درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۱۵: کتاب القصاص ۲۷: فی اللواحق ۴

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

بیان سه مطلب در باب قصاص

مطلب اول 

اگر دو نفر در قتل دیگری شراکت کنند، اما یکی از این دو نفر، شرطی از شرائط قصاص را نداشته باشد (مثلا پدر مقتول است یا اینکه مقتول کافر است ولی قاتل مسلمان است و..) در اینگونه موارد، می توان کسی را که شرائط قصاص را دارد قصاص کرد ولی کسی که قصاص نمی شود، باید نصفِ دیه را به کسی که قصاص می شود بپردازد (زیرا هرکدام از طرفین، نصفِ جنایت را برعهده داشته است).

مثال: اگر پدری همراه با شخصی اجنبی، فرزندش را به قتل رساند، در این صورت پدر قصاص نمی شود ولی اجنبی را قصاص می کنیم. اما پدر باید نصفِ دیه را به اجنبی پرداخت کند زیرا هر کدام از این دو نفر در نصفِ جنایت سهم داشته اند.

 

مطلب دوم

اگر صاحبِ حقّ قصاص، محجور علیه باشد (مثلا سفیه یا مفلّس باشد) آیا همچنان حقّ قصاص برای او وجود دارد؟ 

[اشکال: حقّ قصاص چه ربطی به مال دارد که شما دارید این مسئله را مطرح می کنید؟

پاسخ: از آنجایی که حق قصاص، قابل تبدیل کردند به دیه می باشد، پس این بحث در مورد سفیه و مفلّس که حقّ تصرّف در اموالشان را ندارند نیز مطرح می شود.]

پاسخ: صاحبِ حق قصاص، حتی اگر سفیه یا مفلّس هم باشد، می تواند قصاص را انجام دهد البته به شرط این‌که عاقل و بالغ باشد. زیرا اساساً قصاص مال نیست! یعنی اگرچه قصاص قابلیت تبدیل شدن به مال را دارد، ولی اصلِ آن که مال نیست! لذا فردِ محجور از تصرّف در اموال، از تصرّف در حق قصاصش محجور نمی باشد.

ضمن اینکه همانطور که سابقاً هم بیان شد، قصاص وضع شده است برای تشفّی خاطر، و شخص مفلّس و سفیه هم، اگرچه محجور در تصرّف در اموال است ولی اهلیّت تشفّی خاطر در او وجود دارد.

لذا؛ مفلّس و سفیه می تواند طلب قصاص کند، یا اینکه عفو کند و یا حتی تبدیل به دیه کند! البته اگر این قصاص تبدیل به مال شد و مال را دریافت کرد، دیگر مال را در اختیار خودِ او قرار نمی دهند زیرا محجور از این تصرّف است (لذا اگر سفیه است باید ولی او درباره این مال تصمیم بگیرد و اگر مفلّس است باید پول را بین طلبکاران او تقسیم کنند).

 

مطلب سوم

اگر مقتول، مدیون باشد و ماترکی هم نداشته باشد که بعد از مرگش از آن ماترک، بدهی های مقتول را بپردازند، آیا اولیاء دم او می توانند همچنان طلب قصاص کنند، یا اینکه حتما باید طلب دیه کنند تا با آن بدهی های مقتول را بپردازند؟ (البته این سؤال، در صورتی است که خودِ ولی دمّ، دیون میت را به عهده نگرفته باشد! و الا اگر ولی دم بگوید: «دیون میت بر عهده من، و همچنین من قصاص می خواهم» دیگر بحثی در جواز این مسئله نخواهد بود)

پاسخ: در اینجا دو نظر مطرح است:

قول اول (قول اصحّ): قصاص جایز است. زیرا آنچه در قتل عمد، اولّا و بالذات واجب است قصاص می باشد و اخذ دیه در مقابل عفو (مصالحه بر دیه) یک نوع اکتساب محسوب می شود که «اکتساب برای پرداخت دیون میت» واجب نیست. 

ضمن اینکه آیه «وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا» ولیّ دم را مطلقا سلطان قرار داده است و این سلطنت را مقید به عدم وجود دین نکرد.

قول دوم (شیخ طوسی و جماعتی): بدون اینکه ولیّ دم، ضمانت دین میّت را بپذیرد حق استیفاء ندارد. دلیل این قول هم روایتی است.

اشکال شهید ثانی به قول دوم: سند این روایت مشکل دارد. اگر هم سندش صحیح باشد، دلالت ندارد. (پس این روایت هم سنداً و هم دلالتاً مشکل دارد).

۴

تطبیق بیان سه مطلب در باب قصاص

(مطلب اول:) ﴿ ولو اشترك الأب والأجنبيّ في قتل الولد (اگر شریک باشند پدری و اجنبی در قتلِ فرزند این پدر) اقتُصّ من الأجنبيّ (اجنبی را می توان قصاص کرد ولی پدر را نمی توان قصاص کرد زیرا یکی از موانع قصاص، ابوت بود) وردّ الأبُ نصفَ الدية عليه ﴾ (پدر باید نصفِ دیه را به اجنبی پرداخت کند ـ البته منظور از اجنبی، ورثه اوست ـ) وكذا لو اشترك المسلم والكافر في قتل الذمّي (زیرا قتل حربی جایز است و قصاص ندارد. از طرف دیگر هم مسلمان در برابر مسلمان قصاص می شود. لذا ذمیّ را بیان کرد که کافر در مقابلش قصاص می شود ولی مسلمان در مقابل آن قصاص نمی شود) ، فيقتل الكافر إن شاء الوليّ (کافری که قاتل است را قصاص می کنیم) ويردّ المسلم نصف ديته (نصفِ دیه آن ذمی را باید مسلمان، به کافرِ قاتل پرداخت کند) ﴿ وكذا الكلام في ﴾ اشتراك ﴿ العامد والخاطئ ﴾ (اگر دو نفر باهم زدند و دیگری را کشتند که یکی عامد و دیگری خاطء بود) فإنّه يجوز قتل العامد بعد أن يردّ عليه نصف ديته (خاطی باید نصفِ دیه را به عامد بدهد و عامد هم قصاص می شود) (فرقِ این مثال با دو مثال قبل: خاطی خودش دیه پرداخت نمی کند! بلکه عاقله او دیه را پرداخت می کنند.لذا شهید اول می فرمایند:) ﴿ والرادّ هنا العاقلة ﴾ عاقلة الخاطئ لو كان الخطأ محضاً (البته اگر قتل، خطای محض باشد) ، ولو كان شبيه عمد فالخاطئ (اما اگر قتل شبه عمد باشد، دیه را باید خودِ خاطیء پرداخت کند) .

(مطلب دوم:) ﴿ ويجوز للمحجور عليه ﴾ للسفه والفلس ﴿ استيفاء القصاص (جایز است برای کسی که محجور علیه است ـ حجر او به خاطر سفاهت باشد یا به خاطر مفلّس بود ـ استیفاء قصاص) إذا كان بالغاً عاقلاً ﴾ (اگر این محجور علیه، بالغ و عاقل باشد) لأنّ القصاص ليس بمال (زیرا قصاص مال نیست) ، فلا يتعلّق به الحجر فيهما (لذا به این قصاص حجر تعلّق نمی گیرد در مورد سفیه و مفلّس ـ زیرا قصاص اصلش مال نیست و فقط قابلیت تبدیل به مال را دارد ـ) ولأنّه موضوع للتشفّي وهو أهل له (دلیل قصاص تشفّی است و محجور علیه هم قابلیت و اهلیت تشفی را دارد) . ويجوز له العفو أيضاً (محجور علیه می تواند به جای قصاص عفو کند) عنه والصلح على مال (حتی می تواند به جای قصاص، دیه بگیرد) ، لكن لا يدفع إليه (البته در صورت دریافت مال به جای قصاص، دیگر این مال را به محجور نمی دهیم) .

(مطلب سوم:) ﴿ وفي جواز استيفاء ﴾ وليّ المقتول مديوناً (حال برای المقتول) (در جواز استیفاء ولیّ آن کسی که مقتول است در حالی که مدیون بوده است آن مقتول، نظر است) ﴿ القصاصَ من دون ضمان الدين على الميّت (بدون اینکه ضامن بشود این ولیّ دم، دینی را  که بر عهده میت است) قولان ﴾ أصحّهما الجواز (اصحّ این دو قول این است که: بله! می تواند قصاص کند) لأنّ موجَب العمد القصاص (زیرا آنچه واجب شده است به واسطه عمد اولا و بالذات قصاص است) ، وأخذ الدية اكتساب (اگر کسی مصالحه کند و بخواهد در مقابل قصاص دیه بگیرد، نوعی اکتساب است) ، وهو (اکتساب) غير واجب على الوارث في دين مورّثه، ولعموم الآية (آیه: وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا ـ آیه نگفته فقط در صورتی سلطان است که میت دینی نداشته باشد! بلکه مطلقا گفته سلطان است!) .

وذهب الشيخ وجماعة إلى المنع استناداً إلى روايات (مرحوم شیخ طوسی و جماعتی قائل به منع قصاص شدند، استناداض الی روایات) مع سلامة سندها لا تدلّ على مطلوبهم (که این روایات اگر سندشان درست باشد دلالتشان مشکل دارد) (پس یعنی این روایات هم مشکل سندی دارند و هم دلالی) (روایت: «عَنِ اِبْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ يَعْنِي اَلْمُرَادِيَّ  قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَنْ رَجُلٍ قُتِلَ وَ عَلَيْهِ دَيْنٌ وَ لَيْسَ لَهُ مَالٌ فَهَلْ لِأَوْلِيَائِهِ أَنْ يَهَبُوا دَمَهُ لِقَاتِلِهِ وَ عَلَيْهِ دَيْنٌ فَقَالَ إِنَّ أَصْحَابَ اَلدَّيْنِ هُمُ اَلْخُصَمَاءُ لِلْقَاتِلِ فَإِنْ وَهَبَ أَوْلِيَاؤُهُ دَمَهُ لِلْقَاتِلِ ضَمِنُوا اَلدِّيَةَ لِلْغُرَمَاءِ وَ إِلاَّ فَلاَ») (اشکال سندی: ابوبصیر، وقتی از امام صادق عليه‌السلام روایتی را نقل می کند، مشترک است بین ثقه و غیر ثقه! / اشکال دلالی: این روایت اساساً در مورد قصاص بحث نکرد! بلکه درمورد عفو  است! شاید کسی قائل به فرق بین عفو و قصاص شود! / اشکالی زبده: متن این روایت مضطرب است و به گونه های مختلفی نقل شده است)

۵

وکالت در قصاص / قصاص زن حامله

سؤال1: آیا ولی دم، می تواند به جای اینکه خودش قصاص کند، دیگری را وکیل کند برای قصاص؟ (سابقاً بیان شد که برای قصاص، حتی نیاز به اذن حاکم هم نیست! مگر اینکه حکم ثانویه بیاید) یعنی برای مثال کسی بیاید و بگوید: من دلِ قصاص کردن ندارم! لذا فلانی را وکیل برای قصاص کردن قرار می دهم! آیا چنین عملی صحیح است یا خیر؟

پاسخ: بله! صحیح است. زیرا قصاص از اموری است که قابلیت نیابت در آن وجود دارد زیرا غرض شارع، به این تعلّق نگرفته است که حتماً خودِ این فرد قصاص را انجام دهد. 

بله! یکسری اعمال مانند نماز خواندن قابل نیابت نیست زیرا غرض شارع مقدس، تعلّق گرفته است به اینکه هر کسی نمازش را خودش بخواند اما قصاص از این امور نیست و قابل نیابت است.

نکته1: اگر ولیّ دم، دیگری را وکیل برای قصاص قرار دهد، ولی فردای آن روز وکیل را عزل کند ولی به او خبر ندهد که او را عزل کرده است، حالا این وکیل، اگر برود و قبل از اینکه این خبر عزل به او برسد قصاص را انجام دهد، تکلیف چیست؟ آیا می توان وکیل را به خاطر این عمل قصاص نمود؟ شهید می فرمایند: در این صورت، وکیل نه قصاص می شود و نه نیاز است دیه پرداخت کند! زیرا در باب وکالت گذشت که تا وقتی که خبر عزل به وکیل نرسد، وکالتش از بین نرفته است. 

نکته2: اگر موکّل روز شنبه، زید را وکیل قرار دهد برای قصاص. اما فردای آن روز به جای عزل وکیل، قاتل را ببخشد ولی به وکیل خبر ندهد (یعنی اساساً موضوع وکالت را با این عفو منتفی کند) و وکیل هم برود و قصاص را انجام دهد. در این صورت، اگر چه وکیل قصاص نمی شود اما دیه از او گرفته می شود. زیرا این وکیل مباشر قتل است و قتل او نیز از نوع قتل خطایی است.

فقط باید توجه داشت که: این دیه ای که الآن وکیل باید پرداخت کند را موکّل باعثش شده است! زیرا بعد از عفو قاتل، به وکیل خبر نداد. به همین خاطر، برخی گفته اند: آقای وکیل که باید دیه را پرداخت کند می تواند برود و یقه موکّل را بگیرد و این دیه را از او مطالبه کند. در واقع این حکم طبق قاعده «المغرور یرجع الی من غرّه» می باشد.

قولی دیگر در این مسئله: باید در این حکم، قائل به تفصیل شد. یعنی:

  • موکّل می توانسته به وکیلش خبر این عفو را بدهد، ولی خبر نداد: امکان استفاده از قاعده «المغرور یرجع الی من غرّه» وجود داد و قول بالا درست است.
  • موکّل قدرت بر اطلاع دادن به وکیل در مورد این عفو را نداشته است[۱]: نه وکیل و نه موکّل، هیچ کدام لازم نیست دیه پرداخت کنند. زیرا در اینجا، عفو بعد از وجودِ سببِ هلاکت حاصل شده است[۲].

سؤال2: اگر زنی حامله باشد و کسی را به قتل برساند، قصاص او به چه نحوی است؟

پاسخ: باید صبر کرد تا این زن وضع حمل کند. سپس باید باز هم صبر کرد تا شیر «لباء» را به بچه اش بدهد[۳] به دلیل مراعات حقّ ولد.

سؤال3: اگر زنی را که دیگری را به قتل رسانده است می خواستیم قصاص کنیم، ادعا کرد که: «من حامله ام!». آیا این ادعا از او پذیرفته می شود؟

پاسخ: بله! این ادعای او مقبول است و حتی لازم به آوردن قابله هم برای تایید حرف او نیست! حتی اگر قابله های بیایند و بررسی کنند و بگویند این شخص حامله نیست ولی خودِ شخص بگوید من حامله ام، قول این شخص بر قول قابله ها مقدم است! زیرا حمل گاهی اماراتی دارد که بر غیرِ خودِ شخص مخفی است (یعنی حتی قابله ها هم نمی توانند آن را تشخیص دهند). 

لذا باید به قدری صبر کرد تا وضعیت ادعای این زن مشخص شود. 

قولی دیگر: نمی توان به قولِ خودِ این زن اکتفا کرد! بلکه باید قابله ها هم این حرف زن را تایید کنند. زیرا:

  • اولاً: اصل، عدم حمل است.
  • ثانیاً: به صرف یک احتمال نمی توان سلطنت را از ولیّ دم سلب نمود.

نظر شهید ثانی: قولِ اول بهتر است. یعنی باید صبر کرد تا ادعای این زن مشخص شود.

نکته3: در نهایت بعد از وضع حمل و دادن شیر لباء می توان این زن را قصاص نمود. مگر اینکه بچه این زن، وضعیتی داشته باشد که تتمّه حیات او وابسته به شیر مادر باشد که در این صورت باید به مقدار نیاز صبر نمود و سپس قصاص را انجام داد.


مثلا راه دور بوده است.

مانند اینکه وکیل تیری را به سمت قاتل پرتاب کند، بعد در بین راه که این تیر دارد به سمت قاتل می رود، موکل عفو کند! 

شیر «لباء» یا «آغوز»، اولین شیری است که مادر به بچه اش می دهد که خیلی هم در حیات بچه اثرگذار است. 

۶

تطبیق وکالت در قصاص / قصاص زن حامله

﴿ ويجوز التوكيل في استيفائه ﴾ (جایز است وکیل گرفتن در استیفاء حق قصاص) لأنّه (استیفاء حق قصاص) من الأفعال التي تدخلها النيابة (از اموری است که قابل نیابت است) ؛ إذ لا تعلّق لغرض الشارع فيه بشخص معيَّن (در استیفاء قصاص، غرض شارع به شخص معیّنی تعلّق نگرفته است) ﴿ فلو عزله ﴾ الموكّل (اگر موکّل، وکیلش را عزل کند) ﴿ واقتصّ ﴾ الوكيل (بعد از عزل، قصاص کند) ﴿ ولمّا يعلم ﴾ بالعزل (هنوز عزل را نمی دانسته و قصاص را انجام داد) ﴿ فلا شيء ﴾ عليه (هیچ چیز گردن این وکیل نیست) من قصاص ولا دية (وکیل نه قصاص می شود و نه لازم است که دیه پرداخت کند) ؛ لأنّ الوكيل لا ينعزل إلّا مع علمه بالعزل كما تقدّم (فی باب الوکاله) (درست است که موکّل او را عزل کرده است ولی چون خبرش به این وکیل نرسیده است هنوز شرعاً وکالت وکیل بر جای خود باقی است) فوقع استيفاؤه موقعه (استیفاء وکیل در جای خود اتفاق افتاده است) .

أمّا لو عفا الموكّل (اگر موکّل، به جای عزل وکیل، بیاید و قاتل را عفو کند، دیگر نمی توان حرف قبلی را زد! چون در اینجا موضوع وکالت دیگر منتفی شده است) فاستوفى الوكيل بعدَه (استیفاء کرد وکیل بعد از عفو) قبل العلم (قبل از اینکه علم به عفو پیدا کند) فلا قصاص أيضاً (مانند صورت قبل، وکیل را قصاص نمی کنند. زیرا قطعاً قتل او، قتل عمد نبوده است) ، لكن عليه الدية (اما از او دیه گرفته می شود) ؛ لمباشرته (زیرا قتل و قصاص، به وسیله این وکیل رخ داده است) وبطلان وكالته بالعفو (با عفو موکل هم وکالت این وکیل از بین رفته است) ، كما لو اتّفق الاستيفاء بعد موت الموكّل (اگر موکّل وکیلی را برای قصاص گرفت ولی موکّل از دنیا رفت ولی وکیل خبردار نشد که موکل از دنیا رفته است ـ با فوت موکل، وکالت باطل می شود ـ و رفت و قصاص را انجام داد) أو خروجه عن أهليّة الوكالة (مثلا او را بی هوش کردند ـ اگر کسی بی هوش شود، تمام وکالت های او از بین می رود ـ) . ويرجع بها على الموكّل (وکیل، رجوع می کند نسبت به دیه به موکلش) ؛ لغروره (زیرا این وکیل گول خورده است) بعدم إعلامه بالعفو (موکل عفو کرده است ولی وکیل را خبر نکرده است) . وهذا يتمّ مع تمكّنه من الإعلام (البته این حکم در صورتی جاری است که موکل می توانسته به وکیل اعلام کند ولی نکرده است) ، وإلّا فلا غرور (طبق قاعده: المغرور یرجع الی من غرّه) ويحتمل حينئذٍ (حین عدم تمکن موکل) عدم وجوبها على الوكيل (حتی وکیل هم دیگر لازم نیست دیه بدهد! تا چه رسد به این که بخواهد از موکل هم طلب دیه کند) ؛ لحصول العفو بعد وجود سبب الهلاك (زیرا عفو موکل، بعد از وجود سبب هلاک حاصل شد) ، كما لو عفا بعد رمي السهم (مثلا وکیل تیر را به سمت قاتل پرتاب کرد ولی تا آمد این تیر به قاتل بخورد، موکل عفو کند! در اینجا عفو موکل اثری ندارد) .

﴿ ولا يقتصّ من الحامل (قصاص کشیده نمی شود از زنی که حامله است) حتّى تضع ﴾ وترضعه اللباء (تا وقتی که وضع حمل کند و لباء را به عنوان شیر به این کودک بدهد) مراعاةً لحقّ الولد (علت عدم قصاص: برای اینکه حق ولد را مراعات کنند) ﴿ ويُقبل قولها في الحمل (قول خود زن در مورد حاملگی مورد پذیرش است) وإن لم تشهد القوابل ﴾ به (حتی اگر قابله ها به این حمل شهادت ندهند) ؛ لأنّ له (حمل) أمارات قد تخفى على غيرها (زیرا برای حمل اماراتی وجود دارد که گاهی مخفی است برای غیر این زن) وتجدها من نفسها (و می یابد این زن این امارات در خودش) ، فتنتظر المخيّلة إلى أن تستبين الحال (منتظر می شویم تا صحت این ادعا مشخص شود) .

وقيل: لا يقبل قولها مع عدم شهادتهنّ (برخی گفته اند که ادعای این زن پذیرفته نمی شود تا وقتی که قابله ها شهادت بدهند بر صحت ادعای او) لأصالة عدمه (اصل، عدم حمل است) ، ولأنّ فيه (قبول قول زن مدعیه) دفعاً للوليّ عن السلطان الثابت له بمجرّد الاحتمال (قید دفع) (به مجرّد احتمال، داریم دفع می کنیم آن ولایتی را که شارع مقدس برای ولی ثابت کرده بود) . والأوّل أجود (قول اول اجود است).

ولا يجب الصبر بعد ذلك (بعد از وضع حمل و دادن شیر لباء؛ دیگر واجب نیست صبر کردن و می توان این مادر را قصاص نمود) إلّا أن تتوقّف حياة الولد على إرضاعها (مگر اینکه این بچه، وضعیّت خاصی داشته باشد که ادامه حیاتش، متوقف بر شیر مادر باشد) ، فينتظر مقدار ما تندفع حاجته (به مقداری صبر می کنیم که حاجت او از بین برود) .

وفي حكمه المجنون.

﴿ ولو صالحه بعض الأولياء ﴿ على الدية لم يسقط القَوَد عنه للباقين على الأشهر بل لا نعلم فيه خلافاً، وقد تقدّم ما يدلّ عليه، ورواه الحسنُ بن محبوب عن أبي ولّاد عن أبي عبد الله عليه‌السلام « في رجل قُتل وله أبٌ واُمّ وابنٌ، فقال الابن: أنا اُريد أن أقتل قاتل أبي، وقال الأب: أنا أعفو، وقالت الاُمّ: أنا آخذ بالدية. قال: فليعط الابن لاُمّ المقتول السدسَ من الدية، ويُعطي ورثةَ القاتل السدسَ الآخر حقَّ الأب الذي عفا، وليقتله » (١) وكثير من الأصحاب لم يتوقّف في الحكم.

وإنّما نسبه المصنّف إلى الشهرة لورود روايات بسقوط القَوَد وثبوت الدية، كرواية زرارة عن الباقر عليه‌السلام (٢).

﴿ و على المشهور ﴿ يردّون أي من يريد القود ﴿ عليه أي على المقتول ﴿ نصيبَ المُصالح من الدية وإن كان قد صالح على أقلّ من نصيبه؛ لأنّه قد ملك من نفسه بمقدار النصيب، فيستحقّ ديته.

﴿ ولو اشترك الأب والأجنبيّ في قتل الولد اقتُصّ من الأجنبيّ وردّ الأبُ نصفَ الدية عليه وكذا لو اشترك المسلم والكافر في قتل الذمّي، فيقتل الكافر إن شاء الوليّ ويردّ المسلم نصف ديته ﴿ وكذا الكلام في اشتراك ﴿ العامد والخاطئ فإنّه يجوز قتل العامد بعد أن يردّ عليه نصف ديته ﴿ والرادّ هنا العاقلة عاقلة الخاطئ لو كان الخطأ محضاً، ولو كان شبيه عمد فالخاطئ.

﴿ ويجوز للمحجور عليه للسفه والفلس ﴿ استيفاء القصاص إذا كان

__________________

(١) الوسائل ١٩: ٨٣، الباب ٥٢ من أبواب القصاص في النفس، الحديث الأوّل.

(٢) الوسائل ١٩: ٨٦، الباب ٥٤ من أبواب القصاص في النفس، الحديث ٣.

بالغاً عاقلاً لأنّ القصاص ليس بمال، فلا يتعلّق به الحجر فيهما ولأنّه موضوع للتشفّي وهو أهل له. ويجوز له العفو أيضاً عنه والصلح على مال، لكن لا يدفع إليه.

﴿ وفي جواز استيفاء وليّ المقتول مديوناً ﴿ القصاصَ من دون ضمان الدين على الميّت قولان أصحّهما الجواز (١) لأنّ موجَب العمد القصاص، وأخذ الدية اكتساب، وهو غير واجب على الوارث في دين مورّثه، ولعموم الآية (٢).

وذهب الشيخ (٣) وجماعة (٤) إلى المنع استناداً إلى روايات (٥) مع سلامة سندها لا تدلّ على مطلوبهم.

﴿ ويجوز التوكيل في استيفائه لأنّه من الأفعال التي تدخلها النيابة؛ إذ لا تعلّق لغرض الشارع فيه بشخص (٦) معيَّن ﴿ فلو عزله الموكّل ﴿ واقتصّ الوكيل ﴿ ولمّا يعلم بالعزل ﴿ فلا شيء عليه من قصاص ولا دية؛ لأنّ الوكيل لا ينعزل إلّا مع علمه بالعزل كما تقدّم (٧) فوقع استيفاؤه موقعه.

__________________

(١) قاله ابن إدريس في السرائر ٢: ٤٨ ـ ٤٩، والمحقّق في الشرائع ٤: ٢٣١، والعلّامة في التحرير ٥: ٤٩٦، والإرشاد ٢: ١٩٩.

(٢) عموم قوله تعالى: ( وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً ). الإسراء: ٣٣.

(٣) النهاية: ٣٠٩، والمبسوط ٧: ٥٦.

(٤) منهم: أبو الصلاح في الكافي: ٣٣٢، وابن زهرة في الغنية: ٢٤١، والكيدري في إصباح الشيعة: ٢٨٥.

(٥) الوسائل ١٩: ٩٢، الباب ٥٩ من أبواب القصاص في النفس، الحديث الأوّل. و ١٣: ١١٢، الباب ٢٤ من أبواب الدين والقرض، الحديث ١ و ٢.

(٦) في ( ع ) و ( ر ): لشخص.

(٧) تقدّم في كتاب الوكالة.

أمّا لو عفا الموكّل فاستوفى الوكيل بعدَه قبل العلم فلا قصاص أيضاً، لكن عليه الدية؛ لمباشرته وبطلان وكالته بالعفو، كما لو اتّفق الاستيفاء بعد موت الموكّل أو خروجه عن أهليّة الوكالة. ويرجع بها على الموكّل؛ لغروره بعدم إعلامه بالعفو. وهذا يتمّ مع تمكّنه من الإعلام، وإلّا فلا غرور. ويحتمل حينئذٍ عدم وجوبها على الوكيل؛ لحصول العفو بعد وجود سبب الهلاك، كما لو عفا بعد رمي السهم.

﴿ ولا يقتصّ من الحامل حتّى تضع وترضعه اللباء مراعاةً لحقّ الولد ﴿ ويُقبل قولها في الحمل وإن لم تشهد القوابل به؛ لأنّ له أمارات قد تخفى على غيرها وتجدها من نفسها، فتنتظر المخيّلة (١) إلى أن تستبين الحال.

وقيل: لا يقبل قولها مع عدم شهادتهنّ (٢) لأصالة عدمه، ولأنّ فيه دفعاً للوليّ عن السلطان الثابت له بمجرّد الاحتمال. والأوّل أجود.

ولا يجب الصبر بعد ذلك إلّا أن تتوقّف حياة الولد على إرضاعها، فينتظر مقدار ما تندفع حاجته.

﴿ ولو هلك قاتل العمد، فالمرويّ عن الباقر والصادق عليهما‌السلام (٣) ﴿ أخذُ الدية من ماله، وإلّا يكن له مال ﴿ فمن الأقرب إليه ﴿ فالأقرب وإنّما نسب الحكم إلى الرواية؛ لقصورها عنه من حيث السند، فإنّهما روايتان في إحداهما ضعف (٤)

__________________

(١) بتشديد الياء بصيغة الفاعل والمفعول. ويجوز تخفيفه مع فتح الميم، مأخوذة من الخيال بمعنى الظنّ.

(٢) قوّاه في المبسوط ٧: ٥٩، وجعل القول الأوّل أحوط.

(٣) يأتي تخريجها.

(٤) الوسائل ١٩: ٣٠٣، الباب ٤ من أبواب العاقلة، الحديث الأوّل وفيه: « أخذت الدية من ماله ». وفي طريقها أبو بصير وهو مشترك بين الثقة والضعيف، راجع المسالك ١٦: ٣٠٠.