او لازم است که قسم بخورد.) یا در جایی که قوم و قبیله حاضر بر قسم خوردن هستند ولی مدعی حاضر بر قسم خوردن نیست، در اینگونه موارد، مدعی می تواند منکر و قوم او را 50 قسم بدهد (به اینکه منکر قسم بخورد که: من این قتل را انجام نداده ام).

نکته: اگر منکر، از تمام یا بعض قسم هایی که باید بخورد امتناع کند، در این صورت ادعا علیه منکر ثابت می شود. 

سؤال: چرا می گوییم اگر منکر از قسم خوردن امتناع کند، ادعا علیه او ثابت می شود؟ 

پاسخ: این کلام، یا بر اساس این است که به صرف نکول منکر ما حکم کنیم یا بر اساس این است که در خصوص قسامه دیگر برگرداندن قسم از فرد منکر به مدعی معنا ندارد.[۲]

نظری دیگر (شیخ طوسی): ...


کسی که علم به قضیه ای ندارد، اصلا نمی تواند ـ جایز نیست ـ بر آن مسئله قسم بخورد.

در قضاوت های معمول (غیر از قسامه) اول باید منکر قسم بخورد. بعد اختلافی بود که اگر منکر قسم نخورد و امتناع کرد، تکلیف چیست؟ آیا باید قسم را به مدعی برگرداند یا به نکول منکر حکم شود؟ اما در مانحن فیه اینگونه نیست! زیرا در اینجا، قسم اولا و بالذات کار مدعی است! حالا که مدعی نکول کرده است و قسم به منکر رفته است، دیگر برگشتن قسم از منکر به مدعی (دوباره) معنا ندارد.

۸

تطبیق امتناع از قسم خوردن

﴿ ولو لم يكن له قَسامة ﴾ (اگر برای مدعی، قسامه ای وجود نداشته باشد) أي قوم يقسمون (قومی که بخواهند برای او قسم بخورند نداشته باشد) ـ فإنّ القَسامة تُطلق على الأيمان وعلى المُقْسِم (قسامه هم اطلاق می شود بر خودِ قسم ها و هم اطلاق می شود بر قسم خورنده) ـ وعدم القسامة إمّا لعدم القوم (یا به خاطر این است که اصلا قومی وجود ندارد برای فرد) ، أو وجودهم (عطف بر عدم) مع عدم علمهم بالواقعة (این قوم، از واقع خبر ندارند و لذا حاضر به قسم خوردن نیستند) ، فإنّ الحلف لا يصحّ إلّا مع علمهم بالحال (قسم خوردن صحیح نیست مگر اینکه شخص، علم به حال داشته باشد) ، أو لامتناعهم عنها تشهّياً (یا به خاطر امتناع قوم از قسم خوردن دلبخواهی) ، فإنّ ذلك غير واجب عليهم مطلقاً (این قسم خوردن بر این قوم واجب نیست مطلقا ـ مگر اینکه موجب تضییع حق شود ـ) ﴿ أو امتنع ﴾ المدّعي ...

﴿ أمّا جماعة النساء والفُسّاق فتفيد * اللوث مع الظنّ بصدقهم (١) ويُفهم منه أنّ جماعة الصبيان لا يثبت بهم اللوث. وهو كذلك، إلّا أن يبلغوا حدّ التواتر، وكذا الكفّار، والمشهور (٢) حينئذٍ ثبوته بهم. ويُشكل بأنّ التواتر يُثبت القتلَ؛ لأنّه أقوى من البيّنة، واللوث يكفي فيه الظنّ، وهو قد يحصل بدون تواترهم.

﴿ ومن وُجد قتيلاً في جامع عظيم أو شارع يطرقه غيرُ منحصر ﴿ أو في ﴿ فلاة أو في زُحام على قنطرة أو جسر أو بئر أو مصنع غير مختصّ بمنحصر ﴿ فديته على بيت المال .

﴿ وقدرها أي قدر القسامة ﴿ خمسون يميناً بالله تعالى ﴿ في العمد إجماعاً ﴿ والخطأ على الأشهر. وقيل: خمسة وعشرون (٣) لصحيحة عبد الله بن سنان عن الصادق عليه‌السلام (٤) والأوّل أحوط وأنسب بمراعاة النفس (٥).

يحلفها المدّعي مع اللوث إن لم يكن له قوم ﴿ فإن كان للمدّعي قوم والمراد بهم هنا أقاربه وإن لم يكونوا وارثين ﴿ حلف كلّ واحد منهم ﴿ يميناً إن كانوا خمسين. ولو زادوا عنها اقتصر على حلف خمسين والمدّعي من

__________________

(*) في ( ق ): فبقيد.

(١) هذه الأحكام مشهورةٌ ومستندها أخبار لا تبلغ حدّ الصحّة. ( منه رحمه‌الله ).

(٢) في ( ع ) و ( ش ): فالمشهور.

(٣) قاله الشيخ في النهاية: ٧٤٠، والخلاف ٥: ٣٠٨، المسألة ٤، والقاضي في المهذّب: ٥٠٠، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٦٠.

(٤) الوسائل ١٩: ١١٩، الباب ١١ من أبواب دعوى القتل وما يثبت به، الحديث الأوّل.

(٥) في هامش ( ر ): زيادة ما يلي: ولو تعدّد المدّعى عليه فعلى كلّ واحد خمسون على الأقوى، صحّ.

جملتهم، ويتخيّرون في تعيين الحالف منهم.

﴿ ولو نقصوا عن الخمسين كرّرت عليهم أو على بعضهم حسبما يقتضيه العدد إلى أن يبلغ الخمسين (١) وكذا لو امتنع بعضهم كرّرت على الباذل متساوياً ومتفاوتاً، وكذا لو امتنع البعض من تكرير اليمين.

﴿ وتثبت القَسامة في الأعضاء بالنسبة أي بنسبتها إلى النفس في الدية، فما فيه منها الدية فقسامته خمسون كالنفس، وما فيه النصف فنصفها، وهكذا...

وقيل: قَسامة الأعضاء الموجبة للدية ستّ أيمان، وما نقص عنها فبالنسبة (٢) والأقوى الأوّل.

﴿ ولو لم يكن له قَسامة أي قوم يقسمون ـ فإنّ القَسامة تُطلق على الأيمان وعلى المُقْسِم ـ وعدم القسامة إمّا لعدم القوم، أو وجودهم مع عدم علمهم بالواقعة، فإنّ الحلف لا يصحّ إلّا مع علمهم بالحال، أو لامتناعهم عنها تشهّياً، فإنّ ذلك غير واجب عليهم مطلقاً ﴿ أو امتنع المدّعي ﴿ من اليمين وإن بذلها قومُه أو بعضُهم ﴿ اُحلف المنكر وقومه خمسين يميناً ببراءته ﴿ فإن امتنع المنكر من الحلف أو بعضه ﴿ اُلزم الدعوى وإن بذلها قومه ـ بناءً على القضاء بالنكول، أو لخصوص (٣) هذه المادّة من حيث إنّ أصل اليمين هنا على المدّعي وإنّما انتقلت إلى المنكر بنكوله ـ فلا تعود إليه، كما لا تعود من المدّعي إلى المنكر بعد ردّها عليه.

__________________

(١) في ( ع ): خمسين.

(٢) ذهب إليه الشيخ في النهاية: ٧٤١، والخلاف ٥: ٣١٣، المسألة ١٢، وتبعه القاضي في المهذّب ٢: ٥٠١، وابن زهرة في الغنية: ٤٤١.

(٣) في ( ر ): بخصوص.