درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۱۹۰: کتاب القصاص ۲: قصاص النفس ۲

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

بررسی قتل عمد و قیود آن

کتاب القصاص

فصل اول: قصاص النفس

در جلسه قبل بیان شد که: موجبِ قصاص، ازهاق النفس است  با 4 قید. یکی از قیود این بود که این ازهاق، باید «عمدی» باشد. شهید در توضیح قید «عمد» می فرمایند: «والعمد يحصل بقصد البالغ إلى القتل بما يقتل غالباً». یعنی:

  • اولا: شخصِ قاتل باید قصد قتل را داشته باشد. پس اگر قصد قتل در کار نبود این قتل، عمدی محسوب نمی شود.
  • ثانیا: شخصِ قاتل باید بالغ باشد. لذا اگر صبی، با قصد قتل، قتلی را مرتکب شود، قتل عمد به حساب نمی آید.
  • ثالثا: این قتل، باید به واسطه عمل یا آلتی باشد که غالبا قتل با آن انجام می شود. لذا اگر عملی بود که غالباً موجب قتل نمی شد (بلکه اتفاقا موجب قتل میشد)، قتل با آن عمل، قتل عمد محسوب نمی شود.

شهید ثانی: چند نکته در تعریف شهید اول باید مورد بررسی قرار بگیرد: 

نکته1: بهتر بود که شهید اول، در کنار قید بالغ، قید عاقل را هم اضافه می کردند. زیرا عمدِ مجنون، خطا محسوب می شود (مانند عمدِ صبی) بلکه مجنون، اولی است به عدم قصد نسبت به صبیّ ممیِّز. 

البته برخی در اینجا، نه قید بالغ را ذکر کرده اند و نه قید عاقل را![۱] با این توجیه و توضیح که: قصدِ قتل، حتی در صبیّ و مجنون هم متصور است و لذا قتل عمد را نیز می توان به این دو نسبت داد. البته عمدِ بودن این قتل برای صبی و مجنون، به معنای ثبوت قصاص برای این دو نیست! چون بحثی نیست که صبی و مجنون قصاص ندارند! ولی به هر حال قتلِ عمد برای آن ها (طبق این نظر) ثابت است ولو قصاصی در کار نباشد.

نکته2: آیا قید «بما یقتل غالباً» در تعریف عمد لازم است؟ برخی گفته اند که این قید نیاز نیست. یعنی صرفِ وجود قصدِ قتل برای تحقق قتلِ عمد کفایت می کند حتی اگر عمل یا وسیله، از مواردی باشد که قتل به واسطه آن ها عادتا رخ نمی دهد. دلیل این قول هم این است که: با صرفِ وجود قصد قتل، ادله قتلِ عمد و آیه شریفه، شامل آن می شوند (آیه: وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا) (روایت: عَنِ اَلْحَلَبِيِّ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : اَلْعَمْدُ كُلُّ مَا اِعْتَمَدَ شَيْئاً فَأَصَابَهُ بِحَدِيدَةٍ أَوْ بِحَجَرٍ أَوْ بِعَصًا ـ عصا که یقتل غالبا نیست ـ أَوْ بِوَكْزَةٍ فَهَذَا كُلُّهُ عَمْدٌ وَ اَلْخَطَأُ مَنِ اِعْتَمَدَ شَيْئاً فَأَصَابَ غَيْرَهُ.)

البته اگر قصدِ قتل در کار نباشد و آلت هم قتاله نباشد، در این صورت دیگر قتلِ عمد محسوب نمی شود (حتی اگر قتل صورت بگیرد) مانند اینکه با یک شاخه نازک، شخصی را بزند و سبب مرگ شخصی شود.[۲]

نظر شیخ طوسی: اگر قصدِ قتل نباشد، آلت هم قتاله نباشد (عادتا) باز هم عمد محسوب می شود. زیرا برخی روایات می فرمایند: «عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: لَوْ أَنَّ رَجُلاً ضَرَبَ رَجُلاً بِخَزَفَةٍ أَوْ بِآجُرَّةٍ أَوْ بِعُودٍ فَمَاتَ كَانَ عَمْداً».

اشکال شهید ثانی به قول شیخ طوسی: مستند روایاتی که شیخ طوسی به آن ها استناد فرموده اند یا ضعیفه است یا مرسلة. لذا در بحث حساسی مانند قصاص (که از دماء است) نمی توان  به چنین روایاتی تمسک کرد.


یعنی گفته اند: العمد هو القصد الی القتل.

البته اگر با همین چوب، به گیجگاه او که معمولا سبب قتل می شود ضربه بزند، قتل عمد محسوب می شود. زیرا در این صورت، فعل او، فعل قتّاله حساب می شود.

۴

تطبیق بررسی قتل عمد و قیود آن

﴿ والعمد يحصل (قید اول:) بقصد (قید دوم:) البالغ إلى القتل (قید سوم:) بما يقتل غالباً (به سبب فعل یا آلتی که عادتا موجب قتل می شود) ﴾ وينبغي قيد « العاقل » أيضاً (بهتر بود که ایشان قید عاقل را هم به این تعریف اضافه می فرمودند) ؛ لأنّ عمد المجنون خطأ كالصبيّ (زیرا همانطور که عمد صبی خطاست، عمد مجنون هم خطا به حساب می آید) ، بل هو أولى بعدم القصد من الصبي المميّز (بلکه مجنون در عمد قصد، از صبی ممیز هم اولی است. زیرا صبی ممکن است چون ممیز است قصد در او تصور شود ولی در مجنون معمولا قصد تصور ندارد) . وبعض الأصحاب جعل العمد هو القصد إلى القتل... (برخی از اصحاب، نه قید بالغ را آورده اند و نه قید عاقل را!) من غير اعتبار القيدين نظراً إلى إمكان قصدهما الفعل (به این جهت که امکان دارد صبی و مجنون، قصد فعل را داشته باشند) ، فاحتاج إلى تقييد ما يوجب القصاص بإزهاق البالغ العاقل (اگر گفتیم که طبق نظر برخی، نیازی به قید عاقل و بالغ در عمد نیست، باید در آنچه موجب قصاص است، این قید ها را بیاوریم) ، كما مرّ (صفحه قبل) .

﴿ قيل: أو ﴾ يقتل ﴿ نادراً ﴾ (برخی گفته اند حتما لازم نیست «یقتل غالبا» باشد! حتی اگر‌ «یقتل نادرا» هم باشد، قتل عمد صادق است ـ فقط قصد قتل باشد در تحقق عمد کافی است ـ) إذا اتّفق به (ما یقتل نادرا) القتل، نظراً إلى أنّ العمد يتحقّق بقصد القتل (عمد با قصد قتل تحقق پیدا می کند) من غير نظر إلى الآلة (حالا آلت هرچه می خواهد باشد!) ، فيدخل في عموم أدلّة العمد وهذا أقوى (آیه و روایت در توضیحات قبلی آمد) .

﴿ وإذا لم يقصد القتل بالنادر (اگر هم قصد قتل نداشته باشد و هم وسیله از وسائلی باشد که قتل با آن نادراً رخ می دهد) ﴾ أي بما يقع القتل به نادراً ﴿ فلا قَوَد (قصاصی در کار نیست ـ عمد محسوب نمی شود ـ) وإن اتّفق الموت (ولو به صورت اتفاقی از دنیا برود) كالضرب بالعود الخفيف (شاخه بریده و نازک درخت) أو العصا ﴾ الخفيفة (عصای نازک و سبک) في غير مقتل (به جایی ضربه بزند که محلّ قتل نیست ـ مثلا پا ـ) بغير قصد القتل (قصد قتل هم نداشته است) ؛ لانتفاء القصد إلى القتل وانتفاء القتل بذلك عادة (نه قصد قتل دارد ـ قید اول ـ و نه ما یقتل غالبا است ـ قید دوم ـ) ، فيكون القتل شبيه الخطأ (اینجا قتل شبه خطاست) .

وللشيخ قول بأنّه هنا عمدٌ (شیخ طوسی قولی دارند که همین صورت اخیر را نیز قتل عمد می دانند ـ در جایی که نه قصد قتل وجود دارد و نه آلت قتاله است ـ) استناداً إلى روايات ضعيفة أو مرسلة لا تُعتَمد في الدماء المعصومة (مستند شیخ روایاتی است که این هم از لحاظ سندی ضعیف اند و نباید به آن ها در باب خون های معصومه اعتنا شود). (عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: لَوْ أَنَّ رَجُلاً ضَرَبَ رَجُلاً بِخَزَفَةٍ أَوْ بِآجُرَّةٍ أَوْ بِعُودٍ فَمَاتَ كَانَ عَمْداً)

۵

بررسی برخی مثال ها / مثال اول و دوم

بررسی برخی موارد که قتل عمد محسوب می شوند و قصاص دارند[۱] (از لا به لای این مثال ها، این نکته برداشت می شود که نظر شهید ثانی این است که: اگر قصد قتل باشد ولی آلت، قتاله نباشد، یا آلت قتاله باشد ولی قصد قتل نباشد، قتل عمد صادق است ـ یعنی یکی از طرفین اگر باشد، برای صدق قتل عمد کفایت می کند):

مثال اول: اگر قاتل، ضرب خود را تکرار کند به مقداری که مضروب (با توجه به ویژگی ها جسمی اش) تحمّل چنین ضربه هایی را نداشته باشد، در صورتی که قتلی رخ دهد، قتلِ عمد محسوب می شود. زیرا این ضرب، با توجه به ویژگی های جانبی اش، از مصادیق «بما یقتل غالباً» است.

مثال دوم:‌ اگر قاتل، مضروب را به کمتر از مقداری که تحمّل دارد بزند، و همچنین قصدِ قتل او را نیز نداشته باشد، ولی همین ضرب های کم، بعداً سبب بیماری مضروب و سپس مرگ او می شود! (مرگ مسبّب از بیماری مسبّب از ضرب ها خفیف) در چنین موردی، باز هم قتل، قتل عمد محسوب می شود. زیرا ضرب به همراه مریضی بعد از آن، از مواردی است که غالبا تلف به واسطه آن رخ می دهد.[۲]

شهید ثانی: قتلِ عمد بودن در مثال دوم مشکل است! زیرا نه قصدِ قتل وجود دارد و نه آلت قتّاله بوده است. صرف اینکه این ضربه ها سبب مریضی و فوت شخص هم شدند، کافی نیست در اثبات عمد بودن قتل! زیرا به هرحال، این ضرب ها سبب کشته شدن مضروب نشد! لذا آلت قتاله منتفی است. قصد قتل هم که منتفی است. لذا وجهی برای عمد بودن وجود ندارد.


بسیار این مباحث مفید و مبتلا به دادگاه های امروزه ماست.

فرق مورد اول و دوم در این است که در مورد اول، قتل و مرگ مضروب، مستند به همین ضربه هاست. اما در مورد دوم این ضربه ها به تنهایی سبب مرگ نیستند! بلکه به ضمیمه بیماری سبب مرگ شخص می شوند.

۶

تطبیق بررسی برخی مثال ها / مثال اول و دوم

﴿ أمّا لو كرّر ضربه (اگر ضارب، ضرب خود را تکرار کند) بما لا يحتمله مثله (به صورتی که تحمل نمی کند مثل چنین شخصی ـ مضروب نمی تواند چنین ضربه هایی را با این تعداد دفعات تکرار تحمل کند ـ) بالنسبة إلى بدنه ﴾ لصغره أو مرضه ﴿ وزمانه ﴾ لشدّة الحرّ أو البرد (گاهی شدت سرما یا گرما، سبب تضعیف جان و قوای مضروب می شود) ﴿ فهو عمد (این قتل، قتل عمد محسوب می شود) ﴾ لأنّه حينئذٍ يكون الضرب بحسب العوارض (با وجود این ویژگی ها ـ تکرار ضرب، ضعیف بودن شخص، زمان خاص ضرب و... ـ) بما يقتل غالباً.

﴿ وكذا لو ضربه دون ذلك ﴾ (اگر ضارب، مضروب را بزند به کمتر از این مقدار ـ به مقداری ضربه می زند که شخص مضروب تحمل آن را دارد‌ـ) من غير أن يقصد قتله (این قید را شهید ثانی اضافه فرمودند) (فرض کنید که قصد قتل هم منتفی بوده است) ﴿ فأعقبه مرضاً ومات (در پشت سر این ضرب، مرضی عارض شود و به واسطه این مرض، از دنیا برود، اینجا هم قتل عمد محسوب می شود) ﴾ لأنّ الضرب مع المرض ممّا يحصل معه التلف (زیرا این چنین ضربی که به همراه مرض است، از اعمال است که به وسیله آن تلف حاصل می شود) ، والمرض مسبَّب عنه (مرض به سبب ضرب حاصل شد) وإن كان لا يوجبه منفرداً (اگرچه ضرب به تنهای و منفرداً سبب تلف نشد) .

(اشکال شهید ثانی: دومی را نمی توان عمد حساب کرد!) ويشكل بتخلّف الأمرين معاً (در دومی، هیچ کدام از دو امر را نداریم ـ قصد قتل و آلت قتاله‌ـ) ، وهما (امرین) : القصد إلى القتل وكون الفعل ممّا يَقتُل غالباً، والسببيّة (سبب شدن ضرب برای مرض منجر به مرگ) غير كافية في العمديّة (کفایت نمی کند در عمدی بودن) ، كما إذا اتّفق الموت بالضرب بالعود الخفيف (مثل جایی که اتفاق بیوفتد مرگ کسی به واسطه زدن با شاخه خفیف) . ولو اعتبر (مصنف) هنا (در عمد بودن و جواز قصاص) القصد (قصد قتل را) لم يشترط أن يتعقّبه المرض (دیگر نیاز به قید فاعقبه مرضا و مات نبود) (اگر کسی به شهید ثانی اشکال کند که شما عدم قصد قتل را به عبارت شهید اول اضافه کردید! شاید منظور شهید اول این بوده است که در فرع دوم، با قصدِ قتل عمد محسوب می شود! / پاسخ به این اشکال:‌ اگر قصد قتل داشته است، دیگر لازم نبود شهید اول بفرمایند «فاعقبه مرضاً و مات» چه مرض حاصل بشود و چه نشود با قصد قتل، قتل عمد محسوب می شود ولو آلت قتاله نباشد! پس حالا که چنین قیدی را آورده اند، متوجه می شویم که ایشان دارند فرضی را بحث می کنند که قصد قتل منتفی است) .

۷

مثال سوم و چهارم

مثال سوم: اگر قاتل، تیری را به سمت مقتول بیندازد و یا سنگی را به سمت او پرتاب کند (سنگی که بزرگ است و به بدن فشار وارد کند) یا او را با ریسمان خفه کند، یا اینکه از خفگی با ریسمان نمیرد، اما این ریسمان، سبب مرضی شود که آن مرض سبب فوت او شود، یا اینکه او را در آتش بیندازد و او در آتش بمیرد، در همه این موارد، عمد محسوب می شود.

البته در مورد القاء فی النار، یک مورد استثناست و عمد محسوب نمی شود (قصاص ندارد) و آن صورتی است که بدانیم که شخصی که در آتش افتاده است، قدرت بر خروج از آتش را داشته است ولی خودش کوتاهی کرده است و از آن خارج نشده است، در این مورد، چون خودِ شخص، سبب قتل خودش شده است، قصاصی در کار نیست.

مثال چهارم: اگر قاتل، مقتول را در آب کثیر (رودخانه، دریا و...) بیندازد و این القاء، سبب مقتول شود، قتل عمد محسوب می شود.

۸

تطبیق مثال سوم و چهارم

﴿ أو رماه بسهم (تیر به سمت مقتول پرتاب کند) أو بحجر غامز ﴾ أي كابس (فشار آورنده ـ اشاره به اینکه سنگ باید درشت باشد و سبب قتل شود و الا سنگریزه معمولا سبب قتل نمی شود ـ) على البدن لثقله (به خاطر سنگینی اش به بدن فشار بیاورد) ﴿ أو خنقه (خفه کند مقتول را) بحبل (با طناب) ولم يُرخِ عنه حتّى مات (طناب را از گردن او باز نکند تا وقتی او بمیرد) ، أو بقي المخنوق ضَمِناً (یا اینکه طناب را از گردن او باز کند ولی این مقتول، به سبب این طناب به گردن انداختن مریض شود) ﴾ بفتح الضاد وكسر الميم، أي مزمناً ﴿ ومات ﴾ بذلك (همین خفگی، بعدا سبب مرگ او شد) ﴿ أو طرحه في النار ﴾ فمات منها (او را در آتش بیندازد و به همین خاطر مقتول از بین برود) ﴿ إلّا أن يُعلم قدرته على الخروج ﴾ (مگر اینکه دانسته شود که مقتول، قدرت بر خروج از آتش داشته است!) لقلّتها (یا چون آتش کم بوده است) ، أو كونه في طرفها (یا اینکه چون آتش در اطرافش بوده است) يمكنه الخروج بأدنى حركة فيترك (می توانسته با کمترین حرکتی از آتش خارج شود اما این کار را نکرد ـ خارج نشد ـ) ؛ لأنّه حينئذٍ قاتل نفسه (این شخص، خودش قاتل خودش است. لذا این شخص، خودش قاتل خودش است) .

﴿ أو ﴾ طرحه ﴿ في اللُجّة (مجمع الماء الکثیر) ﴾ فمات منها (به همین سبب از بین رفت) ولم يقدر على الخروج أيضاً (فرض هم این است که قادر بر خروج از آب نبوده است و الا اگر می توانسته شنا کند و خارج شود دیگر قصاص ندارد) ....

وإزهاق نفس الدابّة المحترمة بغير إذن المالك وإن كان محرَّماً، إلّا أنّه يمكن إخراجه بالمعصومة حيث يراد بها: ما لا يجوز إتلافه مطلقاً، ولو اُريد بها: ما لا يجوز إتلافه لشخص دون آخر ـ كما تقدّم ـ خرجت بالمكافئة.

وخرج بقيد « العمد » القتل خطأً وشبهه فإنّه لا قصاص فيهما.

﴿ والعمد يحصل بقصد البالغ إلى القتل بما يقتل غالباً وينبغي قيد « العاقل » أيضاً؛ لأنّ عمد المجنون خطأ كالصبيّ، بل هو أولى بعدم القصد من الصبي المميّز. وبعض الأصحاب جعل العمد هو القصد إلى القتل... (١) من غير اعتبار القيدين نظراً إلى إمكان قصدهما الفعل، فاحتاج إلى تقييد ما يوجب القصاص بإزهاق البالغ العاقل، كما مرّ.

﴿ قيل: أو يقتل ﴿ نادراً (٢) إذا اتّفق به القتل، نظراً إلى أنّ العمد يتحقّق بقصد القتل من غير نظر إلى الآلة، فيدخل في عموم أدلّة العمد (٣) وهذا أقوى.

﴿ وإذا لم يقصد القتل بالنادر أي بما يقع القتل به نادراً ﴿ فلا قَوَد وإن اتّفق الموت كالضرب بالعود الخفيف أو العصا الخفيفة في غير مقتل بغير قصد القتل؛ لانتفاء القصد إلى القتل وانتفاء القتل بذلك عادة، فيكون القتل شبيه الخطأ.

__________________

(١) هو المحقّق في المختصر النافع: ٢٩٢.

(٢) قاله المحقّق في الشرائع ٤: ١٩٥، والعلّامة في القواعد ٣: ٥٨٢.

(٣) مثل الآية الشريفة: ( وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ ) النساء: ٩٣، وما في الوسائل ١٩: ٢٣ ـ ٢٨، الباب ١١ من أبواب القصاص في النفس.

وللشيخ قول بأنّه هنا عمدٌ (١) استناداً إلى روايات ضعيفة أو مرسلة (٢) لا تُعتَمد في الدماء المعصومة.

﴿ أمّا لو كرّر ضربه بما لا يحتمله * مثله بالنسبة إلى بدنه لصغره أو مرضه ﴿ وزمانه لشدّة الحرّ أو البرد ﴿ فهو عمد لأنّه حينئذٍ يكون الضرب بحسب العوارض بما يقتل غالباً.

﴿ وكذا لو ضربه دون ذلك من غير أن يقصد قتله ﴿ فأعقبه مرضاً ومات لأنّ الضرب مع المرض ممّا يحصل معه التلف، والمرض مسبَّب عنه وإن كان لا يوجبه منفرداً.

ويشكل بتخلّف الأمرين معاً، وهما: القصد إلى القتل وكون الفعل ممّا يَقتُل غالباً، والسببيّة غير كافية في العمديّة، كما إذا اتّفق الموت بالضرب بالعود الخفيف. ولو اعتبر هنا القصد لم يشترط أن يتعقّبه المرض.

﴿ أو رماه بسهم أو بحجر غامز أي كابس (٣) على البدن لثقله ﴿ أو خنقه بحبل ولم يُرخِ عنه حتّى مات، أو بقي المخنوق ضَمِناً بفتح الضاد وكسر الميم، أي مزمناً ﴿ ومات بذلك ﴿ أو طرحه في النار فمات منها ﴿ إلّا أن يُعلم قدرته على الخروج لقلّتها، أو كونه في طرفها يمكنه الخروج بأدنى حركة

__________________

(١) المبسوط ٧: ١٦.

(٢) راجع الوسائل ١٩: ٢٤ ـ ٢٦، الباب ١١ من أبواب القصاص في النفس، الحديث ٣ و ٦ و ٨. قال الشهيد الثاني: وفي الرواية الاُولى ضعف بعليّ بن حمزة، وفي الثانية إرسال، وفي الثالثة في طريقها محمّد بن عيسى عن يونس، وهو ضعيف. المسالك ١٥: ٦٨.

(*) في ( ق ): لا يحتمل، وكذا في ( ر ) من الشرح.

(٣) كبس على الشيء: شدّ وضغط.

فيترك؛ لأنّه حينئذٍ قاتل نفسه.

﴿ أو طرحه ﴿ في اللُجّة فمات منها ولم يقدر على الخروج أيضاً....

وربما فُرّق بينهما واُوجب ضمان الدية في الأوّل دون الثاني (١) لأنّ الماء لا يحدث به ضرر بمجرّد دخوله، بخلاف النار. ويتّجه وجوبها مع عدم العلم باستناد الترك إلى تقصيره؛ لأنّ النار قد تدهشه وتُشنّج أعضاءه بالملاقاة فلا يظفر بوجه المخلص.

ولو لم يمكنه الخروج من الماء إلّا إلى مغرق آخر فكعدمه، وكذا من أحدهما (٢) إلى الآخر أو ما في حكمه. ويرجع في القدرة وعدمها إلى إقراره بها، أو قرائن الأحوال.

﴿ أو جرحه عمداً فسرى الجرح عليه ﴿ ومات وإن أمكنه المداواة؛ لأنّ السراية مع تركها من الجرح المضمون، بخلاف المُلقى في النار مع القدرة على الخروج فتَرَكه تخاذلاً؛ لأنّ التلف حينئذٍ مستند إلى الاحتراق المتجدّد، ولولا المكث لما حصل.

وأولى منه ما لو غرق بالماء. ومثله ما لو فصده فترك المفصودُ شدَّه؛ لأنّ خروج الدم هو المهلك والفاصد سببه (٣) ويحتمل كونه كالنار؛ لأنّ التلف مستند إلى خروج الدم المتجدّد الممكن قطعه بالشدّ.

﴿ أو ألقى نفسه من علوٍ على إنسان فقتله قصداً، أو كان مثله يَقتُل

__________________

(١) كما فرّق بينهما العلّامة في القواعد ٣: ٥٨٥.

(٢) الماء والنار.

(٣) في ( ش ): سببيّته.