درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۴: کتاب احیاء الموات ۴: حکم الموات ۴

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مناقشه در کلام محقق حلی و نظر شهیدین

مقدمه: بحث در شرائط احیاء مملّک بود. یعنی اگر قرار است احیاء، سبب ملکیت شود باید این شرایط را داشته باشد. شرط چهارم این بود که: محلی که قرار است احیا شود، نباید محل مخصوص عبادت باشد (مثل عرفة، مشعر و منی و...). در چنین مکان هایی احیاء (حتی به مقدار کم) جایز نیست که ادله آن نیز بیان شد.

بحث جدید: حال در ذیل شرط چهارم، کلامی از محقق حلّی بیان شده است که ایشان فرموده اند: اگر مقدار کمی از عرفه، مشعر و منی احیاء شود، ایرادی ندارد و مالک می شود. زیرا:

  • اولا: مقدار کم، آسیبی به جایی وارد نمی کند.
  • ثانیا: این مکان ها، ملک شخصی نیستند. لذا چون از مباحات است، احیاء آن، سبب مالک شدن محیی می شود.

اشکال شهید ثانی: این قول، نادر است (قائل چندانی ندارد) اما اگر این قول پذیرفته شود، نتیجه اش این می شود که: اگر یک حاجی، در ایام حج، وقوف خود را عمداً در همین محلّی که محیی احیاء کرده است انجام بدهد، وقوف او باطل است. زیرا نهی داریم از «تصرف در مال غیر» و چون طبق نظر محقق، این زمین، ملک محیی است لذا غیر او حق تصرف در آن را ندارد. (بر اساس قاعده «نهی در عبادت، یقتضی الفساد») 

نکته: مرحوم شهید اول در دروس فرموده اند[۱]: اگر حرف محقق را بپذیریم، دو حرف می توان زد:

  1. ممکن است گفته شود: درست است که محیی مالک شده است، ولی از طرف دیگر اگر حاجی بیاید و در این مکان وقوف کند، وقوف او صحیح خواهد بود به دلیل «جمعاً بین الحقین»[۲]
  2. ممکن است گفته شود: دو حالت دارد:
  • جا، برای حجاج وسیع است: وقوف در مکانی که محیی آن را احیاء کرده است جایز نیست.
  • جا، برای حجاج محدود و تنگ است: وقوف در مکانی که محیی احیاء کرده است جایز است.

اشکال شهید ثانی: هر دو حرف شهید اول اشکال دارد و نادرست است. زیرا فرض ما (طبق کلام محقق) این است که با احیاء، محیی مالک می شود و این کلام مطلق بیان شد و مقیّد به قی خاصی نشد! لذا اگر حاجی در آنجا وقوف کند، تصرف در مال غیر کرده که نسبت به آن نهی وجود دارد و نهی نیز موجب فساد معامله می شود.

مگر اینکه از ابتدا گفته شود احیاء محیی، باعث ملکیت مشروط است (مشروط به اینکه در زمان حج، تصرف دیگران حرام نباشد) که محقق حلی چنین شرطی را نیاورده اند.


حرف جالبی است!

از یک طرف، عرفه و مشعر و منی برای عبادت حاجیان است و برای وقوف حجاج است. از یک طرف هم محیی چون احیاء کرده است حق دارد. برای جمع بین این دو حق، می گوییم هم محیی مالک است و هم وقوف حاجی اشکالی نداشته باشد.

۴

تطبیق مناقشه در کلام محقق حلی و نظر شهیدین

وجوّز المحقّق اليسير منه (محقق حلی فرموده اند: اگر مقدار کمی از مشعر یا منی یا عرفه را احیاء کند، احیاء او جایز است) (دلیل اول:) لعدم الإضرار (چرا برخی می گویند در اینجا اضرار است و برخی می گویند نیست؟ دلیل این است که ممکن است برخی اعمال، فی نفسه مصداق اضرار نباشند ولی تجویز آن ها، راه را برای اضرار باز کند. در اینجا هم اگر تجویز به احیاء کم بدهیم، دیگر همه می توانند احیا کنند و بعدا با کثرت احیاء ها، اضرار به وجود می آید) ،  (دلیل دوم:) مع أنّه غير ملك لأحد (این مکان ها ملک کسی نیستند) . و (اشکال شهید ثانی:) هو نادر (این نظریه در بین فقها طرفداری ندارد) ، وعليه (بنابر اینکه حرف محقق را بپذیریم)  لو عمد بعض الحاجّ فوقف به لم يجز (اگر به صورت عمدی، در این محلی که توسط محیی احیاء شده است وقوف کنند ـ عمدا ـ جایز نیست) ؛ للنهي عن التصرّف في ملك الغير (نهی داریم از تصرف در ملک غیر) ؛ لأنّا بنينا عليه (بنا را بر این گذاشتیم که طبق نظر محقق، با احیاء مالک می شود) ، وهو مفسد للعبادة (نهی مفسد عبادت است)  التي هي عبارة عن الكون ومن ضروراته المكان (باید مکانی باشد که من در آن حضور داشته باشم) (در کتاب الحج خوانده شده که عبادت در این قسمت، بودن در این مکان هاست. «کون فی المکان» عبادت است.).

و (کلام شهید اول در دروس:) للمصنّف تفريعاً عليه (شهید اول، گفته اند که اگر ما حرف محقق حلی را بپذیریم، دو حرف می توانیم بزنیم:) وجه بالجواز جمعاً بين الحقّين (اگر چه محیی، مالک زمین احیاء شده می شود ولی اگر حاجی بیاید و در این مکان توقف کند، صحیح است. زیرا حاجی هم نسبت به این مکان حق دارد)  وآخر (وجه آخر) بالتفصيل بضيق المكان فيجوز (اگر حج شلوغ شده بود و جا کم بود، وقوف حاجی در زمین احیاء شده توسط محیی جایز است) ، وسعته فلا  (اگر جا زیاد باشد، دیگر جایز نیست حاجی در زمین احیاء شده توقف کند) و (جواب شهید ثانی به حرف شهید اول در دروس:) إثبات الملك مطلقاً يأباهما (اینکه جناب محقق، ملکیت را به نحو مطلق ثابت دانست ـ قیدی برای آن نیاوردـ منع می کند این دو وجه جناب مصنف را) ، وإنّما يتوجّهان (این دو وجه جناب مصنف وجیه است) لو جعله مشروطاً بأحد الأمرين (اگر ملکیت ناشی از احیاء را مشروط به یکی از دو امری قرار می داد که مصنف فرموده اند) .

۵

شرط پنجم و ششم

شرط پنجم: مکانی که قرار است احیاء شود نباید «مُقطَع» باشد.

مقطع چیست؟ قبلا بیان شد که تمام زمین های مواتی که مالک ندارد، ملک امام است. حال با توجه به این نکته، اگر پیامبر یا امام زمین مواتی را قطعه بندی کرد و به مسلمانی داد، این زمین را «مُقطَع» گویند که قابل احیاء نیست. زیرا این زمین برای امام بوده است و به دیگری بخشیده است و لذا احیاء آن جایز نیست.

نکته1: حتی اگر امام، این زمین را به عنوان ملکیت به دیگری نداده باشند (مثلا به خاطر حق اولویت داده باشند) بازهم احیاء آن جایز نیست.

نکته2: این قضیه در اسلام نیز سابقه داشته است: دو نمونه:

  • اقطاع پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برای بلال بن حارث
  • اقطاع پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم برای زبیر بن عوام

شرط ششم: زمینی که قرار است احیاء شود نباید «تحجیر» شده باشد. گاهی شخصی، قبل از اینکه احیاء را شروع کند، دور زمین را با چوب یا سنگ مشخص می کند (تا بعد برود آبکشی و ... کند). لذا وقتی زمینی تحجیر شد، دیگری نمی تواند بیاید و آن را احیاء کند (چون تحجیر، حق اولویت می آورد).

نکته: البته اگر شخصی تحجیر کند ولی بعد معطّل کند و وقت تلف کند، حاکم می تواند او را مجبور کند که یا آنجا را احیا کند و یا به دیگری اجازه دهد که آنجا را احیا کند.

۶

تطبیق شرط پنجم و ششم

﴿ أو مُقْطَعاً (عطف بر مشعرا) (یکی از شرایط این است که زمین، مقطع نباشد) ﴾ من النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله، أو الإمام عليه‌السلام لأحد المسلمين؛ لأنّ المُقطَع له (شخص) (زمینی که برای مسلمانی از جانب امام تقطیع شده است) يصير أولى من غيره كالتحجير (این شخص اولویت پیدا می کند نسبت به دیگران بر آن زمین همانطور که تحجیر اولویت می آورد) ، فلا يصحّ لغيره التصرّف بدون إذنه (تصرف برای غیر این شخص، بدون اذن او جایز نیست)  وإن لم يفد ملكاً (ولو اینکه تقطیع امام یا نبی، باعث ملکیت نباشد ولی به هر حال اولویت را می آورد) ،  (آیا تقطیع در اسلام هم سابقه دارد؟) وقد رُوي أنّ النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله أقطع بلال بن الحارث العقيق (تقطیع کردند پیامبر اکرم برای بلال بن حارث، عقیق را) وهو وادٍ بظاهر المدينة (وادی است در پشت مدینه)  واستمرّ تحت يده إلى ولاية عمر (این زمین تحت ید بلال بن حارث بود تا زمان حکومت عمر) . وأقطع الزبير بن العوّام (پیامبر تقطیع کردند برای زبیر بن عوام) حُضرَ فرسه  ـ بالحاء المهملة المضمومة والضاد المعجمة (این عبارات به این جهت است که در زمان قدیم، نسخه ها یا نقطه نداشتند یا پس و پیش بودند و لذا با این عبارات راهنمایی می کردند)  ـ وهو عدوه مقدارَ ما جرى (دویدن اسب است به مقداری که می دود) (یعنی پیامبر به زبیر فرمودند که این اسب را بدان تا هرجا که دوید، آنجا برای توست و آن را آباد کن) ، فأجرى فرسه حتّى قام (زبیر این اسب را دواند تا جایی که دیگر اسب ایستاد)  أي عجز عن التقدّم فرمى بسوطه طلباً للزيادة على الحُضر (زبیر به این اسب تازیانه می زد تا این اسب جلوتر برود و زمین بزرگتر شود) فأعطاه صلى‌الله‌عليه‌وآله من حيث وقع السوط (پیامبر تا آنجایی زمین را به او دادند که تازیانه زده بود)  وأقطع صلى‌الله‌عليه‌وآله غيرهما مواضع اُخر .

﴿ أو محجّراً  (عطف بر مشعرا) (یکی از شرایط احیاء این است که زمین تحجیر شده نباشد) ﴾ أي مشروعاً في إحيائه (شروع به احیاء آن زمین نشده باشد) (تحجیر به تنهایی به درد نمی خورد! بلکه مقدمه احیاء است)  شروعاً لم يبلغ حدّ الإحياء (البته شروعی که بحد احیاء نرسیده است. چنین شروعی صرفا حق اولویت می آورد و حق ملکیت نمی آورد) ، فإنّه بالشروع يفيد أولويّة (بواسطه شروع، مفید اولویت است) لا يصحّ لغيره التخطّي إليه (برای دیگران تجاوز به این زمین جایز نخواهد بود)  وإن لم يفد ملكاً (گرچه این تحجیر، مفید ملکیت نباشد) ، فلا يصحّ بيعه (لذا زمینی که تحجیر شده است را نمی توان فروخت چون مالک نیست) ، لكن يورث ويصحّ الصلح عليه (ارث برده می شود و مصالحه بر آن جایز است ـمصالحه حق منظور است ـ یعنی حق اولیت انتقال پیدا می کند)، إلّا أن يُهمِل الإتمام (مگر اینکه شخص، از اتمام احیاء، اهمال کند) ، فللحاكم حينئذٍ إلزامه به (بر حاکم جایز است که الزام کند تحجیر کننده را به اتمام احیاء)  أو رفع يده عنه، فإن امتنع أذِنَ لغيره في الإحياء (اگر امتناع کرد از احیاء، حاکم شرع می تواند به غیر او اجازه دهد که بیایند و احیاء کنند) ، وإن اعتذر بشاغل أمهله مدّة (اگر به خاطر دلیل موجهی ـ مثل مریض شدن و ... ـ نتواند مدتی احیا کند، حاکم به او مدتی زمان می دهد) يزول عذره فيها ، ولا يتخطّى غيره إليها ما دام مُمهَلاً (مادامی که این شخص مهلت دارد، دیگران حق تصرف در این زمین را نخواهند داشت) .

۷

سه شرط باقی مانده

مقدمه: شهید اول در دروس، برای شرائط احیاء مملک، 9 شرط را ذکر کرده اند. ولی در اینجا (لمعه) 6 شرط را بیان کرده اند. لذا شهید ثانی تلاش می کنند تا 3 شرط دیگر را از عبارات شهید اول در لمعه استخراج کنند. لذا شهید ثانی ابتداءاً سه شرط را بیان کرده و سپس می گویند که در کجای عبارت شهید اول به این موارد اشاره شده است.

اما سه شرط دیگر:

شرط هفتم: اذن امام.

یکی از شرائط این است که در زمان حضور امام، اذن امام باشد.

این شرط را شهید اول در اول کتاب احیاء موات اشاره کردند. در صفحه 44: ﴿ يتملّكه مَن أحياه مع غيبة الإمام عليه‌السلام وإلّا افتقر إلى إذنه ﴾. عبارت «افتقر الی اذنه» در اینجا، اشاره به همین شرط دارد.

شرط هشتم: عملی که زمین را از موات بودن خارج کند.

یعنی احیاء باید تحقق پیدا کند و با صرف قصد و تحجیر و... مالک نمی شود. تحجیر هم فقط اولویت می آورد. این شرط را نیز شهید اول در صفحه 49 اشاره کردند:﴿ وشروط الإحياء المملّك ستّة ﴾ از این که فرمودند (احیائی که مملک باشد) می فهمیم که باید احیاء تحقق پیدا کند. یعنی تا وقتی احیاء تحقق نیابد، مملکیت نمی آید. در صفحه 54 هم می آید ﴿ والمرجع في الإحياء إلى العرف ﴾ یعنی باید کاری انجام دهد که عرف بگویند این زمین آباد شد. از همین جا می فهمیم که برای مالک شدن، احیاء زمین شرط است.

شرط نهم: قصد تملک.

اگر صد هکتار زمین موات را احیاء کنیم ولی بدون قصد تملک، مالک هیچ مقداری از این زمین نمی شوی.

وقصد التملّك (یکی از شرایط احیاء مملک، قصد تملک است) فلو فعل أسباب الملك (اگر اسباب ملکیت را انجام بدهد ـ همان احیاء را ـ) بقصد غيره (مثلا برای خیریه دارد این کار را می کند) أو لا مع قصد (همینجوری دلش میخواهد درخت بکارد) لم يملك (مالک نمی شود) كحيازة سائر المباحات (اگر کسی کنار رودخانه بایستد و ماهی شکار کند هم همین است) من الاصطياد (صید کردن) والاحتطاب (هیزم جمع کردن) والاحتشاش (علوفه خشک جمع کردن) (این موارد را اگر قصد ملک کند مالک می شود و الا نمی شود).

حالا این شرط 9 از کجای عبارت مصنف فهمیده می شود؟ شهید اول در اول صفحه 44 فرمودند:  (يتملّكه من أحياه). «یتملک» از باب تفعّل است. در تملک، قصد خوابیده است.لذا اگر کسی مال پدرش را به ارث ببرد، نمی گویند تملک کرد بلکه می گویند مالک شد. تملک برای جایی است که قصد و اختیار در مالک شدن در کار باشد. البته در برخی نسخه ها (یملکه) است که دیگر قصد را نمی رساند.

همچنین در صفحه 54 می فرمایند : («لمن أراد الزرع» و « لمن أراد البيت») اراده همان قصد است دیگر! 

ويمكن استفادته من قوله (مصنف) بعد حكمه (مصنف) (ممکن است استفاده کنیم قصد تملک را از قول مصنف) برجوعه إلى العرف (بعد از حکم مصنف به رجوع به عرف) : « لمن أراد الزرع » و « لمن أراد البيت » فإنّ الإرادة لما ذكر ونحوه تكفي في قصد التملّك (همین که شخص، اراده کند زرع یا بیت را یعنی قصد تملک کرده است)  وإن لم يقصده بخصوصه (حتما لازم نیست کلمه و لفظ تملک را قصد کند!) .

وهذان الشرطان مبنيّان على ما سبق من عدم بطلان الملك بالموت مطلقاً، وقد تقدّم ما فيه من التفصيل المختار.

﴿ وانتفاء كونه حريماً لعامر لأنّ مالك العامر استحقّ حريمه؛ لأنّه من مرافقه وممّا يتوقّف كمال انتفاعه عليه، وسيأتي تفصيل الحريم.

﴿ و انتفاء ﴿ كونه مشعراً أي محلّاً ﴿ للعبادة كعرفة والمشعر ومنى ولو كان يسيراً لا يمنع المتعبّدين، سدّاً لباب مزاحمة الناسكين، ولتعلّق حقوق الناس كافّة بها، فلا يسوغ تملّكها مطلقاً؛ لأدائه إلى تفويت هذا الغرض الشرعي.

وجوّز المحقّق اليسير منه (١) لعدم الإضرار، مع أنّه غير ملك لأحد. وهو نادر، وعليه لو عمد بعض الحاجّ فوقف به لم يجز؛ للنهي عن التصرّف في ملك الغير؛ لأنّا بنينا عليه، وهو مفسد للعبادة التي هي عبارة عن الكون ومن ضروراته (٢) المكان.

وللمصنّف تفريعاً عليه وجه بالجواز جمعاً بين الحقّين وآخر بالتفصيل بضيق المكان فيجوز، وسعته فلا (٣) وإثبات الملك مطلقاً يأباهما، وإنّما يتوجّهان لو جعله مشروطاً بأحد الأمرين.

﴿ أو مُقْطَعاً من النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله، أو الإمام عليه‌السلام لأحد المسلمين؛ لأنّ المُقطَع له يصير أولى من غيره كالتحجير، فلا يصحّ لغيره التصرّف بدون إذنه وإن لم يفد ملكاً، وقد رُوي أنّ النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله أقطع بلال بن الحارث العقيق (٤) وهو وادٍ بظاهر

__________________

(١) الشرائع ٣: ٢٧٤.

(٢) في ( ر ) و ( ش ): ضروريّاته.

(٣) الدروس ٣: ٥٧.

(٤) السنن الكبرى ٤: ١٥٢.

المدينة واستمرّ تحت يده إلى ولاية عمر. وأقطع الزبير بن العوّام حُضرَ فرسه ـ بالحاء المهملة المضمومة والضاد المعجمة ـ وهو عدوه مقدارَ ما جرى، فأجرى فرسه حتّى قام أي عجز عن التقدّم فرمى بسوطه طلباً للزيادة على الحُضر فأعطاه صلى‌الله‌عليه‌وآله من حيث وقع السوط (١) وأقطع صلى‌الله‌عليه‌وآله غيرهما مواضع اُخر (٢).

﴿ أو محجّراً أي مشروعاً في إحيائه شروعاً لم يبلغ حدّ الإحياء، فإنّه بالشروع يفيد أولويّة لا يصحّ لغيره التخطّي إليه وإن لم يفد ملكاً، فلا يصحّ بيعه، لكن يورث ويصحّ الصلح عليه، إلّا أن يُهمِل الإتمام، فللحاكم حينئذٍ إلزامه به أو رفع يده عنه، فإن امتنع أذِنَ لغيره في الإحياء، وإن اعتذر بشاغل أمهله مدّة يزول عذره فيها، ولا يتخطّى غيره إليها ما دام مُمهَلاً.

وفي الدروس جعل الشروط تسعة، وجعل منها: إذن الإمام مع حضوره. ووجود ما يُخرجها عن المَوات ( بأن يتحقّق الإحياء؛ إذ لا ملك قبل كمال العمل المعتبر فيه، وإن أفاد الشروع تحجيراً لا يفيد سوى الأولويّة، كما مرّ ) (٣) وقصد التملّك فلو فعل أسباب الملك بقصد غيره أو لا مع قصد لم يملك كحيازة سائر المباحات من الاصطياد والاحتطاب والاحتشاش (٤).

والشرط الأوّل قد ذكره هنا في أوّل الكتاب. والثاني يلزم من جعلها

__________________

(١) المستدرك ١٧: ١٢٢، الباب ١٢ من أبواب إحياء الموات، الحديث ٤، والسنن الكبرى ٦: ١٤٤.

(٢) مثل ما أقطع صلى‌الله‌عليه‌وآله لوائل بحضرموت ولغيره غيره، اُنظر السنن ٦: ١٤٣ ـ ١٤٥، باب إقطاع الموات، وسنن أبي داود ٣: ١٧٣ ـ ١٧٨، باب إقطاع الأرضين.

(٣) ما بين القوسين توضيح من المؤلّف، وليس من كلام الدروس.

(٤) الدروس ٣: ٥٥ ـ ٦١.

شروط الإحياء، مضافاً إلى ما سيأتي من قوله: « والمرجع في الإحياء إلى العرف... ». والثالث يستفاد من قوله في أوّل الكتاب: « يتملّكه من أحياه » إذ التملّك يستلزم القصد إليه، فإنّ الموجود في بعض النسخ « يتملّكه » بالتاء بعد الياء (١) ويوجد في بعضها « يملكه » (٢) وهو لا يفيد.

ويمكن استفادته من قوله بعد حكمه برجوعه إلى العرف: « لمن أراد الزرع » و « لمن أراد البيت » (٣) فإنّ الإرادة لما ذكر ونحوه تكفي في قصد التملّك وإن لم يقصده بخصوصه.

وحيث بيّن أنّ من الشرائط أن لا يكون حريماً لعامر نبّه هنا على بيان حريم بعض الأملاك بقوله:

﴿ وحريم العين ألف ذراع حولَها من كلّ جانب ﴿ في الأرض ﴿ الرخوة وخمسمئة في الصَلبة بمعنى أنّه ليس للغير استنباط عين اُخرى في هذا القدر، لا المنع من مطلق الإحياء. والتحديد بذلك هو المشهور روايةً (٤) وفتوىً (٥) وحدّه ابن الجنيد بما ينتفي معه الضرر (٦) ومال إليه العلّامة في

__________________

(١) كما في ( ق ).

(٢) كما في ( س ).

(٣) نصّه: إن أراد البيت.

(٤) الوسائل ١٧: ٣٣٨، الباب ١١ من أبواب إحياء الموات، الحديث ٣.

(٥) كما في المختلف ٦: ٢٠٧، وأفتى به الشيخ في النهاية: ٤١٨، والمحقّق في الشرائع ٣: ٢٧٣، والمختصر النافع: ٢٥٩، والعلّامة في القواعد ٢: ٢٦٨، والتحرير ٤: ٤٨٧، ذيل الرقم ٦٠٩٩، والشهيد في الدروس ٣: ٥٩، وغيرهم.

(٦) اُنظر كلامه في المختلف ٦: ٢٠٧ ـ ٢٠٨.