درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۱۷۵: کتاب الحدود ۴۹: حدّ السرقة ۱۱

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مسائل / مسئله دوازدهم: حکم سرقت ها و شکایات متعدد

مسائل

مسئله دوازدهم: اگر شخصی چند بار سرقت کند و بین این سرقت ها، صاحبان مال برای شکایت، به حاکم مراجعه نکند، ولی بعداً همه این مالکان، با هم به حاکم شکایت کنند، در این صورت، تنها یک قطع ید صورت می گیرد (برای همه این سرقت ها، تنها یک قطع ید رخ می دهد). یعنی اگر اسباب، قبل از اجراء حدّ جمع شوند، تداخل می کنند.[۱]

سؤال1: اگر برای مثال، شخصی 5 بار سرقت کرده است باید یک بار قطع ید شود. حال سؤالی که وجود دارد این است که این قطع ید، برای کدام یک از این سرقت هاست؟ آیا برای سرقت اولی است یا برای سرقت آخری؟

پاسخ: در این جا دو قول مطرح است:

  • قطع ید برای سرقت اولی است.
  • قطع ید برای سرقت آخری است.

سؤال2: چه فرقی می کند که این قطع ید برای سرقت اولی باشد یا آخری؟ این قائل شدن به سرقت اول یا آخر، چه تاثیر و ثمره ای دارد؟

پاسخ: ثمره این بحث، در این است که اگر: 

الف) بگوییم قطع ید برای سرقت اول است: اگر صاحب مال اول، سارق را عفو کند و مطالبه اجراء حدّ نداشته باشد، در این صورت حدّ ساقط است.

ب) بگوییم قطع ید برای سرقت آخری است: اگر صاحب مال اول، سارق را عفو کند و مطالبه اجراء حدّ نداشته باشد، حدّ همچنان پابرجاست و عفو او تاثیری ندارد. زیرا قطع ید، حقّ شخص آخری است.

نظر شهید ثانی: حقّ در این مسئله این است که علی ایّ حال، چه عفو رخ دهد و چه ندهد، قطع ید ثابت است! زیرا اگر گفته شود قطع ید برای سرقت اول است و صاحب مال اول عفو کند، سراغ سرقت مال دوم و صاحب آن می رویم. اگر صاحب مال دوم مطالبه اجرای حدّ را داشته باشد، حدّ جاری می شود و اگر او هم عفو کند سراغ صاحب مال سومی می رویم و به همین ترتیب ... 

از طرف دیگر اگر گفتیم حق قطع ید برای سرقت آخر است، در صورتی که صاحب مال سرقت آخر عفو کند، سراغ صاحب مال مسروق قبلی می رویم. اگر او مطالبه حدّ کرد که حدّ را اجرا می کنیم و الا اگر عفو کرد، سراغ صاحب مال مسروق قبلی می رویم و به همین ترتیب.... 

بله! اگر تمام مالکان مال، از حق خود بگذرند و عفو کنند، دیگر حدّ ساقط خواهد بود.

پس قائل شدن به اول و آخر بودن حقّ سرقت، تاثیری در اجراء حد ندارد.

نکته: البته مطالبی که در بالا گفته شد، در صورتی است که ثبوت همه سرقت ها با هم، یا به اقرار دفعی به همه سرقت ها باشد و یا به شهادت بینه به همه سرقتها به صورت دفعی باشد.

بیان صورتی دیگر در مسئله: اگر دو نفر شاهد، شهادت بدهند علیه سارقی به سرقتی. سپس بعد از ثبوت این سرقت و قبل از اجراء حد برای آن، دو نفر شاهد دیگر (یا همان شاهدان قبلی) به سرقت دوم شهادت دهند (یعنی به خلاف مسئله بالا، دیگر شهادت به همه سرقت ها دفعی نیست) در این صورت، در مسئله اختلاف نظر وجود دارد:

  • برخی: این مسئله هم مانند سابق، تعدد قطع ندارد (تداخل اسباب رخ می دهد)
  • برخی: در اینجا، تعدد قطع رخ می دهد. یعنی هم دست راست قطع می شود و هم پای چپ. زیرا هر کدام از این سرقت ها موجب حدّی جدا گانه است و اصل هم عدم تداخل است.

سؤال3: اگر بیّنه صبر کنند تا قطع ید برای سرقت اول اجرا شود و سپس بعد از قطع ید برای سرقت اول، پیش حاکم بروند و شهادت بدهند به سرقت ثانی! در اینجا تکلیف چیست؟

پاسخ: در این جا نیز مانند بالا دو قول وجود دارد. البته اگر در مسئله بالا کسی قائل به عدم تداخل شود و تعدّد قطع را جاری کند، در اینجا به طریق اولی باید تعدّد قطع را جاری بداند.

نظر شهید ثانی: اقوی عدم قطع پای چپ است حتی در صورت آخر. یعنی ایشان معتقد است که وقتی قطع دوم لازم می آید که سرقت دوم، بعد از قطع ید اتفاق بیوفتد! نه اینکه شهادت سرقت دوم بعد از قطع ید باشد.

البته یک روایت ضعیف السندی در اینجا وجود دارد که می گوید در اینگونه موارد، پای چپ نیز قطع می شود.


زنا و شرب خمر نیز همین حکم را دارند.

۴

تطبیق مسائل / مسئله دوازدهم: حکم سرقت ها و شکایات متعدد

﴿ الثانية عشرة ﴾:

﴿ لو تكرّرت السرقة ﴾ (اگر سرقت تکرار شود) ولم يُرافَع بينها (بین این سرقت ها، صاحبان مال نزد حاکم شکایتی نکنند) ﴿ فالقطع واحد ﴾ (اگر بعد از تمام سرقت ها، همه با هم بروند و شکایت کنند، تنها دست راست قطع می شود) لأنّه حدّ (حدّ سرقت، قطع ید است) فتتداخل أسبابه (اسباب این حدّ، تداخل می کند) لو اجتمعت كالزنا وشرب الخمر (اگر کسی 5 بار شرب خمر کند و بعد برای حاکم ثابت شود، تنها یک حدّ به او می زند) .

وهل هو بالاُولى أو الأخيرة (آیا این قطع ید، به واسطه سرقت اولی است یا آخری؟) ؟ قولان .

و (سؤال: چه فرقی دارد که برای اولی باشد یا آخری؟) تظهر الفائدة فيما لو عفا من حكم بالقطع له (فایده ظاهر می شود در جایی که صاحب مال عفو کند. ـ اگر گفتیم قطع ید، برای سرقت اول است، در صورتی که صاحب مال اول عفو کند، حکم قطع ید هم ساقط می شود و الا اگر گفتیم که حکم قطع ید برای سرقت آخر است، دیگر عفو یا عدم عفو صاحب مال سرقت اول تاثیری ندارد و باید صاحب مال آخر عفو کند تا قطع ید رخ ندهد ـ). و (نظر شهید ثانی:) الحقّ أنّه يقطع على كلّ حال (چه یکی از این دو نفر ـ صاحب مال اول و صاحب مال آخر ـ عفو کنند و چه عفو نکنند) حتّى لو عفا الأوّل قُطِع بالثاني (اگر مالک مال اول عفو کند، سراغ مالک مال دوم می رویم! ـ دومی را اولی حساب می کنیم ـ) ، وبالعكس (اگر گفتیم که حدّ قطع ید برای آخری است، در صورتی که آخری عفو کند، به شاکی قبلی او ـ ما قبل آخر ـ مراجعه می کنیم و هکذا ...) (استاد: اگر همه شاکیان عفو کنند، دیگر قطع ید رخ نمی دهد) . هذا إذا أقرّ بها دفعة (همه این حرف هایی که زدیم؛ برای وقتی است که همه این سرقت ها به اقرار دفعی ثابت شده باشد) ، أو شهدت البيّنات بها كذلك (یا اینکه بینات، به همه این سرقت ها دفعتاً شهادت دهند) .

﴿ ولو شهدا عليه (اگر دو نفر شهادت دادند بر علیه سارق) بسرقة (سرقت اول) ثمّ شهدا عليه باُخرى (بعد از شهادت به سرقت اول و اثبات حکم، دوباره آمدند و شهادت دادند بر سرقت دوم ـ یعنی به خلاف بالا، دیگر دفعتاً واحده به همه سرقت ها شهادت ندادند) قبل القطع (بین شهادت اول و شهادت دوم، قطع یدی رخ نداد) فالأقرب عدم تعدّد القطع ﴾ كالسابق (اقرب این است که همانند فرض قبلی، قطع تعدّد پیدا نمی کند) ؛ لاشتراكهما في الوجه (زیرا این صورت و صورت قبلی در دلیل اشتراک دارند) ، وهو كونه حدّاً (قطع ید حدّ است) ، فلا يتكرّر بتكرّر سببه (با تکرار سبب، قطع تعدد نمی یابد) إلى أن يسرق بعد القطع (مگر اینکه بعد از قطع ید، دوباره برود و سرقتی را مرتکب شود) .

وقيل: تقطع يده ورجله (برخی: چون شاهد در دو زمان شهادت داده است باید هم دست او را قطع کنند و هم پایش را) ؛ لأنّ كلّ واحدة توجب القطع (هر کدام از این شهادت ها موجب قطع است) فتقطع اليد للاُولى والرجل للثانية، والأصل عدم التداخل (اصل عدم تداخل است و تداخل نیازمند دلیل است) .

ولو أمسكت البيّنة الثانية (اگر بیّنة دوم شهادت ندادند) حتّى قطعت يده (تا اینکه حدّ سرقت اول جاری شد) ثمّ شهدت (بعد از قطع ید شهادت دادند) ففي قطع رجله قولان أيضاً (در اینجا نیز دو قول است) وأولى بالقطع هنا لو قيل به ثَمَّ (در صورت قبلی، اگر کسی گفت که پا را باید قطع کرد، در اینجا به طریق اولی باید قائل به قطع رجل شود) .

و (نظر شهید ثانی:) الأقوى عدم القطع أيضاً (زیرا ایشان معتقد است باید سرقت دوم، بعد از قطع ید اتفاق بیوفتد تا حکم به قطع رجل شود! نه اینکه شهادت آن صرفاً بعد از قطع ید باشد!) (استاد: حرف شهید ثانی حرف خوبی است! زیرا قطع رجل، وقتی رخ می دهد که بدانیم این قطع ید بازدارندگی لازم را نداشته و دوباره شخص مرتکب سرقت شده است!) ، لما ذكر، وأصالة البراءة (قطع رجل، نیازمند دلیل است) ، وقيام الشبهة الموجبة لدرء الحدّ (الحدود تدرا بالشبهات که در اینجا نیز شبهه وجود دارد) . ومستند القطع رواية بكير بن أعين عن الباقر عليه‌السلام وفي الطريق ضعف (کسانی که گفته اند باید پا را نیز قطع کرد، مستندشان روایتی است که در سندش ضعف وجود دارد) (روایت: مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ اِبْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ اَلْحَجَّاجِ وَ بُكَيْرِ بْنِ أَعْيَنَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : فِي رَجُلٍ سَرَقَ فَلَمْ يُقْدَرْ عَلَيْهِ ثُمَّ سَرَقَ مَرَّةً أُخْرَى وَ لَمْ يُقْدَرْ عَلَيْهِ وَ سَرَقَ مَرَّةً أُخْرَى فَأُخِذَ فَجَاءَتِ اَلْبَيِّنَةُ فَشَهِدُوا عَلَيْهِ بِالسَّرِقَةِ اَلْأُولَى وَ اَلسَّرِقَةِ اَلْأَخِيرَةِ فَقَالَ تُقْطَعُ يَدُهُ بِالسَّرِقَةِ اَلْأُولَى وَ لاَ تُقْطَعُ رِجْلُهُ بِالسَّرِقَةِ اَلْأَخِيرَةِ فَقِيلَ لَهُ وَ كَيْفَ ذَاكَ قَالَ لِأَنَّ اَلشُّهُودَ شَهِدُوا جَمِيعاً فِي مَقَامٍ وَاحِدٍ بِالسَّرِقَةِ اَلْأُولَى وَ اَلْأَخِيرَةِ قَبْلَ أَنْ يُقْطَعَ بِالسَّرِقَةِ اَلْأُولَى وَ لَوْ أَنَّ اَلشُّهُودَ شَهِدُوا عَلَيْهِ بِالسَّرِقَةِ اَلْأُولَى ثُمَّ أَمْسَكُوا حَتَّى يُقْطَعَ ثُمَّ شَهِدُوا عَلَيْهِ بِالسَّرِقَةِ اَلْأَخِيرَةِ قُطِعَتْ رِجْلُهُ اَلْيُسْرَى) .

۵

فصل ششم: محاربة / معنی محاربه و بررسی برخی اقوال

فصل ششم: محاربة

مقدمه: ریشه حکم به حدّ محاربة، آیه 33 سوره مائدة می باشد: «إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلَافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ۚ ذَٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا ۖ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ»

معنی محاربة: تجرید (اظهار) سلاح را اگر به قصد ترساندن مردم باشد محاربة گویند. برّاً باشد یا بحراً. شب باشد یا روز. در شهر باشد یا روستا. چه محارب مرد باشد و چه زن. قوی باشد یا ضعیف. سوء سابقه داشته باشد یا نداشته باشد. چه قصد اخافه داشته باشد چه نداشته باشد علی ایّ حال محارب بر چنین شخصی صادق است.

اشکال: شهید اول فرمودند «لاخافة الناس» ولی بعد شهید ثانی فرمودند «قصد الاخافة ام لا»! لذا برخی مانند آقا جمال در اینجا اشکال کرده اند.

نکته1: دلیل در اطلاقاتی که ذکر شد (روز باشد یا شب، مرد باشد یا زن و...) عموم آیه می باشد.

نکته2: اینکه شهید موارد اطلاق را ذکر فرمودند، نشان دهنده این است که این موارد یا مخالف دارد و یا ممکن است مخالفت با این موارد، به ذهن برخی خطور کند. شهید ثانی به برخی از این مخالفت ها اشاره می کنند:

  • ابن جنید: حکم محاربة، اختصاص به رجال دارد. زیرا ضمیر در آیه شریفه (33 مائده) مذکر است! (إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ)[۱] لذا دخول زنان در این آیه باید مجازاً باشد و مجاز هم دلیل می خواهد.

اشکال شهید ثانی به ابن جنید: اولاً اصلِ این استدلال قابل خدشه است. زیرا اراده اناث در کنار ذکور در این موارد رویّه و روش قرآن است. 

ثانیا: جدای از این آیه، ما روایت نیز داریم! « عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: مَنْ شَهَرَ اَلسِّلاَحَ فِي مِصْرٍ مِنَ اَلْأَمْصَارِ فَعَقَرَ اُقْتُصَّ مِنْهُ وَ نُفِيَ مِنْ تِلْكَ اَلْبَلَدِ وَ مَنْ شَهَرَ اَلسِّلاَحَ (فِي مِصْرٍ مِنَ) اَلْأَمْصَارِ وَ ضَرَبَ وَ عَقَرَ وَ أَخَذَ اَلْمَالَ وَ لَمْ يَقْتُلْ فَهُوَ مُحَارِبٌ فَجَزَاؤُهُ جَزَاءُ اَلْمُحَارِبِ وَ أَمْرُهُ إِلَى اَلْإِمَامِ إِنْ شَاءَ قَتَلَهُ وَ صَلَبَهُ وَ إِنْ شَاءَ قَطَعَ يَدَهُ وَ رِجْلَهُ قَالَ وَ إِنْ ضَرَبَ وَ قَتَلَ وَ أَخَذَ اَلْمَالَ فَعَلَى اَلْإِمَامِ أَنْ يَقْطَعَ يَدَهُ اَلْيُمْنَى بِالسَّرِقَةِ ثُمَّ يَدْفَعَهُ إِلَى أَوْلِيَاءِ اَلْمَقْتُولِ فَيُتْبِعُونَهُ بِالْمَالِ ثُمَّ يَقْتُلُونَهُ قَالَ فَقَالَ لَهُ أَبُو عُبَيْدَةَ أَ رَأَيْتَ إِنْ عَفَا عَنْهُ أَوْلِيَاءُ اَلْمَقْتُولِ قَالَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِنْ عَفَوْا عَنْهُ كَانَ عَلَى اَلْإِمَامِ أَنْ يَقْتُلَهُ لِأَنَّهُ قَدْ حَارَبَ وَ قَتَلَ وَ سَرَقَ قَالَ فَقَالَ أَبُو عُبَيْدَةَ أَ رَأَيْتَ إِنْ أَرَادَ أَوْلِيَاءُ اَلْمَقْتُولِ أَنْ يَأْخُذُوا مِنْهُ اَلدِّيَةَ وَ يَدَعُونَهُ أَ لَهُمْ ذَلِكَ قَالَ لاَ عَلَيْهِ اَلْقَتْلُ» تعبیر به «من» در روایت عام است و هم شامل ذکور می شود و هم شامل اناث.

  • شیخ طوسی و شیخ مفید: محارب باید از «اهل ریبة» باشد (سوء سابقه داشته باشد). لذا اگر کسی برای بار اول مرتکب چنین عملی شود، حکمش قتل نیست.

اشکال شهید ثانی به شیخ طوسی و مفید: عموم نص، این قول را ردّ می کند (عموم آیه و روایتی که ذکر شد).


ضمیر در یحاربون مذکر است.

۶

تطبیق فصل ششم: محاربة / معنی محاربه و بررسی برخی اقوال

﴿ الفصل السادس ﴾﴿ في المحاربة ﴾

﴿ وهي (محاربه) تجريد السِلاح برّاً أو بحراً (چه در خشکی و چه در دریا) ليلاً أو نهاراً، لإخافة الناس (به قصد ترساندن مردم) في مصر وغيره (چه در شهر و بلد و چه در غیر آن ـ بیابان و... ـ) ، من ذكر أو اُنثى (مرد باشد یا زن) قويّ أو ضعيف ﴾ من أهل الريبة أم لا (چه سوء سابقه داشته باشند و چه نداشته باشند) ، قصد الإخافة أم لا (این عبارت با عبارت شهید اول جور در نمی آید! لذا برخی محشّین در اینجا ـ مانند آقا جمال ـ اشکال کرده اند) ، على أصحّ الأقوال لعموم الآية (دلیل این اطلاقات، عموم آیه است) المتناول لجميع من ذُكر (همه این مواردی که بیان شد را آیه شامل می شود) .

وخالف ابن الجنيد فخصّ الحكم بالرجال (ابن جنید با این اطلاق مخالفت کرده است و حکم محاربه را مختصّ به رجال دانسته است) بناءً على أنّ الضمير في الآية للذكور (ضمیر هایی که در آیه آمده است همه مذکّر است) ، ودخول الإناث فيهم مجاز (دخول اناث در این ضمیر های مذکّر مجاز است و مجاز نیازمند دلیل است) .

وفيه (در این حرف ابن جنید اشکال وجود دارد) ـ مع تسليمه (اشکال اول: اصلِ حرف ابن جنید باطل است زیرا رویّه و روش عرب این است که وقتی می خواهد حکمی را برای مرد و زن باهم بیاورد، از ضمیر مذکر استفاده می کند ـ به جهت تغلیب ـ) ـ أنّ في صحيحة محمّد بن مسلم: « مَن شهر السلاح » (کسی که اظهار کند سلاح را) و « من » عامّة حقيقة للذكور والإناث (من عام است و هم برای مذکر به کار می رود و هم مونث).

والشيخان (شیخ طوسی و مفید رحمهما‌الله نیز با این اطلاق مخالف کرده اند) حيث شرطا كونه من أهل الريبة (در صورتی برای شخص حکم محارب می آید که از اهل ریبة باشد ـ سوء سابقه داشته باشد ـ) وعموم النصّ يدفعه (عموم آیه و روایت، این حرف شیخان را ردّ می کند) .

المحترم على موضع اليقين، ولأنّه تخطٍّ عن موضع النصّ بغير دليل، ولظاهر قول عليّ عليه الصلاة والسلام: « إنّي لأستحي من ربّي أن لا أدع له يداً يستنجي بها، أو رجلاً يمشي عليها » (١).

وسأل عبد الله بن هلال أبا عبد الله عليه‌السلام عن علّة قطع يده اليمنى ورجله اليسرى فقال: « ما أحسن ما سألت ؟ إذا قُطِعت يده اليمنى ورجله اليمنى سقط على جانبه الأيسر ولم يقدر على القيام، فإذا قُطِعت يده اليمنى ورجله اليسرى اعتدل واستوى قائماً » (٢).

﴿ ويستحبّ بعد قطعه ﴿ حسمه (٣) بالزيت المغليّ إبقاءً له، وليس بواجب؛ للأصل. ومؤونته عليه إن لم يتبرّع به أحد، أو يخرجه الحاكم من بيت المال.

﴿ الثانية عشرة :

﴿ لو تكرّرت السرقة ولم يُرافَع بينها (٤) ﴿ فالقطع واحد لأنّه حدّ فتتداخل أسبابه لو اجتمعت كالزنا وشرب الخمر.

وهل هو بالاُولى أو الأخيرة ؟ قولان (٥).

__________________

(١) الوسائل ١٨: ٤٩٥، الباب ٥ من أبواب حدّ السرقة، الحديث ٩.

(٢) المصدر المتقدّم: ٤٩٤، الحديث ٨.

(٣) حسم العِرْق: قطعه ثمّ كواه لئلّا يسيل دمه.

(٤) في ( ر ): بينهما.

(٥) القول بكون القطع للاُولى للصدوق في المقنع: ٤٤٦، والسيّد في الغنية: ٤٣٤، والعلّامة في القواعد ٣: ٥٦٧، والتحرير ٥: ٣٧٦. والقول بكون القطع للأخيرة للشيخ في النهاية: ٧١٩، وابن إدريس في السرائر ٣: ٤٩٣ ـ ٤٩٤، والمحقّق في الشرائع ٤: ١٧٨.

وتظهر الفائدة فيما لو عفا من حكم بالقطع له. والحقّ أنّه يقطع على كلّ حال حتّى لو عفا الأوّل قُطِع بالثاني، وبالعكس. هذا إذا أقرّ بها دفعة، أو شهدت البيّنات بها كذلك.

﴿ ولو شهدا عليه بسرقة ثمّ شهدا عليه باُخرى قبل القطع فالأقرب عدم تعدّد القطع كالسابق؛ لاشتراكهما في الوجه، وهو كونه حدّاً، فلا يتكرّر بتكرّر سببه إلى أن يسرق بعد القطع.

وقيل: تقطع (١) يده ورجله؛ لأنّ كلّ واحدة توجب القطع فتقطع اليد للاُولى والرجل للثانية، والأصل عدم التداخل (٢).

ولو أمسكت البيّنة الثانية حتّى قطعت يده ثمّ شهدت ففي قطع رجله قولان أيضاً (٣) وأولى بالقطع هنا لو قيل به ثَمَّ.

والأقوى عدم القطع أيضاً، لما ذكر، وأصالة البراءة، وقيام الشبهة الموجبة لدرء الحدّ. ومستند القطع رواية بكير بن أعين عن الباقر عليه‌السلام (٤) وفي الطريق ضعف (٥).

__________________

(١) في ( ع ) و ( ف ): بقطع.

(٢) لم نعثر عليه.

(٣) القول بالقطع للصدوق في المقنع: ٤٤٦، والشيخ في النهاية: ٧١٩، وابن سعيد في الجامع للشرائع: ٥٦١، وغيرهم. والقول بعدمه للشيخ في المبسوط ٨: ٣٨، وتبعه ابن إدريس في السرائر ٣: ٤٩٤، والعلّامة في المختلف ٩: ٢١٦، وغيرهم.

(٤) الوسائل ١٨: ٤٩٩، الباب ٩ من أبواب حدّ السرقة، الحديث الأوّل.

(٥) في طريقها سهل بن زياد، وهو ضعيف، مع أنّه رواها عن الحسن بن محبوب، ولم يوجد في كتاب مشيخته ( منه رحمه‌الله ).

﴿ الفصل السادس
﴿
في المحاربة

﴿ وهي تجريد السِلاح برّاً أو بحراً ليلاً أو نهاراً، لإخافة الناس في مصر وغيره، من ذكر أو اُنثى قويّ أو ضعيف من أهل الريبة (١) أم لا، قصد الإخافة أم لا، على أصحّ الأقوال (٢) لعموم الآية (٣) المتناول لجميع من ذُكر.

وخالف ابن الجنيد فخصّ الحكم بالرجال (٤) بناءً على أنّ الضمير في الآية للذكور، ودخول الإناث فيهم مجاز.

وفيه ـ مع تسليمه ـ أنّ في صحيحة محمّد بن مسلم: « مَن شهر السلاح » (٥) و « من » عامّة حقيقة للذكور والإناث.

__________________

(١) المتّهم بالسوء.

(٢) اختاره العلّامة في القواعد ٣: ٥٦٨ وولده في الإيضاح ٤: ٥٤٣، وقبلهما سلّار في المراسم: ٢٥١، وابن فهد في المهذّب البارع ٥: ١٩٣.

(٣) وهو قوله تعالى: ( إنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللهَ )، سورة المائدة: ٣٣.

(٤) نقله عنه العلّامة في المختلف ٩: ٢٤٨.

(٥) الوسائل ١٨: ٥٣٢ ـ ٥٣٣، الباب الأوّل من أبواب حدّ المحارب، الحديث الأوّل.

والشيخان حيث شرطا كونه من أهل الريبة (١) وعموم النصّ (٢) يدفعه.

وأخذ « تجريد السلاح » تبع فيه الخبر (٣) وإلّا فالأجود عدم اعتباره. فلو اقتصر على الحجر والعصا والأخذ بالقوّة فهو محارب؛ لعموم الآية.

وشمل إطلاقه كغيره (٤) الصغير والكبير؛ لعموم الأدلّة.

ويشكل في الصغير بأنّ الحدّ مشروط بالتكليف خصوصاً القتل. وشرط ابن الجنيد فيه البلوغ (٥) ورجّحه المصنّف في الشرح (٦) وهو حسن.

﴿ لا الطليع للمحارب، وهو الذي يرقب له من يمرّ بالطريق فيُعلمه به، أو يرقب له من يخاف عليه منه فيحذّره منه ﴿ والرِدء بكسر الراء فسكون الدال فالهمز، وهو المعين له في ما يحتاج إليه من غير أن يباشر متعلِّق المحاربة ما فيه أذى الناس، وإلّا كان محارباً.

﴿ ولا يشترط في تحقّق المحاربة ﴿ أخذ النصاب ولا الحِرز، ولا أخذ شيء؛ للعموم.

﴿ وتثبت المحاربة ﴿ بشهادة ذكرين ﴿ عدلين، وبالإقرار بها ﴿ ولو مرّة واحدة؛ لعموم « إقرار العقلاء على أنفسهم جائز » (٧) خرج منه ما اشترط فيه التكرار بدليل خارج، فيبقى غيره على العموم؛ مع كمال المقرّ

__________________

(١) المقنعة: ٨٠٤، والنهاية: ٧٢٠.

(٢) وهو صحيحة محمّد بن مسلم السابقة.

(٣) وهو صحيحة محمّد بن مسلم السابقة.

(٤) مثل المحقّق في الشرائع ٤: ١٨٠، والعلّامة في القواعد ٣: ٥٦٨.

(٥) حكاه عنه الشهيد في غاية المراد ٤: ٢٨٠.

(٦) المصدر السابق.

(٧) الوسائل ١٦: ١١١، الباب الأوّل من كتاب الإقرار، الحديث ٢.