درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۱۵۸: کتاب الحدود ۳۲: حدّ القذف ۶

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مسئله هشتم: ارتفاع حدّ قذف / مسئله نهم: حقّ قذفِ عبد

مسئله هشتم: اگر شخصی، دیگری را قذف کند، به چه سببی می توان حدّ قذف را از قاذف مرتفع کرد؟ شهید می فرمایند: در چهار صورت، حدّ قذف می تواند برداشته شود:

  • صورت اول: در جایی که خودِ مقذوف تصدیق کند. برای مثال: زید به عمرو نسبت زنا بدهد و عمرو زید را تصدیق کند و بگوید: زید درست می گوید. من مرتکب زنا شده ام.
  • صورت دوم: در صورتی که بیّنة بر قولِ قاذف اقامه شود. برای مثال: زید به عمرو نسبت زنا دهد و 4 نفر شاهد عادل هم بیایند و شهادت بدهند که عمرو مرتکب زنا شده است.
  • صورت سوم: عفو مقذوف نسبت به قاذف. 
  • صورت چهارم: لعانِ زوج قاذف نسبت به زوجة مقذوفه. 

در اینکه این 4 صورت، موجب ارتفاع خدّ قذف می شوند بحثی نیست. بلکه آنچه مورد بحث و اختلاف است، این است که اگر حد، به واسطه این 4 صورت ساقط شد، آیا قاذف تعزیر هم نمی شود؟ یا اینکه آنچه ساقط می شود فقط حد است. اما قاضی می تواند برای قاذف، به تعزیر حکم کند؟ در اینجا دو احتمال است:

الف) علاوه بر حدّ قذف، تعزیر هم ساقط می شود. خصوصاً در صورت سوم و چهارم (عفو و لعان). زیرا آنچه برای قاذف واجب بود، اجراء حدّ بود. سپس حدّ، به واسطه یکی از این 4 صورت ساقط شد. حال اثبات تعزیر برای این موارد، نیازمند دلیل است. اصل هم «عدم وجوبِ تعزیر برای این فرد» است (استصحاب عدمِ وجوبِ تعزیر).

ب) بعد از سقوطِ حد، تعزیر ثابت است. حال در اینجا هم دو احتمال است:

  • تعزیر، فقط در دو مورد اول ثابت است (تعزیر فقط در صورت تصدیق مقذوف و قیام بیّنة ثابت است). زیرا قیام بیّنة و تصدیق مقذوف (نسبت به زنا) مجوّز برای قذفِ قاذف نیست! زیرا قذفِ قاذف حرام است مطلقا (چه مقذوف تصدیق بکند چه نکند / چه بینه قائم بشود چه نشود). 

نکته: حتی قبلا بیان کردیم که اگر کسی نسبت به متظاهرِ زنا هم قذف انجام دهد، تعزیر ثابت است. تا چه رسد به کسی که متظاهر به زنا نیست. 

  • تعزیر در هر چهار مورد ثابت است (حتی در عفو و لعان). زیرا در مورد سوم که عفو از حدّ قذف صورت گرفت، عفو از حدّ، مستلزم عفوّ از تعزیر نیست![۱] در لعان هم می گوییم نهایتاً لعان به منزله اقامه بینه است. خب وقتی در بینه گفتیم تعزیر همچنان باقی است، در اینجا هم باید تعزیر را ثابت بدانیم.

 

مسئله نهم: اگر عبدی قذف شود، آیا حدّ مطالبه قذف، برای خودِ عبد است یا برای مولای اوست؟

شهید می فرمایند: حق تعزیر برای خودِ عبد است. لذا اگر عبد ببخشد، مولا نمی تواند مطالبه کند و اگر هم عبد مطالبه کند، مولا نمی تواند ببخشد! 

مگر اینکه عبد بمیرد! در این صورت حقّ مطالبه تعزیر به مولا ارث می رسد.

نکته: قبلا بیان شد که اگر عبدی قذف شود، اصلاً حقی ندارد! زیرا یکی از شرایط اثبات حق قذف احصان بود که یکی از شرایط احصان، حرّیت بود. لذا اگرچه عبد حق حدّ قذف ندارد ولی حقِ تعزیر دارد.


چه بسا مقذوف بگوید: من اگرچه اقرار کردم، ولی تو حق نداشتی این نسبت را به من بدهی! لذا این فعلِ من، حد را از تو بر می دارد ولی عقابِ تعزیری تو همچنان بر عهده حاکم است.

۴

تطبیق مسئله هشتم: ارتفاع حدّ قذف / مسئله نهم: حقّ قذفِ عبد

﴿ ويسقط الحدّ (حد قذف به 4 چیز مرتفع می شود:) (صورت اول:) بتصديق المقذوف (مقذوف بگوید: نسبتی که قاذف به من داد صحیح است) ﴾ على ما (فعلی که) نسبه إليه (نسبت داده است قاذف آن فعل را به مقذوف) من الموجب للحدّ (زنا یا لواط) ﴿ و (صورت دوم:) البيّنة ﴾ على وقوعه منه (بینه بر وقوع آن عمل ـ مثل زنا ـ از شخص مقذوف) ﴿ و (صورت سوم:) العفو ﴾ أي عفو المقذوف عنه (مقذوف از قاذف بگذرد) ﴿ و (صورت چهارم:) بلعان الزوجة ﴾ (زوج قاذف با زوجة مقذوفة لعان انجام دهند) (احکام لعان: زوجة حرام ابد می شود بر زوج و زن حدّ زنا نمی خورد و مرد هم حدّ قذف نمی خورد) لو كان القذف لها (زوجة) .

وسقوط الحدّ في الأربعة لا كلام فيه (سقوط حد در این 4 صورت، محلّ بحث و اختلاف بین علما نیست) ، لكن هل يسقط مع ذلك التعزير (بحث در این است که آیا علاوه بر اسقاط حدّ قذف، حدّ تعزیر هم از قاذف برداشته می شود یا نه؟) ؟ يحتمله، خصوصاً في الأخيرين (احتمال سقوط تعزیر وجود دارد خصوصا در مورد سوم و چهارم ـ عفو و لعان ـ) ؛ لأنّ الواجب هو الحدّ وقد سقط (آنچه واجب بود، حدّ بود که ساقط شد!) ، والأصل عدم وجوب غيره (تعزیر که اصلا از ابتدا واجب نبود! ثبوت تعزیر نیازمند دلیل است که چنین دلیلی را ما نداریم) .

ويحتمل ثبوت التعزير في الأوّلين (در ثبوت تعزیر، دو احتمال است: احتمال اول: در صورت اول و دوم تعزیر ثابت است ولی در صورت سوم و چهارم، تعزیر ثابت نیست!) ؛ لأنّ قيام البيّنة (دومی) والإقرار (اولی) بالموجب (موجب زنا و لواط) لا يجوّز القذف (مجوّز قذف نیست) ؛ لما تقدّم من تحريمه مطلقاً (سابقا در صفحه 315 گفتیم که حرمت قذف مطلق است چه بعدا بتواند اثبات کند و چه نتواند) وثبوت التعزير به للمتظاهر بالزنا (برخی گفته اند که حتی نسبت به متظاهر به زنا هم کسی مجاز نیست که قذف کند!) ، فإذا سقط الحدّ بقي التعزير على فعل المحرَّم (حد که ساقط شد چون فعل، فعل حرام است، به هر کبیره ای جواز تعزیر تعلّق می گیرد) . و (احتمال دوم:) في الجميع (در هر 4 صورت تعزیر ثابت است) ؛ لأنّ العفو عن الحدّ لا يستلزم العفو عن التعزير (این که مقذوف، حدّ را بخشید، معنایش بخشش تعزیر نیست) ، وكذا اللعان؛ لأنّه بمنزلة إقامة البيّنة على الزنا (لعان نهایتا به منزله اقامه بینه است!) .

ولو قُذف المملوك فالتعزير له، لا للمولى (اگر مملوک قذف شود، حقّ تعزیر برای خودِ مملوک است نه برای مولایش!) ، فإن عفا لم يكن لمولاه المطالبة (اگر مملوک این حدّ را ببخشد، دیگر مولا نمی تواند آن را مطالبه کند) ، كما أنّه لو طالب فليس لمولاه العفو (اگر هم عبد مطالبه حدّ کند، دیگر مولا نمی تواند بگوید من می بخشم!) ﴿ و ﴾ لكن ﴿ يرث المولى تعزير عبده ﴾ وأمته (اگر عبد یا امة ای که چنین حقی دارند از دنیا بروند، این حق به مولا به ارث می رسد)  ﴿ لو مات ﴾ المقذوف (اگر مقذوف از دنیا برود، بعد از قذفش) ﴿ بعد قذفه ﴾ لما تقدّم من أنّ الحدّ يُورَث والمولى وارث مملوكه (حدّ ارث می رسد و مولا هم وارث مملوک است ـ منظور ضمان عتق نیست! یعنی هنوز مولا عبد را آزاد نکرده است! چنین عبدی اگر بمیرد، مولا وارث اوست ـ).

۵

مسئله دهم تا سیزدهم

مسئله دهم: اگر کفّار، به یکدیگر لقب ذمّ بدهند[۱] یا اینکه یکدیگر را سرزنش کنند با امراضی مانند کور و کچل و لنگ و... در این صورت نسبت به آن ها تعزیری صورت نمی گیرد (گرچه همین افعال در بین مسلمین شامل تعزیر می شود). مگر اینکه این عمل به حدی برسد که «خوفِ فتنه» از آن توسط کفار به وجود بیاید، در این صورت جایز است که حاکم شرع، کفار را به واسطه این حرفهایشان تعزیر کند.

 

مسئله یازدهم: قبلا بیان شد که در برخی موارد، صبیّ باید تادیب و تعزیر شود یا در برخی موارد، عبد باید تادیب و تعزیر شود، شهید می فرمایند: تادیب صبیّ و مملوک، نباید بیش از 10 ضربه باشد! 

سؤال: اینکه می فرمایند «نباید» بیشتر از 10 ضربه باشد، علی وجه الکراهة است یا علی وجه التحریم؟[۲]

پاسخ: ظاهر کلام مصنّف تحریم است. زیرا نهی ظهور در تحریم دارد. (شهید ثانی: اقوی کراهة است زیرا مقدار تعزیر، به صلاحدید حاکم است و اصالة الاباحة می گوید بیش از 10 ضربه حرام نیست.)

 

مسئله دوازدهم: هرکسی که واجبی را ترک کند و یا حرامی را مرتکب شود، قبل از توبه می توان او را تعزیر کرد (به مقداری که حاکم صلاح ببیند) 

نکته: البته این تعزیر در حرّ، نباید به مقدار حدّ برسد (اقلّ حدّ: حدّ قوادی است که 75 ضربه است). مگر اینکه فعلِ این شخص، شبیه یکی از فعل هایی باشد که حدّ دارند. مثلاً اگر فعلی که این شخص انجام داده است، از جنس کار هایی است که موجب حدّ زناست. در اینجا باید زیرِ 100 ضربه شلاق بخورد نه زیرِ 75 ضربه! زیرا فعلِ او از جنسِ زنا بوده است صرفاً نباید به اندازه حدّ زنا برسد. یا مانند قذف، به گونه ای که موجب حدّ قذف نشود! مثلا مقذوف، بالغ و عاقل نبوده است در این صورت، مقدار ضربات شلاق باید کمتر از 80 ضربه باشد ونه کمتر از 75 ضربه!

در خصوص عبد هم، تعزیر نباید به خودِ حدّ عبد برسد. حداقلّ حدّ عبد هم سابقا بیان شد که 40 ضربه است. 

 

مسئله سیزدهم: اگر کسی، مرتکب سبّ النبی یا سبّ احد الائمّة شود، حکمش قتل است و هر کسی بر سبّ او مطّلع شود می تواند او را به قتل برساند چه از امام و حاکم شرع اجازه گرفته باشد و چه نگرفته باشد! 

البته یک صورت استثنا است: اگر شخصی که از این سابّ النبی اطلاع پیدا کرد و قصد قتل او را کرد، از جان و مال خود یا جان و مال مومن دیگری بترسد. در این صورت دیگر قتل او جایز نیست.

سؤال: آیا سبّ انبیای دیگر، غیر از نبیّ مکرّم اسلام، ملحق به سبّ النبی است؟

پاسخ: وجه قوی وجود دارد که بگوییم این مورد هم ملحق است! زیرا تعظیم انبیا و کمال احترام به آنها، ضروری دین است! لذا سبّ آنها، انکار ضروری دین است.


با القاب ناپسند یکدیگر را خطاب کنند.

بیشتر از 10 ضربه زدن به صبی و مملوک، حرام است یا مکروه؟

۶

تطبیق مسئله دهم تا سیزدهم

﴿ ولا يُعزّر الكفّار لو تنابزوا بالألقاب (اگر کفار با لقب دادن به یکدیگر، همدیگر را ذمّ کردند، تعزیر نمی شوند) ﴾ أي تداعوا بألقاب الذمّ (یکدیگر را به القاب ذمّ خواندند) ﴿ أو عيّر بعضهم بعضاً بالأمراض (نکوهش کنند برخی، برخی دیگر را به امراضِ مختلف) ﴾ من العَوَر (یک چشم بودن) والعَرَج (لنگ بودن) وغيرهما، وإن كان المسلم يستحقّ بها التعزير (اگرچه اگر دو مسلمان این کار را بکنند، مستحق تعزیر اند) ﴿ إلّا مع خوف ﴾ وقوع ﴿ الفتنة ﴾ بترك تعزيرهم على ذلك (مگر اینکه اگر تعزیر کفار را ترک کنیم، خوفِ وقوع فتنه می رود!) ، فيعزّرون حسماً لها بما يراه الحاكم (کفار را تعزیر می کنیم برای قطع کردن ریشه فتنه) .

﴿ ولا يزاد في تأديب الصبيّ على عشرة أسواط (در تادیب صبی، نباید بیش از 10 ضربه انجام شود) ؛ وكذا المملوك ﴾ سواء كان التأديب لقذف أم غيره (قذف) .

وهل النهي عن الزائد على وجه التحريم أم الكراهة (آیا نهیی که به مقدار زائد از 10 تعلّق گرفته است علی وجه التحریم است ـ اگر بیشتر از 10 ضربه زده شود حرام است ـ یا علی وجه الکراهة است ـ اگر بیشتر از 10 تا زده شود مکروه است ـ؟) ؟ ظاهره الأوّل (ظاهر عبارت شهید اول، تحریم است) . والأقوى الثاني (اقوی به نظر شهید ثانی کراهت است) ؛ للأصل (اصلِ اباحة و عدم حرمت) ، ولأنّ تقدير التعزير إلى ما يراه الحاكم (دلیل داریم که مقدار تعزیر را حاکم معلوم می کند) .

﴿ ويعزَّر كلّ من ترك واجباً أو فَعَل محرَّماً ﴾ قبل أن يتوب (تعزیر می شود هر کسی که واجبی را ترک کند یا حرامی را انجام دهد، قبل از توبه) ﴿ بما يراه الحاكم (به مقداری که حاکم صلاح بداند تعزیر می شود) ، ففي الحرّ لا يبلغ حدّه (در حرّ نباید این تعزیر، به حدّ حر برسد) ﴾ أي مطلق حدّه. فلا يبلغ أقلّه (نباید به اقلّ حدّ حرّ برسد)  وهو خمسة وسبعون (75 ضربه که حدّ قوّاد بود) . نعم، لو كان المحرَّم من جنس ما يوجب حدّاً (اگر فعل حرامی که این شخص انجام داده است، از جنس عملی باشد که موجب حدّ است) مخصوصاً كمقدّمات الزنا فالمعتبر فيه حدّ الزنا (منظور این نیست که 100 ضربه شلاق بخورد! نه! بلکه منظور این است که ملاک 100 ضربه است ونباید به 100 ضربه برسد! صرفاً باید کمتر از 100 ضربه باشد) ، وكالقذف بما لا يوجب الحدّ (کسی دیگری را قذف کند به گونه ای که موجب حدّ نباشد) فالمعتبر فيه حدّ القذف (ملاک حدّ قذف است که 80 ضربه است) . ﴿ وفي ﴾ تعزير ﴿ العبد لا يبلغ حدّه (عبد) ﴾ كما ذكرناه (یعنی می توان تا 40 ضربه حدّ را زد) (سؤال: این کلام، با کلام بالا که گفت نمی توان بیش از 10 ضربه به مملوک زد، چگونه می سازد؟ دو جواب: الف: بالا بحث از کراهت بود ولی اینجا بحث از تحریم است. لذا از همینجا می توان فهمید در بالا هم ظاهر عبارت شهید اول هم کراهت است نه تحریم)  .

﴿ وسابّ النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله أو أحد الأئمّة عليهم‌السلام يقتل (اگر کسی نبی مکرم اسلام صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم یا یکی از ائمه عليهم‌السلام را سبّ کند، حکمش قتل است) ﴾ ويجوز قتله لكلّ من اطّلع عليه (جائز است قتل ساب، بر هرکسی که اطلاع پیدا کند بر سب! ولو بدون اذن امام یا حاکم!) ﴿ ولو من غير إذن الإمام ﴾ أو الحاكم ﴿ ما لم يخف ﴾ القاتل ﴿ على نفسه أو ماله أو على مؤمن ﴾ نفساً أو مالاً (البته مادامی که قاتل، نترسد از مال و جان خودش یا مومن دیگری) ، فينتفي الجواز (جواز قتل منتفی می شود) ؛ للضرر (لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام) .

قال الصادق عليه‌السلام: أخبرني أبي (پدرم امام باقر عليه‌السلام به من خبر داد:) أنّ رسول اللّٰه صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ قال: «الناس فيَّ اُسوة سواء (همه مردم در مورد من، مساوی اند) ، من سمع أحداً يذكرني [ بسوء ] (هرکسی بشنود ـ چه حاکم چه غیر حاکم ـ که فردی مرا یاد کرده به سوء) فالواجب عليه أن يقتل من شتمني (واجب است بر او که بکشد کسی را که مرا شتم کرده است) ولا يرفع إلى السلطان (لازم نیست به حاکم مراجعه کند ـ این همان معنی سواء است ـ) ، والواجب على السلطان إذا رُفع إليه (اگر یک وقتی رفتند پیش سلطان و به او گفتند که زید نامی سبّ النبی کرده است و برای سلطان واضح شد) أن يقتل من نال منّي (کسی که به من دشنام داده است) » .

وسئل عليه‌السلام عمّن سمع يشتم عليّاً (سؤال شد از امام صادق عليه‌السلام از کسی که بشنود یک فردی به امیرالمومنین عليه‌السلام شتم می کند) عليه‌السلام ويبرأ منه (از امیرالمومنین عليه‌السلام تبری جست) ، فقال: « هو والله حلال الدم (این شخصی که تبری کرده است، به خدا قسم حلال الدم است) ! وما ألفُ رجل منهم برجل منكم (1000 نفر از این افرادی که شتم امیر المومنین عليه‌السلام می کنند، به اندازه یکی از شما ارزش ندارند! جانتان را بیخود به خطر نیندازید!) ، دعه (وقتی خطر وجود دارد، پا پیش نگذارید) » وهو إشارة إلى خوف الضرر على بعض المؤمنين. 

وفي إلحاق باقي الأنبياء عليهم‌السلام بذلك وجه قويّ (در اینکه بقیه انبیاء هم به پیامبر و ائمه عليهم‌السلام ملحق اند، وجه قوی وجود دارد) ؛ لأنّ تعظيمهم وكمالهم قد عُلِمَ من دين الإسلام ضرورة (به ضرورت می دانیم که تعظیم انبیاء در دین اسلام واجب است) ، فسبُّهم ارتداد (سبّ آن ها موجب ارتداد است) .

وقد تقدّم الكلام فيه (١) ولا فرق بين اتّحاد المقذوف وتعدّده هنا.

﴿ ولو تكرّر القذف لواحد ﴿ قبل الحدّ فواحد ولو تعدّد المقذوف تعدّد الحدّ مطلقاً إلّا مع اتّحاد الصيغة، كما مرّ (٢).

﴿ ويسقط الحدّ بتصديق المقذوف على ما نسبه إليه من الموجب للحدّ ﴿ والبيّنة على وقوعه منه ﴿ والعفو أي عفو المقذوف عنه ﴿ وبلعان الزوجة لو كان القذف لها.

وسقوط الحدّ في الأربعة لا كلام فيه، لكن هل يسقط مع ذلك التعزير ؟ يحتمله، خصوصاً في الأخيرين؛ لأنّ الواجب هو الحدّ وقد سقط، والأصل عدم وجوب غيره.

ويحتمل ثبوت التعزير في الأوّلين؛ لأنّ قيام البيّنة والإقرار بالموجب لا يجوّز القذف؛ لما تقدّم من تحريمه مطلقاً (٣) وثبوت التعزير به للمتظاهر بالزنا، فإذا سقط الحدّ بقي التعزير على فعل المحرَّم. وفي الجميع؛ لأنّ العفو عن الحدّ لا يستلزم العفو عن التعزير، وكذا اللعان؛ لأنّه بمنزلة إقامة البيّنة على الزنا.

ولو قُذف المملوك فالتعزير له، لا للمولى، فإن عفا لم يكن لمولاه المطالبة، كما أنّه لو طالب فليس لمولاه العفو ﴿ و لكن ﴿ يرث المولى تعزير عبده وأمته ﴿ لو مات المقذوف ﴿ بعد قذفه لما تقدّم من أنّ الحدّ يُورَث (٤) والمولى وارث مملوكه.

__________________

(١) راجع الصفحة ٣٠٤ ـ ٣٠٥.

(٢) راجع الصفحة ٣٢٠ في حدّ القذف.

(٣) تقدّم في الصفحة ٣١٥.

(٤) تقدّم في الصفحة ٣٢٣.

﴿ ولا يُعزّر الكفّار لو تنابزوا بالألقاب (١) أي تداعوا بألقاب الذمّ ﴿ أو عيّر بعضهم بعضاً بالأمراض من العَوَر والعَرَج وغيرهما، وإن كان المسلم يستحقّ بها التعزير ﴿ إلّا مع خوف وقوع ﴿ الفتنة بترك تعزيرهم على ذلك، فيعزّرون حسماً لها بما يراه الحاكم.

﴿ ولا يزاد في تأديب الصبيّ على عشرة أسواط؛ وكذا المملوك سواء كان التأديب لقذف أم غيره.

وهل النهي عن الزائد على وجه التحريم أم الكراهة ؟ ظاهره الأوّل. والأقوى الثاني؛ للأصل، ولأنّ تقدير التعزير إلى ما يراه الحاكم.

﴿ ويعزَّر كلّ من ترك واجباً أو فَعَل محرَّماً قبل أن يتوب ﴿ بما يراه الحاكم، ففي الحرّ لا يبلغ حدّه أي مطلق حدّه. فلا يبلغ أقلّه وهو (٢) خمسة وسبعون. نعم، لو كان المحرَّم من جنس ما يوجب حدّاً مخصوصاً كمقدّمات الزنا فالمعتبر فيه حدّ الزنا، وكالقذف بما لا يوجب الحدّ فالمعتبر فيه حدّ القذف. ﴿ وفي تعزير ﴿ العبد لا يبلغ حدّه كما ذكرناه (٣).

﴿ وسابّ النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله أو أحد الأئمّة عليهم‌السلام يقتل ويجوز قتله لكلّ من اطّلع عليه ﴿ ولو من غير إذن الإمام أو الحاكم ﴿ ما لم يخف القاتل ﴿ على نفسه أو ماله أو على مؤمن نفساً أو مالاً، فينتفي الجواز؛ للضرر.

__________________

(١) نسب في الشرائع ذلك إلى القيل [ ٤: ١٦٧ ] مشعراً بتمريضه ولم نقف على مستنده. ( منه رحمه‌الله )

(٢) في ( ر ): وهي.

(٣) من التفصيل في الحرّ.

قال الصادق عليه‌السلام: أخبرني أبي أنّ رسول اللّٰه صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ قال: «الناس فيَّ اُسوة سواء، من سمع أحداً يذكرني [ بسوء ](١) فالواجب عليه أن يقتل من شتمني ولا يرفع إلى السلطان، والواجب على السلطان إذا رُفع إليه أن يقتل من نال منّي » (٢).

وسئل عليه‌السلام عمّن سمع يشتم عليّاً عليه‌السلام ويبرأ (٣) منه، فقال: « هو والله حلال الدم ! وما ألفُ رجل منهم برجل منكم، دعه » (٤) وهو إشارة إلى خوف الضرر على بعض المؤمنين.

وفي إلحاق باقي الأنبياء عليهم‌السلام بذلك وجه قويّ؛ لأنّ تعظيمهم وكمالهم قد عُلِمَ من دين الإسلام ضرورة، فسبُّهم ارتداد.

وألحق في التحرير بالنبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله امَّه وبنتَه (٥) من غير تخصيص بفاطمة صلوات الله عليها. ويمكن اختصاص الحكم بها عليها‌السلام؛ للإجماع على طهارتها بآية التطهير (٦).

وينبغي تقييد الخوف على المال بالكثير المضرّ فوته (٧) فلا يمنع القليل (٨)

__________________

(١) لم يرد في المخطوطات.

(٢) الوسائل ١٨: ٤٥٩، الباب ٢٥ من أبواب حدّ القذف، الحديث ٢.

(٣) في ( ر ): يتبرّأ.

(٤) الوسائل ١٨: ٤٦٢، الباب ٢٧ من أبواب حدّ القذف، الحديث ٢ مع اختلاف يسير.

(٥) التحرير ٥: ٤١٠.

(٦) الأحزاب: ٣٣.

(٧) في ( ف ) و ( ر ): فواته.

(٨) في ( ر ): قليله.