درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۱۶: کتاب القصاص ۲۸: فی اللواحق ۵ / کتاب الدیات ۱: مورد دیه ۱

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

هلاکت قاتل قبل از قصاص

سؤال: اگر قاتل عمد به هر دلیلی هلاک شود و نتوان او را قصاص کرد، تکلیف چیست؟

پاسخ: دو نظر در این مسئله وجود دارد:

  • نظر اول: در این مسئله روایاتی وجود دارد که می گویند: می توان از مالِ این قاتل دیه اخذ نمود و اگر هم این قاتل مالی ندارد «فمن الاقرب فالاقرب»[۱] و اگر اقارب هم نداشتند طبق برخی روایات، امام باید این مبلغ دیه را بپردازد.

نکته1: شهید اول می فرمایند: «فالمرویّ اخذ الدیه...» که ظاهر عبارت ایشان این است که این روایت یک مشکلی دارد. لذا شهید ثانی می فرمایند: دلیل اینکه شهید اول این حکم را به روایت نسبت دادند این است که این روایات سنداً مشکل دارند. یعنی در این بحث، دو روایت وجود دارد که یکی ضعیف السند است و دیگری هم مرسله می باشد.

گرچه برخی به این روایات عمل کردند و حتی در این مسئله، ادّعای اجماع نموده اند (متن روایات در تطبیق خواهد آمد).

نکته2: یک روایتی دیگر از پیامبر اکرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داریم که حضرت می فرمایند: « لاَ يُطَلُّ دَمُ  اِمْرِئٍ مُسْلِمٍ»[۲] که این روایت هم مؤید این دو روایت بالا است (اگرچه سنداً مشکل دارد ولی مضمون آن با دو روایت بالا یکی است زیرا این روایت هم دارد می فرماید: خونِ فرد مسلمان نباید هدر برود! یعنی اگر قصاص نشد، می توان برای جلوگیری از هدر رفتن خونِ مسلمان، از مال قاتل دیه دریافت نمود).

  • نظر دوم (ابن ادریس): در صورت هلاکت قاتل، قصاص ساقط است و این قصاص تبدیل به دیه نمی شود! زیرا محلّ قصاص از بین رفته است. حتی ابن ادریس، در این‌باره ادّعای اجماع نموده است.

اشکال شهید ثانی به کلام ابن ادریس: چگونه شما ادّعای اجماع می کنید در حالی که اتفاقاً مسئله برعکس است! یعنی اگر نگوییم در قولِ مقابل شما اجماع وجود دارد لا‌اقل شهرت وجود دارد! پس این حرف شما، غریب است!


یعنی اگر خودِ قاتل مالی ندارد، از نزدیک ترین بستگانِ او دیه را می گیریم.

از بین نمی رود خونِ فردِ مسلمان.

۴

تطبیق هلاکت قاتل قبل از قصاص

﴿ ولو هلك قاتل العمد (اگر قاتل عمد، قبل از قصاص از بین برود ـ مثلا تصادف کند یا از بیماری بمیرد یا... ـ)، فالمرويّ ﴾ عن الباقر والصادق عليهما‌السلام (پس شهید ثانی ادّعا کردند که این روایات از امام باقر و امام صادق عليهما‌السلام است) ﴿ أخذُ الدية من ماله (باید از مال این قاتل دیه برداشت و به ورثه او داد) ، وإلّا ﴾ يكن له مال (اگر قاتلی که هلاک شده است مالی نداشته باشد) ﴿ فمن الأقرب ﴾ إليه ﴿ فالأقرب ﴾ و (سؤال: چرا شهید اول مستقیماً حکم را بیان نکردند؟ چرا این حکم را به روایت مروی منتسب کردند؟) إنّما نسب الحكم إلى الرواية (مصنّف حکم را به روایت نسبت داد) ؛ لقصورها عنه من حيث السند (زیرا روایت قاصر است از اثبات این حکم از لحاظ سندی) ، فإنّهما روايتان في إحداهما ضعف وفي الاُخرى إرسال لكن عمل بهما جماعة بل قيل: إنّه إجماع. (روایت اول: عَنْ أَبِي بَصِيرٍ ـ مشکل سندی این روایت همین قسمت است. وقتی ابابصیر از امام صادق عليه‌السلام روایتی را نقل می کند، مشترک است بین ثقة و غیر ثقة ـ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَنْ رَجُلٍ قَتَلَ رَجُلاً مُتَعَمِّداً ثُمَّ هَرَبَ ـ قاتل فرار کرد ـ اَلْقَاتِلُ فَلَمْ يُقْدَرْ عَلَيْهِ ـ نمی توانستیم او را دستگیر کنیم‌ ـ قَالَ إِنْ كَانَ لَهُ مَالٌ أُخِذَتِ اَلدِّيَةُ مِنْ مَالِهِ وَ إِلاَّ فَمِنَ اَلْأَقْرَبِ فَالْأَقْرَبِ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ قَرَابَةٌ أَدَّاهُ اَلْإِمَامُ فَإِنَّهُ لاَ يَبْطُلُ دَمُ اِمْرِئٍ مُسْلِمٍ ـ دو نکته در این روایت وجود دارد که بعداً با آن کار داریم: اولا: می گوید قاتل فرار کرد و ما نتوانستیم او را دستگیر کنیم. / ثانیا: اصلا روایت حرفی از مردن و هلاکت قاتل به میان نیاورد! فقط گفت قاتل فرار کرده است! ـ) (روایت دوم‌:عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ اِبْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : فِي رَجُلٍ قَتَلَ رَجُلاً عَمْداً ثُمَّ فَرَّ ـ پس در این روایت هم صحبت از فرار است ـ فَلَمْ يُقْدَرْ عَلَيْهِ حَتَّى مَاتَ قَالَ إِنْ كَانَ لَهُ مَالٌ أُخِذَ مِنْهُ وَ إِلاَّ أُخِذَ مِنَ اَلْأَقْرَبِ فَالْأَقْرَبِ. / اشکال سندی روایت: ابن ابی نصر از امام باقر عليه‌السلام 100 سال حدودا فاصله دارد! لذا نمی توانسته این روایت را مستقیما از خودِ امام شنیده باشد و نقل کندپس معلوم می شود در این بین، یکی دو واسطه بوده اند و افتاده اند. البته این اشکال مبتنی بر فهم شهید ثانی است و اینکه ابی جعفر را امام باقر عليه‌السلام معنا کنیم! و الا اگر گفتیم منظور از ابی جعفر، امام جواد عليه‌السلام است دیگر این اشکال ارسال وجود نخواهد داشت و روایت از حیث سندی مشکلی نخواهد داشت) ويؤيّده (این دو روایت را تایید می کند) قوله صلى‌الله‌عليه‌وآله: « لا يطلّ (هدر نمی رود) دم امرء مسلم » (مضمون این روایت با آن دو روایت هماهنگ و یکی است) وذهب ابن إدريس إلى سقوط القصاص لا إلى بدل (در مقابل این قول، ابن ادریس قائل شده است به سقوط قصاص بدون اینکه تبدیل به بدل و دیه شود) ؛ لفوات محلّه (زیرا محلّ قصاص با هلاکت قاتل از بین رفته است) بل ادّعى عليه الإجماع وهو غريب (این مسئله عجیبی است که بخواهیم در اینجا، ما ادّعای اجماع کنیم) .

۵

اعتراض شهید ثانی به کلام شهید اول

اعتراض شهید ثانی به شهید اول: این دو روایتی که شما حکمتان را به آن ها مستند کردید، برای فرضی است که قاتل فرار می کند تا وقتی که بمیرد. ولی شما حرفی از فرار نزدید و حکم را به طور کلّی تر بیان کردید و فرمودید «لو هلک قاتل العمد» و چنین اطلاقی، از مضمون این دو روایت بر نمی آید.

سپس شهید ثانی، قضیّه ای را نقل می کنند که نشان می دهد شهید اول خودشان به این اشکالی که شهید ثانی به ایشان کرد، در جای دیگر توجه داشته اند! ولی با این حال، در ما نحن فیه متوجه این اشکال نبوده اند و لذا چنین حکمی را بیان فرمودند.

بیان قضیّه: مرحوم علّامه در کتاب «المختلف» برای وجوب دیه در ما نحن فیه استدلالی کرده اند: دیه واجب است زیرا قاتل، هم عوض را از بین برده است و هم معوّض را! (معوّض = مقتول / عوضِ مقتول = قاتل). وقتی هم کسی که عوض را از بین ببرد و هم معوّض را، ضامن بدل است.

شهید اول به این استدلال علامه اشکال می کنند و می فرمایند: این استدلال علامه به درد نمی خورد! زیرا این استدلال وقتی صحیح است که مرگ قاتل به دست خودش بوده باشد (خودِ قاتل سبب قتل و ازبین رفتن خود باشد) اما اگر مرگ قاتل به صورت ناگهانی یا بدون منع و فرار وی از قصاص باشد، دیگر این استدلال شما کارساز نیست. زیرا در این جاها، قاتل سببِ تفویت عوض نشده است! مگر اینکه شما بخواهید حکمتان را اختصاص بدهید به صورتی که قاتل فرار کرده باشد (که اتفاقاً متن روایت هم همین حالت را می گوید).

حال شهید ثانی می فرمایند: جنابِ شهید اول! این حرفی که شما در غایة المراد فرمودید (که قصاص را باید اختصاص بدهیم به هارب) چرا همین حرف را در لمعه نفرمودید؟! چرا در لمعه به خلاف غایة المراد، قولتان را به صورت مطلق بیان کردید؟!

۶

تطبیق اعتراض شهید ثانی به کلام شهید اول

واعلم أنّ الروايتين (بدان که این دو روایت) دلّتا على وجوب الدية على تقدير هرب القاتل إلى أن مات (این قسمت را فقط روایت دوم داشت و نه روایت اول) ، والمصنّف جعل متعلّق المرويّ هلاكه مطلقاً (چه فرار بکند و چه نکند) ، وليس كذلك (اینطور نیست که متعلّق مرویّ، هلاک مطلق باشد) ، مع أنّه في الشرح (با اینکه خودِ مصنّف در شرح خود ـ غایة المراد ـ) أجاب عن حجّة المختلف (جواب داده است از استدلال مختلف) ـ (استدلال مختلف:) بوجوب الدية من حيث إنّه فوّت العوض (قصاص) مع مباشرة إتلاف المعوَّض (مقتول) فيضمن البدل (کسی که هم عوض را از بین برده و هم معوّض را، باید بدل را بدهد) ـ (جواب شهید اول به استدلال مختلف:) بأنّه لو مات فجأة (اگر قاتل عمد به صورت ناگهانی از دنیا برود) أو لم يمتنع من القصاص ولم يهرب (منع از قصاص نکرده است و فرار هم نکرده است) حتّى مات لم يتحقّق منه تفويت (اینجا دیگر نمی توان تفویت عوض را به قاتل نسبت داد) . قال: اللهمّ إلّا أن تخصّص الدعوى بالهارب فيموت (مگر اینکه شما بیایید و حکم را اختصاص بدهید به کسی که فرار کرده است) ، وبه (اختصاص به هارب) نطقت الروايات وأكثرُ كلام الأصحاب (کلام و اشکال شهید ثانی به شهید اول:)‌ وهذا مخالف لما أطلقه هنا كما لا يخفى (وقتی خودِ شما دارید به مختلف ایراد وارد می کنید که «چرا حکم را به هارب اختصاص نداده اید تا استدلالتان درست شود؟!» خب خودتان هم باید رعایت می کردید و حکم را به هارب اختصاص می دادید)

۷

کتاب الدیات / فصلِ اول: فی مورد الدیة

کتاب الدیات

برسی صرفی کلمه دیات: دیات، جمع دیة است. که از (ودی یدی) گرفته شده است. در مثال واوی اگر مصدر کلمه ای بر وزن فِعل باشد (مانند وِعد) واو حذف می شود و در آخر آن ة می آید (وِعد می شود عِدة ، وِدی هم می شود دیة). حال «ودیت القتیل» یعنی «اعطیت دیته».

نکته: مجموعاً در کتاب الدیات، ما 4 فصل داریم که با پایان یافتن آن، کتاب لمعه و روضه البهیّه به پایان می رسد:

  • فصلِ اول کتاب الدیات: مورد دیة [مورد دیة: یعنی دیة در چه مواردی ثابت است؟ برای مثال در قتل عمد، اولاً و بالذات دیة ثابت نیست بلکه قصاص ثابت است. اما در خطا و شبه عمد، دیة از همان ابتدا ثابت می شود.]
  • فصلِ دوم: تقدیرات دیة [تقدیرات دیه: یعنی دیه چه مقدار است؟ در موارد مختلف، دیه به چه مقداری است؟]
  • فصل سوم: فی الشجاج [بحث در این فصل، در مورد جراحاتی است که به سر وارد می شود (انواع و حکمِ هر یک)
  • فصلِ چهارم: فی التوابع [دیگر هر چه از بحث دیه باقی مانده است در این فصل بحث می شود.]

 

فصلِ اول: فی مورد الدیة

بررسی کلمه «مَورِد»: مورد به معنای محلّ ورود است. پس مورد دیه یعنی محلّ ورود دیة. البته این محلّ ورود برای دیه مجاز است زیرا در واقع ما نمیخواهیم محلّ دیه را بحث کنیم، بلکه می خواهیم اسباب وجوب دیه را بحث کنیم (مثلا می خواهیم از این مسئله بحث کنیم که: قتلِ خطا، سبب است برای دیه)

نکته: دیة، اصالتاً در خطای محض و شبه خطا ثابت است. پس در قتلِ عمد، اصالتاً دیه ثابت نیست! (گرچه در قتل عمد هم امکان تبدیل قصاص به دیه وجود دارد ـ در صورت رضایت طرفین ـ)

۸

تطبیق کتاب الدیات / فصلِ اول: فی مورد الدیة

﴿ كتاب الديات ﴾

جمع دية، والهاء (تاء تانیث در دیة) عوض من « واو » فاء الكلمة (وِدی بوده است که شده دیة) ، يقال: وديت القتيل: أعطيت ديته (قتیل) .

﴿ وفيه فصول ﴾ أربعة:

الفصل ﴿ الأوّل ﴾﴿ في مورد الدية ﴾

بفتح الميم، (معنی مورد:) وهو موضع ورودها (محلّ ورود دیه) مجازاً (زیرا بحث ما در این فصل، از جا و مکان دیه نیست! بلکه می خواهیم اسباب وجوب دیه را بیان کنیم) ، والمراد بيان ما تجب فيه الدية من أنواع القتل (مراد ما در فصلِ اول بیان مواردی است که واجب است در آن موارد دیه، از انواع قتل) ﴿ إنّما تثبت الدية بالأصالة في الخطأ ﴾ المحض ﴿ وشبهه ﴾ (فقط و فقط دیه ثابت است اصالتاً در دو جا: خطای محض و شبه خطا) وهو العمد الذي يُشبه الخطأ (شبه خطا همان عمدی است که شبیه به خطا شده است) . واحترز بالأصالة عمّا لو وجبت صلحاً (مصنف با آوردن قید بالاصالة، احتراز جست از آن موردی که دیه واجب می شود صلحاً) ، فإنّها تقع حينئذٍ عن العمد (این دیه واقع می شود در این هنگام که مصالحه شده است از روی عمد) .

۹

بیان ضابطه در انواع قتل

بیان ضابطه در انواع قتل 

شهید اول، قبل از بیان ضابطه، ابتدا برای هر سه صورت قتل (عمد، خطا، شبه خطا) مثال می زنند. هر چند در بیان مثال هایشان، به ضابطه این موارد هم اشاره می کنند. بیان مثال ها:

  • خطای محض: مثال اول: اگر تیری را به سوی حیوانی پرتاب کردیم (پس قصدِ ما، پرتاب تیر و اصابت آن به حیوان بوده است) اما به یکباره، انسان از جلوی این تیر رد شد یا تیر خطا رفت به او خورد و او را کشت! به این نوع قتل می گویند خطای محض./ مثال دوم: اگر انسان، تیری را به سمت زید پرتاب کند (قصدِ کشتن زید را با این تیر دارد) اما تیر خطا می رود به عمرو اصابت می کند و سبب قتلِ او می شود! این هم خطای محض است.

نکته:‌ مرجع خطای محض این است که: در مثال اول، قاتل هیچ انسانی را قصد نکرده است و در مثال دوم هم عمرو را قصد نکرده است! (البته عدمِ قصدِ شخص، لازمه عدمِ قصدِ انسان است)

  • شبه خطا: اگر شخصی قصد کرده باشد انسان یا انسان معیّنی را، اما با فعل یا وضعیتی او را کشته است که آن فعل غالباً کشنده نیست! مثلا زید، می بیند که انسانی در زیر پتوست (نمی داند کیست یا اینکه می داند عمرو است) و با چوب، چند ضربه به پای او میزند و همین باعث مرگ او می شود! به چنین قتلی شبه عمد یا شبه خطا گویند. زیرا انسان قصد شده است ولی فعل غالباً کشنده نبوده است.
۱۰

تطبیق بیان ضابطه در انواع قتل

﴿ فالأوّل ﴾ وهو الخطأ المحض ﴿ مثل أن يرمي حيواناً (تیری را به سمت حیوانی پرتاب کرد) فيصيب إنساناً (اما به جای حیوان، به انسان خورد) ، أو إنساناً معيَّناً (عطف بر حیواناً) فيصيب غيره (میخواست زید را بزند ولی تیرش به اشتباه به عمرود خورد) ﴾ ومرجعه إلى عدم قصد الإنسان (در مثال اول) أو الشخص (غیره) (در مثال دوم) .

والثاني لازم للأوّل (عدم قصد شخص لازمه عدم قصد انسان است) (کسی که هیچ انسانی را قصد نکرده است معلوم می شود شخص معیّنی را هم قصد نکرده است) .

﴿ والثاني ﴾ وهو الخطأ الشبيه بالعمد وبالعكس (عمدی که شبیه به خطاست) : أن يقصدهما (انسان یا انسان معیّن) بما لا يقتل غالباً (با فعلی که غالباً چنین فعلی کشنده نیست) وإن لم يكن عدواناً (ولو این قصد زدن هم عدوانی نباشد ـ شرعاً مجاز بوده است که بزند‌ ـ) ﴿ مثل أن يضرب للتأديب ﴾ ضرباً لا يقتل عادة ﴿ فيموت ﴾ المضروب.

أمّا لو عفا الموكّل فاستوفى الوكيل بعدَه قبل العلم فلا قصاص أيضاً، لكن عليه الدية؛ لمباشرته وبطلان وكالته بالعفو، كما لو اتّفق الاستيفاء بعد موت الموكّل أو خروجه عن أهليّة الوكالة. ويرجع بها على الموكّل؛ لغروره بعدم إعلامه بالعفو. وهذا يتمّ مع تمكّنه من الإعلام، وإلّا فلا غرور. ويحتمل حينئذٍ عدم وجوبها على الوكيل؛ لحصول العفو بعد وجود سبب الهلاك، كما لو عفا بعد رمي السهم.

﴿ ولا يقتصّ من الحامل حتّى تضع وترضعه اللباء مراعاةً لحقّ الولد ﴿ ويُقبل قولها في الحمل وإن لم تشهد القوابل به؛ لأنّ له أمارات قد تخفى على غيرها وتجدها من نفسها، فتنتظر المخيّلة (١) إلى أن تستبين الحال.

وقيل: لا يقبل قولها مع عدم شهادتهنّ (٢) لأصالة عدمه، ولأنّ فيه دفعاً للوليّ عن السلطان الثابت له بمجرّد الاحتمال. والأوّل أجود.

ولا يجب الصبر بعد ذلك إلّا أن تتوقّف حياة الولد على إرضاعها، فينتظر مقدار ما تندفع حاجته.

﴿ ولو هلك قاتل العمد، فالمرويّ عن الباقر والصادق عليهما‌السلام (٣) ﴿ أخذُ الدية من ماله، وإلّا يكن له مال ﴿ فمن الأقرب إليه ﴿ فالأقرب وإنّما نسب الحكم إلى الرواية؛ لقصورها عنه من حيث السند، فإنّهما روايتان في إحداهما ضعف (٤)

__________________

(١) بتشديد الياء بصيغة الفاعل والمفعول. ويجوز تخفيفه مع فتح الميم، مأخوذة من الخيال بمعنى الظنّ.

(٢) قوّاه في المبسوط ٧: ٥٩، وجعل القول الأوّل أحوط.

(٣) يأتي تخريجها.

(٤) الوسائل ١٩: ٣٠٣، الباب ٤ من أبواب العاقلة، الحديث الأوّل وفيه: « أخذت الدية من ماله ». وفي طريقها أبو بصير وهو مشترك بين الثقة والضعيف، راجع المسالك ١٦: ٣٠٠.

وفي الاُخرى إرسال (١) لكن عمل بهما جماعة (٢) بل قيل: إنّه إجماع (٣) ويؤيّده قوله صلى‌الله‌عليه‌وآله: « لا يطلّ (٤) دم امرء مسلم » (٥) وذهب ابن إدريس إلى سقوط القصاص لا إلى بدل؛ لفوات محلّه بل ادّعى عليه الإجماع (٦) وهو غريب.

واعلم أنّ الروايتين دلّتا على وجوب الدية على تقدير هرب القاتل إلى أن مات، والمصنّف جعل متعلّق المرويّ هلاكه مطلقاً، وليس كذلك، مع أنّه في الشرح أجاب عن حجّة المختلف ـ بوجوب الدية من حيث إنّه فوّت العوض مع مباشرة إتلاف المعوَّض فيضمن البدل ـ بأنّه لو مات فجأة أو لم يمتنع من القصاص ولم يهرب حتّى مات لم يتحقّق منه تفويت. قال: اللهمّ إلّا أن تخصّص الدعوى بالهارب فيموت، وبه نطقت الروايات وأكثرُ كلام الأصحاب (٧) وهذا مخالف لما أطلقه هنا كما لا يخفى.

__________________

(١) هذا بناءً على أنّ المراد بـ « أبي جعفر » الراوي عنه ابن أبي نصر هو الباقر عليه‌السلام ـ كما صرّح بذلك آنفاً ـ فإنّ ابن أبي نصر لم يدرك الباقر عليه‌السلام. ويحتمل أن يكون المراد من أبي جعفر هو الجواد عليه‌السلام. راجع الوسائل المصدر المتقدّم: الحديث ٣.

(٢) منهم: الشيخ في النهاية: ٧٣٦، والقاضي في المهذّب ٢: ٤٥٧، والعلّامة في المختلف ٩: ٢٨٧.

(٣) قاله ابن زهرة في الغنية: ٤٠٥.

(٤) في ( ش ): لا يبطل.

(٥) التهذيب ١٠: ١٦٧، الحديث ٦٦٣، والفقيه ٤: ١٠٠ ـ ١٠١، الحديث ٥١٧٩، وفيهما: عن عليّ عليه‌السلام.

(٦) السرائر ٣: ٣٣٠.

(٧) غاية المراد ٤: ٣١٩.

كتاب الديات

﴿ كتاب الديات

جمع دية، والهاء عوض من « واو » فاء الكلمة، يقال: وديت القتيل: أعطيت ديته.

﴿ وفيه فصول أربعة:

الفصل (١) ﴿ الأوّل
﴿ في مورد الدية

بفتح الميم، وهو موضع ورودها مجازاً، والمراد بيان ما تجب فيه الدية من أنواع القتل ﴿ إنّما تثبت الدية بالأصالة في الخطأ المحض ﴿ وشبهه وهو العمد الذي يُشبه الخطأ. واحترز بالأصالة عمّا لو وجبت صلحاً، فإنّها تقع حينئذٍ عن العمد.

﴿ فالأوّل وهو الخطأ المحض ﴿ مثل أن يرمي حيواناً فيصيب إنساناً،

__________________

(١) لم يرد « الفصل » في ( ش ) و ( ر ).

أو إنساناً معيَّناً فيصيب غيره ومرجعه إلى عدم قصد الإنسان أو الشخص.

والثاني لازم للأوّل.

﴿ والثاني وهو الخطأ الشبيه بالعمد وبالعكس: أن يقصدهما بما لا يقتل غالباً وإن لم يكن عدواناً ﴿ مثل أن يضرب للتأديب ضرباً لا يقتل عادة ﴿ فيموت المضروب.

﴿ والضابط في العمد وقسيميه: ﴿ أنّ العمد هو ﴿ أن يتعمّد الفعل والقصد بمعنى أن يقصد قتل الشخص المعيّن. وفي حكمه تعمّد الفعل دون القصد إذا كان الفعل ممّا يقتل غالباً كما سبق (١).

﴿ والخطأ المحض أن لا يتعمّد فعلاً ولا قصداً بالمجنيّ عليه وإن قصد الفعل في غيره.

﴿ و الخطأ ﴿ الشبيه بالعمد ﴿ أن يتعمّد الفعل ويقصد إيقاعه بالشخص المعيّن ﴿ ويُخطئ في القصد إلى القتل أي لا يقصده مع أنّ الفعل لا يقتل غالباً ﴿ فالطبيب يضمن في ماله ما يتلف بعلاجه نفساً وطرفاً؛ لحصول التلف المستند إلى فعله و « لا يطلّ دمُ امرئ مسلم » (٢) ولأنّه قاصد إلى الفعل مخطئ في القصد، فكان فعله شبيه عمد ﴿ وإن احتاط واجتهد وأذِن المريضُ لأنّ ذلك لا دخل له في عدم الضمان هنا؛ لتحقّق الضمان مع الخطأ المحض، فهنا أولى وإن اختلف الضامن (٣).

__________________

(١) سبق في كتاب القصاص، الصفحة ٤٠٠ ـ ٤٠٤.

(٢) التهذيب ١٠: ١٦٧، الحديث ٦٦٣، والفقيه ٤: ١٠٠ ـ ١٠١، الحديث ٥١٧٩، والوسائل ١٩: ٥٣، الباب ٢٩ من أبواب القصاص في النفس، ذيل الحديث الأوّل، و ٣٠٣، الباب ٤ من أبواب العاقلة، ذيل الحديث الأوّل، إلّا أنّ لفظ الحديث: لا يبطل.

(٣) فإنّ الخطأ المحض يكون الضامن هو العاقلة وهنا الطبيب ( هامش ر ).