درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۰۸: کتاب القصاص ۲۰: قصاص الطرف ۱

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

جراحات مختلف به سر و قصاص آن

فصل دوم:‌ قصاص الطرف

یکی از شرایط در قصاص الطرف، مماثلت بین عضوِ مورد جنایت واقع شده و عضوِ مورد قصاص بود. لذا اگر دست راست کسی قطع شد، در مقابل می توان دست راست جانی را قطع نمود و یا اگر پای چپ کسی را قطع کردند، در مقابل می توان پای چپ جانی را قطع نمود.

مورد استثنا:‌ بر اساس یک روایت (حبیب سجستانی)، در برخی موارد، می توانستیم دست از این شرط برداریم. مورد روایت در جایی بود که اگر کسی، دست راست دیگری را قطع کند اما خودِ جانی، دست راست نداشته باشد، در این صورت می توان به جای دست راستِ جانی، دست چپ او را قطع کرد. اگر جانی دست چپ هم نداشت، می توان به جای دست چپ او، پای راست و اگر پای راست هم نداشت می توان پای چپ او را قطع کرد.

نکته1: این مورد استثنا، فقط در مورد «یدین» است. اما در سایر اعضاء بدن که راست و چپ دارند، چنین حکمی جاری نمی شود. مثلا نمی توان گفت اگر کسی، چشم راست دیگری را کور کرد ولی خودِ جانی چشم راست نداشت، به جایش چشم چپ او را کور می کنیم! بلکه در این موارد، باید تنها به اخذ دیه اکتفا نمود.

همچنین در اعضایی که بالا و پایین دارند هم چنین حکمِ استثنایی جاری نخواهد بود. مانند لب بالا و پایین.[۱]

نکته2: در برخی موارد (برخی جراحات)، بحث است که آیا اساساً قصاص هست یا خیر؟ حال جناب شهید، میخواهند بین جراحاتی که قصاص برای آنها ثابت است و جراحاتی که قصاص ندارند تفکیکی قائل شوند:

جراحاتی که قصاص دارند عبارتند از:

  • حارصة من شجاج (جمع شَجّة به معنای زخم سر): جراحتی در سر، که تنها پوست سر را بشکافد.
  • باضعة من الشجاج: جراحتی در سر، به نحوی که جراحت در گوشت فرو برود و آن را پاره کند ولی به پوست نازک روی استخوان نرسد.
  • سمحاق من الشجاج: جراحتی در سر، به نحوی که جراحت، به پوست رویی استخوان می رسد ولی آن را پاره نمی کند.
  • موضحة من الشجاج: جراحتی در سر، به نحوی که جراحت، پوست رویی استخوان را هم پاره می کند و به سفیدی استخوان می رسد.

نکته3: در قصاص این موارد، باید مراعات شود که از حیث طول و عرض، جراحتی که مجنیّ علیه می خواهد وارد کند با جراحت جانی برابر باشد. اما از حیث عمق، صرفا باید به صدق این اسماء اکتفا کنند (لازم نیست اگر عمق جنایت 10 میلیمتر بوده است، عمق قصاص هم 10 میلیمتر باشد! بلکه صرفا اگر یکی حارصة است ـ مثلا ـ، دیگری هم باید حارصة باشد).

سؤال: چرا می گویید از حیث عمق نیازی به رعایت تساوی نیست؟

پاسخ: زیرا اعضاء بدن افراد، به لحاظ چاقی و لاغری و ... متفاوت است. زیرا مهم صدق اسم است و نه میزان عمق.[۲]

نکته4: وقتی گفتیم باید از حیث طول و عرض مساوی باشد، دیگر مهم نیست که آیا تمام سر جانی را در بر می گیرد یا نه. یعنی برای مثال، ممکن است سر مجنی علیه بزرگ بوده است ولی سر جانی کوچک باشد به گونه ای که از حیث درصدی، مقدار بیشتری از سر جانی را می گیرد! ولی این مسئله مهم نیست و باید از حیث طول و عرض جنایت، کاملا به صورت مساوی عمل کرد.

مگر اینکه به قدری این سر جانی کوچک باشد که اگر بخواهیم تمام طول و عرض را رعایت کنیم، از محدوده سر خارج شود و به گردن و صورت و... برسد که در این صورت، مقدار باقی مانده را باید از جانی دیه دریافت کنیم و اجازه نداریم در قصاص، به سایر اعضاء او تعدّی کنیم.


اگر لب بالای شخصی را بریدند، درصورتی که جانی لب بالایی نداشت، نمی توان به جای لب بالایی، لب پایینی جانی را قطع کرد! 

ممکن است عمق دو سانتی متر، در برخی سر ها تنها به گوشت برسد ولی در برخی سرها به استخوان برسد! لذا نمی توان با عمق پیش رفت و باید صدق اسم را معیار قرار داد.

۴

تطبیق جراحات مختلف به سر و قصاص آن

ولا يتعدّى هذا الحكم إلى غير اليدين (حکمی که در روایت حبیب سجستانی آمد، به غیر مورد این روایت تعدی نمی شود) ممّا له يمين ويسار (از آن اعضایی از بدن که برای آن یمین و یسار وجود دارد) كالعينين والاُذنين (مانند دو چشم و دو گوش) ، وقوفاً فيما خالف الأصل على موضع اليقين (حکمِ روایت حبیب سجستانی، مخالف قاعده اولیه است زیرا قاعده اولیه مماثلت است و لذا باید در این حکمِ مخالف اصل، به همان موضع یقین روایت اکتفا کنیم) وهو (اصل) الأخذ بالمماثل. وكذا ما ينقسم إلى أعلى وأسفل (برخی از اعضا هستند که دیگر راست و چپ ندارند، بلکه بالا و پایین دارند) كالجفنين والشفتين (دو پلک و دو لب) ، لا يؤخذ الأعلى بالأسفل (اگر جانی لب بالای کسی را پاره کرده است ولی خودش لب بالا ندارد، نمی توان به جای لب بالا، لب پایین او را قطع نمود) ، ولا بالعكس.

(چه جنایات و جراحاتی قصاص دارد و چه جنایاتی قصاص ندارد؟) ﴿ ويثبت ﴾ القصاص ﴿ في الحارصة ﴾ (تفسیر این اصطلاحاتی که الآن داریم می خوانیم، در صفحه 529 و 530 خواهد آمد) من الشجاج (جمع شجّة به معنای زخم سر) ﴿ والباضعة (جایی که زخم در گوشت فرو برود ولی پوست نازک روی استخوان را نشکافد) والسمحاق (زخمی که به پوست نازک روی استخوان می رسد ولی آن را نمی شکافد) والموضحة (جراحتی که پوست روی استخوان را می شکافد و سفیدی روی استخوان را منکشف می کند) ﴾  (در همه این موارد قصاص داریم) وسيأتي تفسيرها .

﴿ ويراعى ﴾ في الاستيفاء (باید مراعات شود در استیفاء و قصاص کردن) ﴿ الشجّة ﴾ العادية (زخمی که جانی روی سر مجنی علیه انجام داده است و از روی عدوان و ظلم بوده است) ﴿ طولاً وعرضاً ﴾ (از حیث طول و عرض، باید زخم را اندازه گیری کرد و به همان اندازه زخم را پیش برد) فيستوفى بقدرها في البُعدين (در دو بعد طول و عرض، باید به همان مقداری که مجنی علیه سرش شکافته شده است باید استیفاء کرد) .

﴿ ولا يُعتبر قدر النزول (مقدار عمق جراحت معتبر نیست) مع صدق الاسم (آنچه مهم است صدق اسم است و نه مقدار عمق جراحت) ﴾ أي اسم الشجّة المخصوصة ـ من حارصة وباضعة وغيرها ـ (چرا عمق مهم نیست و صرفا صدق اسم مهم است؟)  لتفاوت الأعضاء بالسمن والهزال (اعضاء بدن افراد، به چاقی و لاغری متفاوت اند) . ولا عبرة باستلزام مراعاة الطول والعرض استيعاب رأس الجاني لصغره دون المجنيّ عليه (طول و عرض باید در سرِ جانی رعایت شود و باید مساوی با جنایت باشد! حتی اگر سر جانی کوچک و سر مجنی علیه بزرگ باشد و رعایت مساوات، سبب استیعاب کل سر جانی شود!) ، وبالعكس (گاهی هم سر مجنی علیه کوچک است و سر جانی بزرگ است و جنایتی که تمام سر مجنی علیه را گرفته است، تنها بخشی از سر جانی را می گیرد) . نعم، لا يكمل الزائد عنه من القفا ولا من الجبهة (نباید دیگر تعدّی را به حدی انجام داد که گردن یا پیشانی برسد) ؛ لخروجهما عن موضع الاستيفاء (قفا و جبهه از موضع استیفاء خارج است) ، بل يقتصر على ما يحتمله العضو (اکتفا می شود بر مقداری که عضو آن را تحمل دارد و می توان قصاص را روی آن انجام داد) ويؤخذ للزائد بنسبة المتخلّف إلى أصل الجرح من الدية (اخذ می شود برای مقدار زائد، به نسبت مقداری که قصاص نشد، دیه آن) ، فيستوفى بقدر ما يحتمله الرأس من الشجّة (استیفاء می شود به مقداری که تحمل دارد آن را سر از جراحت سر) وينسب الباقي إلى الجميع (نسبت داده می شود مقداری که امکان قصاص پیدا نکرده است به جمیع) ، ويؤخذ للفائت بنسبته (اخذ می شود دیه برای آن مقدار فائت به نسبت آن) ، فإن كان الباقي ثلثاً فله ثلث دية تلك الشجّة، وهكذا...

۵

مواردی که قصاص در آن ها ثابت نیست

مواردی که قصاص در آن ها ثابت نیست[۱]:

  • هاشمة: جنایتی که باعث شکستگی استخوان باشد (چه جراحتی در آن باشد و چه نباشد).
  • منقّلة: جنایتی که باعث انتقال استخوان از محلّی به محلّ دیگر شود و یا آن را ساقط کند.
  • کسر العظام: شکستگی استخوان را گویند.

(ممکن است در فرق بین هاشمه و کسر العظام گفته شود که هاشمة همراه با جراحت است ولی کسر العظام بدون جراحت می باشد.)

در هیچ کدام از این سه مورد، بر اساس ادله، قصاص وجود ندارد. زیرا در این موارد، در بسیاری از مواقع، قصاص باعث غرر می شود و حتی ممکن است به هلاکت جانی بینجامد.

نکته1: قصاص کردن جایز است حتی قبل از اینکه جنایت جانی بر مجنیّ علیه خوب بشود. شهید اول، این کلام را در مقابل قول شیخ طوسی بیان می کنند. 

شیخ طوسی می فرمایند: ابتدا باید صبر کرد و بگذاریم جنایتی که جانی بر مجنیّ علیه کرده است خوب بشود، سپس بعد از خوب شدن، می توان جانی را قصاص کرد. زیرا احتمال سرایت و تغییر حکم تا قبل از بهبودی کامل وجود دارد! مثلا ممکنی است این جنایت، در ابتدا یک جراحت ساده باشد ولی با گذشت زمان عفونت کند و آسیب های بیشتری را وارد کند و لذا حکمِ آن نیز متفاوت خواهد بود.

البته اگر دلیل شیخ، همین باشد دیگر نیازی نیست حتماً صبر کنیم تا مجنیّ علیه کاملاً خوب شود! همین مقدار که که رو به خوب شدن رفت و مطمئن شدیم که دیگر تغییری اتفاق نمی افتد، می توان قصاص را انجام داد.

اشکال شهید: ما معتقدیم که قصاص جایز است حتی قبل از خوب شدن جنایت جانی بر مجنی علیه. زیرا اصلِ استحقاق ثابت است و دلیلی بر وجوب صبر نداریم. گرچه ماهم معتقدیم که بهتر است صبر کنند تا بعد از خوب شدن مجنی علیه قصاص را انجام دهند.

نکته2: قصاص باید به وسیله حدید و آهن باشد. زیرا در روایتی از پیامبر اکرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داریم که حضرت فرمودند:‌ «لا قود إلّا بحديدة». 

استاد: در تعیین مصداق آهن بین علماء اختلاف است. برای مثال برخی «استیل» را نوعی آهن می دانند و در مقابل برخی با این نظر مخالف اند.

نتیجه: وقتی قرار است جراحتی را قصاص کنیم، ابتدا باید مقدار جراحت را اندازه گیری کرد (با نخ یا متر و...) سپس دو طرف محلی که قرار است قصاص شود علامت گذاشته می شود و سپس در محدوده علامت، قصاص را انجام می دهیم. روشن است که قصاص کننده حق اینکه بیش از مقدار تعیین شده را قصاص کند ندارد و اگر بیش از آن را مرتکب شود، اگر عمداً باشد قصاص می شود و اگر خطا باشد باید دیه پرداخت کند.

البته گاهی اضطراب جانی، سبب می شود که قصاص بیشتر از مقدار جایز شود. برای مثال آنقدر سرش را موقع قصاص تکان می دهد که سرش بیشتر از مقدار قصاص شکافته می شود، در این صورت دیگر چیزی بر عهده قصاص کننده نیست.

البته بهتر است موقع قصاص، بدن این شخص را با چوب و... ببندند که بدنش حرکت های فروان نداشته باشد.

نکته3: در قصاص الطرف، اگر می خواهند کسی را قصاص کنند، اگر هوا خیلی سرد یا گرم است، صبر کنند و قصاص را در این وقت انجام ندهند! زیرا گرما یا سرمای زیاد، ممکن است سبب سرایت جراحت در قصاص و مشکلات دیگر می شود (حتی ممکن است در مواردی سبب هلاکت جانی شود).

اما رعایت چنین مسئله ای در قصاص النفس جایز نیست! چون به هر حال قرار است شخص کشته شود و لذا رعایت این موارد دیگر مهم نیست.


یعنی حتی اگر جانی، عمداً چنین جنایتی را بر مجنی علیه وارد کرده باشد، بازهم قصاص نمی شود.

۶

تطبیق ​مواردی که قصاص در آن ها ثابت نیست

﴿ ولا يثبت ﴾ القصاص ﴿ في الهاشمة ﴾ للعظم (ثابت نمی شود قصاص در هاشمه استخوان ـ هی التی تکسر العظم ـ) ﴿ والمنقّلة ﴾ له (العظم) (جنایتی که باعث نقل استخوان می شود یا کلا آن را ساقط می کند) ﴿ ولا في كسر العظام (در شکستن استخوان هم قصاص ثابت نمی شود) (هاشمه برای وقتی است که همراه با جراحت باشد ولی کسر العظام برای وقتی است که همراه جراحت نباشد) لتحقّق التغرير (دلیل عدم ثابت بودن قصاص در این موارد:زیرا ممکن است غرر حاصل شود) ﴾ بنفس المقتصّ منه (به جان کسی که از او قصاص کشیده می شود) ، ولعدم إمكان استيفاء نحو الهاشمة والمنقّلة من غير زيادة ولا نقصان (امکان استیفاء در مثل هاشمه و منقله بدون زیاده و نقصان وجود ندارد) .

﴿ ويجوز ﴾ القصاص ﴿ قبل الاندمال ﴾ (قصاص جایز است حتی قبل از بهبودی مجنی علیه) أي اندمال جناية الجاني؛ لثبوت أصل الاستحقاق (چون اصلِ استحقاق ثابت است) ﴿ وإن كان الصبر ﴾ إلى الاندمال ﴿ أولى ﴾ (اگرچه صبر کردن اولی است) حذراً من السراية الموجبة لتغيّر الحكم (چون ممکن است تا قبل از خوب شدن، این جنایت سرایت کند و در حکم قصاص تغییری به وجود بیاید) .

وقيل (مرحوم شیخ طوسی ـ رحمه‌اللهـ): لا يجوز (تا قبل از اندمال، قصاص جایز نیست) ؛ لجواز السراية الموجبة للدخول (چون امکان دارد این جنایت سرایت کند و این سرایت موجب دخول است ـ دخولِ زائد در حکمِ قصاص ـ)  

﴿ ولا قصاص إلّا بالحديد ﴾ لقوله صلى‌الله‌عليه‌وآله: « لا قَوَد إلّا بحديد » (با شیشه و ... نمی توان قصاص را انجام داد) ﴿ فيقاس الجرح ﴾ (جنایتی که جانی انجام داده است را ابتدا اندازه گیری می کنیم) طولاً وعرضاً بخيط وشبهه (این اندازه گیری را با نخ یا چیزی شبیه به آن اندازه می گیریم) ﴿ ويعلَّم طرفاه (علامت گذاری می شود دو طرف آن مقدار) ﴾ في موضع الاقتصاص ﴿ ثمّ يشقّ من إحدى العلامتين إلى الاُخرى (سپس شکافته می شود از یک علامت به سوی علامت دیگر) ﴾ ولا تجوز الزيادة (اما شکافتن بیش از آن مقدار دیگر جایز نیست) ، فإن اتّفقت عمداً (اگر این مقدار زیادتر عمدا رخ داد) اقتصّ من المستوفي (شخص قصاص کننده را باید قصاص کنیم) ، أو خطأً فالدية (اما اگر از روی خطا بوده است باید دیه آن مقدار اضافه تر را بدهد) ويرجع إلى قوله فيهما بيمينه (راه فهمیدن عمد یا خطا بودن این است که ببینیم خودِ مستوفی چه می گوید و بابت حرفش باید قسم بخورد تا کلامش ثابت شود) ، أو لاضطراب (عطف بر عمداً او خطئاً است) المستوفى منه فلا شيء (نه دیه دارد و نه قصاص) ؛ لاستنادها إلى تفريطه (به خاطر استناد این زیاده به کوتاهی خودِ این شخص). وينبغي ربطه على خشبة ونحوها لئلّا يضطرب حالة الاستيفاء (البته خوب است که ما ببندیم این مستوفی منه را به چوب و ... تا مضطرب نشود در حال استیفاء) .

﴿ ويؤخَّر قصاص الطرف ﴾ من الحرّ والبرد (تاخیر انداخته می شود قصاص طرف از حرّ و برد) ﴿ إلى اعتدال النهار ﴾ (تا وقتی که هوا متعادل شود) حذراً من السراية (چون اگر هوا خیلی سرد یا گرم باشد، ممکن است قصاص سرایت کند تا جایی که حتی موجب هلاکت جانی شود) .

﴿ إلّا إذا خيف من قطعها ﴿ السراية إلى النفس؛ لعدم انحسامها (١) فتثبت الدية حينئذٍ.

وحيث يقطع الشلّاء يقتصر عليها، ولا يضمّ إليها أرش التفاوت.

﴿ وتُقطع اليمين باليمين لا باليُسرى، ولا بالعكس، كما لا تقطع السبّابة بالوسطى ونحوها، ولا بالعكس.

﴿ فإن لم تكن له * أي لقاطع اليمين ﴿ يمين فاليسرى، فإن لم تكن له يسرى ﴿ فالرجل اليمنى، فإن فقدت فاليسرى ﴿ على الرواية التي رواها حبيب السجستاني عن الباقر عليه‌السلام (٢).

وإنّما أسند الحكم إليها لمخالفته للأصل من حيث عدم المماثلة بين الأطراف، خصوصاً بين الرِجل واليد، إلّا أنّ الأصحاب تلقّوها بالقبول، وكثير منهم لم يتوقّف في حكمها هنا. وما ذكرناه من ترتّب (٣) الرِجلين مشهور، والرواية خالية عنه، بل مطلقة في قطع الرجل لليد حيث لا يكون للجاني يد.

وعلى الرواية لو قَطع أيدي جماعة قُطعت يداه ورجلاه للأوّل فالأوّل، ثمّ تؤخذ الدية للمتخلّف.

ولا يتعدّى هذا الحكم إلى غير اليدين ممّا له يمين ويسار كالعينين والاُذنين، وقوفاً فيما خالف الأصل على موضع اليقين وهو الأخذ بالمماثل. وكذا ما ينقسم إلى أعلى وأسفل كالجفنين والشفتين، لا يؤخذ الأعلى بالأسفل، ولا بالعكس.

__________________

(١) أي عدم انقطاع دمها.

(*) لم يرد « له » في ( ق ).

(٢) الوسائل ١٩: ١٣١، الباب ١٢ من أبواب قصاص الطرف، الحديث ٢.

(٣) في ( ر ): ترتيب.

﴿ ويثبت القصاص ﴿ في الحارصة من الشجاج (١) ﴿ والباضعة والسمحاق والموضحة وسيأتي تفسيرها (٢).

﴿ ويراعى في الاستيفاء ﴿ الشجّة العادية ﴿ طولاً وعرضاً فيستوفى بقدرها في البُعدين.

﴿ ولا يُعتبر قدر النزول مع صدق الاسم أي اسم الشجّة المخصوصة ـ من حارصة وباضعة وغيرها ـ لتفاوت الأعضاء بالسمن والهزال. ولا عبرة باستلزام مراعاة الطول والعرض استيعاب رأس الجاني لصغره دون المجنيّ عليه، وبالعكس. نعم، لا يكمل الزائد عنه من القفا ولا من الجبهة؛ لخروجهما عن موضع الاستيفاء، بل يقتصر على ما يحتمله العضو ويؤخذ للزائد بنسبة المتخلّف إلى أصل الجرح من الدية، فيستوفى بقدر ما يحتمله الرأس من الشجّة وينسب الباقي إلى الجميع، ويؤخذ للفائت بنسبته، فإن كان الباقي ثلثاً فله ثلث دية تلك الشجّة، وهكذا...

﴿ ولا يثبت القصاص ﴿ في الهاشمة (٣) للعظم ﴿ والمنقّلة (٤) له ﴿ ولا في كسر العظام لتحقّق التغرير بنفس المقتصّ منه، ولعدم إمكان استيفاء نحو الهاشمة والمنقّلة من غير زيادة ولا نقصان.

﴿ ويجوز القصاص ﴿ قبل الاندمال أي اندمال جناية الجاني؛ لثبوت أصل الاستحقاق ﴿ وإن كان الصبر إلى الاندمال ﴿ أولى حذراً من السراية الموجبة لتغيّر الحكم.

__________________

(١) جمع شجّة، وهي الجراحة في الرأس خاصّة.

(٢) يأتي في الفصل الثالث من كتاب الديات.

(٣) يأتي تفسيرهما في الفصل الثالث من كتاب الديات.

(٤) يأتي تفسيرهما في الفصل الثالث من كتاب الديات.

وقيل: لا يجوز؛ لجواز السراية الموجبة للدخول (١)

﴿ ولا قصاص إلّا بالحديد لقوله صلى‌الله‌عليه‌وآله: « لا قَوَد إلّا بحديد » (٢) ﴿ فيقاس الجرح طولاً وعرضاً بخيط وشبهه ﴿ ويعلَّم طرفاه في موضع الاقتصاص ﴿ ثمّ يشقّ من إحدى العلامتين إلى الاُخرى ولا تجوز الزيادة، فإن اتّفقت عمداً اقتصّ من المستوفي، أو خطأً فالدية ويرجع إلى قوله فيهما بيمينه، أو لاضطراب المستوفى منه فلا شيء؛ لاستنادها إلى تفريطه. وينبغي ربطه على خشبة ونحوها لئلّا يضطرب حالة الاستيفاء.

﴿ ويؤخَّر قصاص الطرف من الحرّ والبرد ﴿ إلى اعتدال النهار حذراً من السراية.

﴿ ويثبت القصاص في العين للآية ﴿ ولو كان الجاني بعين واحدة والمجنيّ عليه باثنتين قلعت عين الجاني وإن استلزم عماه، فإنّ الحقّ أعماه (٣) ولإطلاق قوله تعالى: ( وَالعَيْنَ بِالعَيْنِ )(٤) ولا ردّ.

﴿ ولو انعكس بأن ﴿ قلع عينه أي عين ذي العين الواحدة ﴿ صحيحُ العينين فأذهب بصره ﴿ اقتصّ له بعين واحدة لأنّ ذلك هو المماثل للجناية.

__________________

(١) قاله الشيخ في المبسوط ٧: ٧٥.

(٢) كنز العمّال ١٥: ١١، الحديث ٣٩٧٤٦، وسنن البيهقي ٨: ٦٢، وفيهما: « لا قود إلّا بحديدة ».

(٣) هذا لفظ الحديث عن الباقر عليه‌السلام قال محمدّ بن قيس قلت له: أعور فقأ عينَ صحيح متعمّداً فقال: تفقأ عينه. قلت: فيكون أعمى. قال: الحقّ أعماه [ الوسائل ١٩: ١٣٤، الباب ١٥ من أبواب قصاص الطرف، الحديث الأوّل ]. ( منه رحمه‌الله ).

(٤) المائدة: ٤٥.