درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۲۷: کتاب الدیات ۱۳: مورد دیه ۱۳

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

ادامه فروع مسئله نهم

مقدمه: بحث در مسئله نهم، درباره جنایتی بود که حیوانی که صاحبی به همراهش است، انجام می دهد. حال چند فرع از این مسئله باقی مانده است که دو مورد از آن، جلسه قبل بیان شد، حال به بیان سایر فروع این مسئله می پردازیم:

  • اگر مالک دابّة، حیوان را رم دهد و این رم کردم، سبب شود که راکب حیوان، زمین بخورد (راکب نقشی در رم دادن نداشته! بلکه مالک آن را رم داده است) در این صورت مالک ضامن راکب است. ولی اگر مالک سبب رم کردن حیوان نشود، بلکه خود حیوان بدون سبب رم کند، در این صورت مالک ضامن نیست.
  • اگر دابّة، هم سائق داشته باشد و هم قائد (یا هم راکب داشته باشد و هم قائد یا هم راکب داشته باشد و هم سائق. خلاصه دو نفر هدایت کنند یا اصلا سه نفر او را هدایت کنند یعنی هم سائق هم قائد و هم راکب)، در این حال نسبت به محل اشتراک در ضمان (یعنی ضمان مشترک که مربوط به سر و دست های حیوان می شد که همه در آن می توانستند شریک باشند) ضمان مشترک است. اما نسبت به جنایت پاهای حیوان، که فقط مخصوص سائق است اگر جنایتی با پاها رخ بدهد، فقط سائق ضامن است.
  • اگر چند حیوان قطار شوند (مثلا 5 اسب یا قاطر به یکدیگر بسته شده اند) و همه آن ها یک قائد یا سائق دارند، آیا همه حیوانات، در حکم حیوان واحد اند؟ شهید می فرمایند در اینجا دو وجه مطرح است:

الف) در حکم حیوان واحد اند (الحاق): معنایش این است که اگر این ها قائدی دارند، همه این حیوان ها اگر با سر یا دستشان جنایتی مرتکب شوند، قائد ضامن است. اگر هم سائق دارند هر جنایتی با سر و دست و پا انجام شود، سائق ضامن است. وجه الحاق نیز این است که در همه این حیوانات، سائق بودن یا قائد بودن صدق می کند.

ب) در حکم حیوان واحد نیستند (عدم الحاق): علت ضمان در قائد و سائق این بود که قائد، سر و دست حیوان را در اختیار دارد (ولی پای حیوان را در اختیار ندارد) اگر علت ضمان این باشد، باید گفته شود علت ضمان در مانحن فیه وجود ندارد! زیرا قائد فقط نسبت به حیوان جلویی قدرت حفظ دارد! لذا نسبت به حیوانات پشت سرش قدرت حفظ ندارد. کما اینکه سائق، فقط حیوان آخری را در اختیار دارد و نسبت به سایر حیوانات اختیاری ندارد.

نظر شهید ثانی: عدم الحاق (قول دوم) اقوی است. بله! در یک جا می توان گفت که بیشتر از این مقدار ضامن است و آن هم در جایی است که مثلا شخص از 5 اسب، سوار یکی است ولی اسب دیگر را هم در اختیار دارد (افسار اسب دیگری را نیز در دست دارد) یا اینکه مثلا سوار اسب آخری است، ولی افسار یک اسب جلوتر را نیز در اختیار دارد. خب در اینجا نسبت له آن اسبی که راکب است که حکم راکب را دارد و نسبت به ما قبل راکب (در قائد) و جلوی راکب (در سائق) ضامن است ولی نسبت به بقیه ضمانی ندارد.

۴

تطبیق ادامه فروع مسئله نهم

(فرع اول:) ﴿ ويضمنه مالكها ﴾ الراكب (معنای ضمیر یضمنه را توضیح می دهد) (ضامن است مالک دابه، راکب دابه را) أيضاً ﴿ لو نفّرها (اگر رم بدهد حیوان را مالک) فألقته (بیندازد حیوان راکب را) ﴾ لا إن ألقته بغير سببه (نه در آن صورتی که بیندازد دابه راکب را به غیر سبب مالک) . (فرع دوم:) ولو اجتمع للدابّة سائق وقائد (اگر دابه ای هم سائق دارد و هم قائد) ، أو أحدُهما وراكب (یا یکی از قائد و سائق همراه با راکب) ، أو الثلاثة (هم راکب دارد و هم سائق و هم قائد. البته به شرط اینکه هر سه اختیار حیوان را داشته باشند)  اشتركوا في ضمان المشترك (در جنایت مشترک، یعنی در جنایت مربوط به سر و دست های حیوان مشترک اند در ضمان) واختصّ السائق بجناية الرِجلين (جنایت پاها، مختص به سائق است. زیرا راکب و قائد اختیار پای حیوان را ندارند) .

ولو كان المَقُود (اسم مفعول قائد) أو المَسُوق (اسم مفعول سائق) قطاراً (اگر حیوانی که قائد یا سائق دارد به صورت قطار بودند، یعنی متعدد و پشت سر هم بودند. یعنی باید هر کدام پشت دیگری و به صورت طولی باشند نه اینکه در کنار و پهلوی یکدیگر باشند) ففي إلحاق الجميع بالواحد حكماً (آیا همه این ها،حکم واحد را دارند؟ اگر حکم واحد را داشته باشند یعنی شخص  قائد، ضامن دست و سر همه حیوانات است و سائق ضامن دست و سر و پاهای همه حیوانات است) وجهان:  (دلیل الحاق:) من صدق السوق والقود للجميع (نسبت به همه این حیوان ها، سائق یا قائد، صدق می کند)، و (دلیل عدم الحاق:) من فقد علّة الضمان (علت ضمان در اینجا مفقود است!)  وهي القدرة على حفظ ما ضمن جنايته (قدرت بر حفظ آن حیوانی که جنایت آن را ضامن است، در اینجا چنین قدرتی نیست! فقط نسبت به حیوان جلویی یا پشت سری کنترل و ضمان دارد) ، فإنّ القائد لا يقدر على حفظ يدي ما تأخّر عن الأوّل غالباً (قائد غیر از اولی ـ یعنی آن هایی که پشت سر اولی هستند ـ اختیار بقیه را ندارد) ، وكذا السائق بالنسبة إلى غير المتأخّر (سائق هم فقط اختیار آخری را دارد) . وهذا أقوى (این قول دوم یعنی عدم الحاق اقوی است). نعم، لو ركب واحداً وقاد الباقي (اگر سوار اسب اولی است و قائد بقیه هم هست) تعلّق به حكم المركوب، وأوّلِ المقطور (حکم مرکوب را دارد ـ ضامن دست و سر است ـ و ضامن اولین حیوان از حیوانات قطار شده نیز می باشد)، وكذا لو ساق مع ذلك (مع کونه راکبا)  واحداً أو أكثر (علاوه بر رکوب، سائق بودن یک یا چند تا را دارد. خب در اینجا هم نسبت به آن موردی که راکب است ضامن دست و سر است و نسبت به آن یک موردی که در جلویش است ضامن دست و سر پاست).

۵

مسئله دهم: مباشر و سبب

مسئله دهم

در این مساله، بحث بر سر مباشر و سبب است. اگر کسی، سبب باشد و دیگری مباشر، به این معنا که مثلا شخصی بیاید و در راه مردم، چاله ای حفر کند و شخص دیگری بیاید و دیگری را در این چاه هل بدهد. در اینجا چه کسی ضامن است؟ چاه کن یا هل دهنده؟ (به چاه کن در اینجا سبب گویند و به هل دهنده، مباشر گویند) در اینجا مباشر اقوی از سبب است. لذا مباشر ضامن است و سبب ضمان ندارد. البته به شرط اینکه مباشر، علم به سبب داشته باشد. یعنی هل دهنده، بداند که چاهی وجود دارد ( والا اگر شخصی چاهی کنده است و هل دهنده از وجود این چاه اطلاعی ندارد! حال شخصی با دیگری دعوایش می شود و او را هل میدهد و او هم در چاه می افتد. در این صورت چون مباشر به سبب جاهل است، سبب ضامن است. علت این حکم هم این است که آن اقوائیت در مباشر، در اینجا وجود ندارد. یعنی چون مباشر جاهل است، لذا ضعیف تلقّی می شود نسبت به جنایتی که اتفاق افتاده است)

نکته1: اگر دو سبب داشته باشیم (مثلا کسی چاهی کنده است و شخص دیگری نیز در فاصله یک متری چاه، سنگی گذاشته باشد. حال اگر شخصی بیاید و پایش به سنگ گیر کند و در چاه بیوفتد، حکم چیست؟ زیرا هم چاه کن سبب است و هم واضع حجر) در این صورت، اسبق السببین ضامن است. یعنی باید دید این شخص اول پایش به چی گیر کرد؟ اگر به سنگ گیر کرده است و در چاه افتاده است، واضع حجر ضامن می باشد.

نکته2: اگر شخصی چاهی بکند، و شخص دیگری برود و در ته چاه، خنجری کار بگذارد (حالا چه قصد سوء داشته باشد و چه نداشته باشد) در اینجا اگر کسی در چاه بیوفتد و بعد در بدنش خنجر فرو رود، چه کسی ضامن است؟ در اینجا چاه کن ضامن است چون اسبق السببین است.

نکته3: این مساله ای که در دو سبب بیان شد، در صورتی است که هر دو سبب تعدی کرده باشند (مثلا در مثال چاه کن و قرار دهنده سنگ، هر دو تعدی کردند زیرا هم چاه را در مسیر مردم حفر کرده اند و هم سنگ را در مسیر مردم قرار داده اند). اما اگر تعدی در کار نباشد (مثلا شخصی چاه را در طریق کنده است ولی واضع سنگ، سنگ را در ملک خودش قرار داده است. حالا اگر کسی بیاید و پایش به این سنگ گیر کند و در داخل چاه بیوفتد، در اینجا چاه کند ضامن است ولو اینکه ابتدا پایش به سنگ گیر کرده است. زیرا واضع حجر، سنگ را در ملک خودش قرار داده است و لذا تعدی نکرده است و برای همین ضامن نیست)

۶

تطبیق مسئله دهم: مباشر و سبب

﴿ العاشرة ﴾:

﴿ يضمن المباشر لو جامعه السبب (ضامن است مباشر، اگر سبب با او جمع شود) ﴾ دونه (سبب)؛ لأنّه (مباشر) أقوى وأقرب. هذا مع علم المباشر بالسبب (مباشر علم به سبب داشته باشد) ﴿ ولو جهل المباشر (مثلا سبب چاهی را کنده است و روی آن کیسه ای گذاشته است و مباشر از آن چاه اطلاعی ندارد) ضمن السبب (سبب ضامن است) ﴾ فالسبب ﴿ كالحافر ﴾ للبئر في غير ملكه (سبب همانند آن کسی است چاه کنده است در غیر ملک خود) ﴿ و ﴾ المباشر ﴿ كالدافع ﴾ فيها (مباشر مثل آن کسی است که شخصی را داخل آن انداخته است) ، فالضمان على الدافع دون الحافر ، إلّا أن تكون البئر مغطّاة (ضمان بر دافع است که مباشر است دون الحافر مگر اینکه چاه سرپوشیده باشد)  ولا يعلم بها الدافع (دافع خبر از وجود این چاه ندارد) فالضمان على الحافر (ضمان بر عهده حافر است) ؛ لضعف المباشرة بالجهل ﴿ ويضمن أسبق السببين ﴾ لو اجتمعا (اگر دو سبب جمع شدند مثل واضع حجر و حافر بئر)  ﴿ كواضع الحجر وحافر البئر فيعثر بالحجر (کسی پایش بر سنگی لغزید) فيقع في البئر (در چاه افتاد) ، فيضمن واضع الحجر ﴾ لأنّه أسبق (واضع حجر ضامن است زیرا او اسبق است) السببين فعلاً (یعنی اول پایش به سنگ گیر کرد و بعد در چاه افتاد) وإن تأخّر الوضع عن الحفر (ولو اینکه اول حافر چاه را کنده است و بعد این شخص سنگ را گذاشته است) . ولو تقدّم الحافر (اگر حافر مقدم باشد)  ـ كما لو نصب إنسان سكّيناً في قعر البئر (شخصی، چاقویی را در ته چاه قرار دهد) فوقع فيها إنسان من غير عثار (انسانی بدون اینکه پایش به سنگی گیر کند، در چاه بیوفتد) فأصابته السكّين فمات (چاقویی که در ته چاه نصب شده بود، به این شخص اصابت کرد و او از دنیا رفت) ـ فالضمان على الحافر (زیرا حفر چاه در مقام فعل، اسبق بوده است) (البته در صورتی که چاه، کشنده باشد و الا اگر خود چاه کم عمق بوده و به خودی خود، سبب مرگ کسی نمی شد، یعنی اگر خنجری نبود، کسی نمی مرد، در اینجا دیگر نمی توان گفت موت را گردن چاه کن انداخت).

هذا إذا كانا متعدّيين (این بحث مال جایی است که هر دو سبب تعدی کرده باشند. مثلا هر دو در جایی این کار را کرده اند که حق آن را نداشته اند. مثلا در راه مردم این کار را کرده اند) ﴿ فلو كان فعل أحدهما في ملكه (برای این می گوید که در ملک اگر باشد، ضمانی ندارد)  فالضمان على الآخر ﴾ لاختصاصه بالعدوان.

۷

مسئله یازدهم: افتادن 4 نفر در «زبیة»

مساله یازدهم

مقدمه: قبل از بیان این مسئله، باید کلمه «زبیة» را توضیح دهیم. زبیه، به حفره ای گویند که کنده می شود برای شکار حیوانات درنده!  برای مثال در منطقه ای شیری وجود دارد که می خواهند آن را شکار کنند. برای شکار او، چاله ای می کنند که در آن بیوفتد و نتواند از آن در بیاید. به چنین چاله ای زبیة گویند. در لغت، زبیة به معنای مکان مرتفع است. علت هم این است که معمولا این حفره را در مکان های مرتفع حفر می کنند. (الزبیة: مکانی که لا یعلوها الماء. مکانی که آب به آن نمی رسد).

اصل بحث: اگر شیری در «زبیة» بیوفتد، بعد مردم بیایند و جمع شوند تا این شیر را ببینند. حال در این جمعیت، شخصی به خاطر ازدحام، در معرض افتادن به چاله قرار می گیرد، لذا دستش را به دیگری می گیرد تا نیوفتد، دومی هم تا در معرض افتادن قرار می گیرد دستش را به نفر سوم می گیرد تا نیوفتد و سومی هم به چهارمی دست می اندازد و چهار نفر همزمان در چاله می افتند  و شیر همه را می کشد. در اینجا تکلیف چیست؟[۱]

روایتی از امیر المومنین عليه‌السلام داریم که حضرت در اینجا به این صورت قضاوت کرده اند که: اولی دیة اش بر عهده کسی نیست. دومی، ثلث دیه اش را باید اولی بدهد. سومی، دو ثلث دیه اش را دومی می دهد و چهارمی هم تمام دیه اش را سومی می دهد. 

شهید ثانی می فرمایند: اکثر علما به این روایت عمل کرده اند.

متن روایت: مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قَضَى أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي أَرْبَعَةٍ اِطَّلَعُوا (سرک می کشیدند) فِي زُبْيَةِ اَلْأَسَدِ فَخَرَّ أَحَدُهُمْ فَاسْتَمْسَكَ بِالثَّانِي وَ اِسْتَمْسَكَ اَلثَّانِي بِالثَّالِثِ وَ اِسْتَمْسَكَ اَلثَّالِثُ بِالرَّابِعِ حَتَّى أَسْقَطَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً عَلَى اَلْأَسَدِ فَقَتَلَهُمُ اَلْأَسَدُ فَقَضَى بِالْأَوَّلِ فَرِيسَةَ اَلْأَسَدِ وَ غَرَّمَ أَهْلَهُ ثُلُثَ اَلدِّيَةِ لِأَهْلِ اَلثَّانِي وَ غَرَّمَ اَلثَّانِيَ لِأَهْلِ اَلثَّالِثِ ثُلُثَيِ اَلدِّيَةِ وَ غَرَّمَ اَلثَّالِثَ لِأَهْلِ اَلرَّابِعِ اَلدِّيَةَ كَامِلَةً .

شهید ثانی می فرمایند: توجیه این روایت بر اساس اصول و قواعد مشکل است. همچنین این روایت ضعیف السند است. محمد بن قیس، مشترک است بین ثقه و غیر ثقه است. این هم که گفته شود این روایت، «قضیة فی واقعة» است مشکلی ندارد! لذا نظر من این است که ترک عمل به این روایت به طور مطلق بهتر است. (فرقی هم نمی کند این ها 4 نفر بوده اند یا بیشتر و کمتر. فرقی هم نمی کند، زبیه بوده است یا چاه و دره)


این مسئله، از باب مثال است ولی چون در روایت این مسئله به این صورت مطرح شده است، شهید هم به همان کیفیت بیان کرده اند.

۸

تطبیق مسئله یازدهم: افتادن 4 نفر در زبیة

 ﴿ الحادية عشرة ﴾:

﴿ لو وقع واحد في الزُبية (اگر یک نفر در زبیه بیوفتد) ﴾ ـ بضمّ الزاي المعجمة  (ز نقطه دار) ـ وهي الحفرة تحفر للأسد (حفره ای که برای اسد حفر می شود. البته در لغت برای اسد خصوصیتی قائل نشده است) ، سُمّيت بذلك (نامگذاری شده است به زبیه)؛ لأنّهم كانوا يحفرونها في موضع عال (در مکان مرتفع حفر می شود) ، وأصلها: الزابية التي لا يعلوها الماء(زابیه مکانی است که آب به آن نمی رسد)، وفي المثل: « بلغ السيل الزبى » (آنقدر آب زیاد شد که به آنجایی که آب نمی رسید هم آب رسید) ﴿ فتعلّق ﴾ الواقع ﴿ بثانٍ (آن کسی که داشت می افتاد، به نفر دوم آویزان شد)، والثاني بثالث، والثالث برابع ﴾ فوقعوا جميعاً (هر 4 نفر در زابیه افتادند) ﴿ فافترسهم الأسد (اسد همه را درید) ، ففي رواية محمّد بن قيس عن الباقر عن عليّ عليهما‌السلام ﴾ أنّه قضى في ذلك: أنّ ﴿ الأوّل فريسة الأسد (اولی خودش افتاده است و دریده شده شیر است و دیه اش بر عهده کسی نیست) ﴾ لا يلزم أحداً ﴿ ويَغْرَم أهله (غرامت می کشند اعل این اولی) ثلث الدية للثاني، ويَغرم الثاني للثالث ثلثي الدية (دو ثلث دیه)، ويغرم الثالث للرابع الدية كاملة ﴾ وعمل بها أكثر الأصحاب (اکثر اصحاب هم اینگونه فتوا داده اند) .

لكن توجيهها على الاُصول مشكل (طبق قواعد اگر بخواهیم این روایت را توجیه کنیم مشکل است) ، و « محمّد بن قيس » كما عرفت مشترك (مشترک بین ثقة و غیر ثقة است) ، وتخصيص حكمها بواقعتها ممكن (این که بگوییم این حکم اختصاص به واقعه خود دارد، ممکن است)، فترك العمل بمضمونها مطلقاً متوجّه (درست این است که ترک عمل به مضمون این روایت کنیم مطلقا) (مطلقا: چه زبیه باشد چه چاه باشد و... / چه 4 نفر باشند چه سه نفر و...).

۹

توجیه اول روایت و اشکال شهید ثانی

برخی برای اینکه این روایت را همراه با قواعد کنند، دست به توجیه این روایت زده اند. دو توجیه برای این روایت ذکر شده است که شهید ثانی به هر دو خدشه می کنند:

توجیه اول: اولی را که امام فرمودند کسی ضامن دیه اش نیست، علتش این است که در قتل او، کسی مقصر نبوده است. دومی را اولی کشته است زیرا اولی آویزان به او شد (اگر اولی آویزان نمی شد، دومی کشته نمی شد). ولی چون دومی، سبب شده است برای قتل سومی و چهارمی، لذا دیه باید سه قسمت شود (که کل این سه قسمت را باید اولی به دومی می داد) که دو قسمت از این سه قسمت، بابت آن دو نفر کم می شود که می شود یک سوم. دومی به حسب جنایتی که بر او وارد شده است یک سوم دریافت می کند. ولی سومی را اولی و دومی کشته اند ولی سومی، سبب شده است برای قتل چهارمی. لذا یک سوم کم می شود و می ماند دو سوم که باید به سومی داده شود. چهارمی را هم چون اولی و دومی و سومی کشته اند (خود چهارمی دیگر کسی را نکشته است) لذا چهارمی دیه کامل می گیرد.

اشکال شهید ثانی به این توجیه: این توجیه، تعلیل به موضع نزاع است! یعنی خود این تعلیل محل بحث است و ثابت نیست! چرا اگر شخصی، دیگری را به قتل برساند، بعد خود قاتل، توسط فرد دیگری، به قتل برسد، می گویید از قاتل و دیه او باید چیزی کسر شود؟! قاتل بودن دومی، ربطی به دیه ای که باید از اولی بگیرد ندارد!  هر کدام از قاتل ها، باید دیه کامل را به مقتول بدهند. اینکه از دیه هر قاتل کم شود، معنی ندارد! 

۱۰

تطبیق توجیه اول روایت و اشکال شهید ثانی

وتوجيهها (توجیه این روایت)  ـ بأنّ الأوّل لم يقتله أحد (اولی چون کسی او را نکشته است لذا ضمانی ندارد)، والثاني قتله الأوّل (دومی را اولی کشته است) وقتل هو (دومی) الثالث والرابع (سومی و چهارمی را کشته است) فقُسّطت الدية على الثلاثة فاستحقّ منها بحسب ما جُنِي عليه (دیه تقسیم به سه قسمت می شود و استحقاق پیدا می کند ثانی از دیه به حسب آن مقداری که جنایت شده است بر او) ، والثالث قتله اثنان (سومی را دو نفر کشته اند) وقتل هو واحداً (خود سومی، یک نفر را کشته است) فاستحقّ ثلثين كذلك (استحقاق پیدا می کند دو سوم دیه را به حسب ما جنی علیه)، والرابع قتله الثلاثة (چهارمی را سه نفر کشته اند) فاستحقّ تمام الدية (چون کسی را نکشته، دیگر از دیه اش چیزی کم نمی شود) ـ تعليل (خبر برای توجیهها) بموضع النزاع (تعلیل آورده اید به مطلبی که خودش ثابت نیست و محل بحث است) ؛ إذ لا يلزم من قتله  لغيره سقوط شيء من ديته عن قاتله (لازم نمی آید از قتل زید غیر خودش را مثل عمر که ما لازم بدانیم از قتل زید عمر را ثبوت چیزی از دیه زید را نسبت به قاتلش).

۱۱

توجیه دوم روایت و اشکال شهید ثانی

توجیه دوم: ابن ابی عقیل، این گونه این روایت را توجیه کرده است که: دیه چهارمی، بر عهده سه نفر دیگر است به صورت مساوی! زیرا هر سه در قتل چهارمی، نقش داشته اند. لذا هر کدام باید یک سوم دیه را بدهند و اگر امام دیه را نسبت داد به سومی، دلیلش این است که نفر دوم، استحقاق دارد علیه نفر اول ثلث دیه را! و وقتی آن ثلث را گرفت، اضافه می کند به آن ثلث دیگر را و می دهد به نفر سوم.

اشکال شهید ثانی به این توجیه: این توجیه، علاوه بر اینکه مخالف ظاهر روایت است (ظاهر روایت این بود که تمام دیه چهارمی را باید سومی بدهد نه اینکه هر کدام یک سوم)، این بیان در دو نفر دیگر (دومی و سومی) تمام نیست! چون لازمه این قول این است که بگوییم: دیه سومی بر عهده اول و دوم است. و دیه دومی بر عهده اولی است. یعنی نفر اول، باید یک دیه کامل بدهد + یک دیه نصف + یک دیه ثلث. در حالی که در روایت این حرف ها نبود!

۱۲

تطبیق توجیه دوم روایت و اشکال ثانی

وربما قيل بأنّ دية الرابع على الثلاثة بالسويّة؛ لاشتراكهم جميعاً في سببيّة قتله وإنّما نسبها إلى الثالث (نسبت داده اند امام دیه را به سومی) لأنّ الثاني استحقّ على الأوّل ثلث الدية فيضيف إليه ثلثاً آخر ويدفعه إلى الثالث، فيضيف إلى ذلك ثلثاً آخر ويدفعه إلى الرابع.

وهذا ـ مع مخالفته لظاهر الرواية (علاوه بر اینکه مخالف ظاهر روایت است، چون ظاهر روایت این است که کل دیه چهارمی را باید سومی بدهد) ـ لا يتمّ في الآخرين (در دو نفر دیگر هم این استدلال تمام نیست)؛ لاستلزامه (استلزام این قول) كون ديةالثالث على الأوّلين ودية الثاني على الأوّل (سومی را باید دو نفر اول هر کدام نصف بدهند و دومی را هم اولی باید کامل دیه اش را بدهد) ؛ إذ لا مدخل لقتله مَن بعده في إسقاط حقّه كما مرّ (اثری ندارد برای قتل دومی و سومی من بعده)، إلّا (مگر اینکه فرض شود: کسی که افتاده است روی قبلی ـمثلا اولی که افتاد، دومی افتاد روی اولی و چهارمی هم افتاد روی هر سه. یعنی این افتادن، خودش هم اثر داشته است در تلف این ها) أن يفرض كون الواقع عليه سبباً في افتراس الأسد له فيقرب (این قول نزدیک به ذهن می شود طبق این احتمال)، إلّا أنّه خلاف الظاهر.

ومستند التفصيل أخبار كثيرة (١) نبّه في بعضها (٢) على الفرق بأنّ الراكب والقائد يملكان يديها ورأسها ويوجّهانها كيف شاءا ولا يملكان رجليها؛ لأنّهما خلفهما، والسائق يملك الجميع.

﴿ ولو ركبها اثنان تساويا في الضمان؛ لاشتراكهما في اليد والسببيّة إلّا أن يكون أحدهما ضعيفاً لصغر أو مرض، فيختصّ الضمان بالآخر؛ لأنّه المتولّي أمرها.

﴿ ولو كان صاحبها معها مراعياً لها ﴿ فلا ضمان على الراكب ويبقى في المالك ما سبق من التفصيل باعتبار كونه سائقاً أو قائداً. ولو لم يكن المالك مراعياً لها بل تولّى أمرها الراكب ضمن، دون المالك.

﴿ ويضمنه مالكها الراكب أيضاً ﴿ لو نفّرها فألقته لا إن ألقته بغير سببه. ولو اجتمع للدابّة سائق وقائد، أو أحدُهما وراكب، أو الثلاثة اشتركوا في ضمان المشترك واختصّ السائق بجناية الرِجلين.

ولو كان المَقُود أو المَسُوق قطاراً ففي إلحاق الجميع بالواحد حكماً وجهان: من صدق السوق والقود للجميع، ومن فقد علّة الضمان وهي القدرة على حفظ ما ضمن جنايته، فإنّ القائد لا يقدر على حفظ يدي ما تأخّر عن الأوّل غالباً، وكذا السائق بالنسبة إلى غير المتأخّر. وهذا أقوى. نعم، لو ركب واحداً وقاد الباقي تعلّق به حكم المركوب، وأوّلِ المقطور، وكذا لو ساق مع ذلك واحداً أو أكثر.

__________________

(١) الوسائل ١٩: ١٨٣ ـ ١٨٦، الباب ١٣ من أبواب موجبات الضمان.

(٢) كما في الحديث ٩ من المصدر السابق.

﴿ العاشرة :

﴿ يضمن المباشر لو جامعه السبب  دونه؛ لأنّه أقوى وأقرب. هذا مع علم المباشر بالسبب ﴿ ولو جهل المباشر ضمن السبب فالسبب ﴿ كالحافر للبئر في غير ملكه ﴿ و المباشر ﴿ كالدافع فيها، فالضمان على الدافع دون الحافر، إلّا أن تكون البئر مغطّاة ولا يعلم بها الدافع فالضمان على الحافر؛ لضعف المباشرة (١) بالجهل ﴿ ويضمن أسبق السببين لو اجتمعا ﴿ كواضع الحجر وحافر البئر فيعثر بالحجر فيقع في البئر، فيضمن واضع الحجر لأنّه أسبق السببين فعلاً وإن تأخّر الوضع عن الحفر. ولو تقدّم الحافر ـ كما لو نصب إنسان سكّيناً في قعر البئر فوقع فيها إنسان من غير عثار فأصابته السكّين فمات ـ فالضمان على الحافر.

هذا إذا كانا متعدّيين ﴿ فلو كان فعل أحدهما في ملكه فالضمان على الآخر لاختصاصه بالعدوان.

 ﴿ الحادية عشرة :

﴿ لو وقع واحد في الزُبية  ـ بضمّ الزاي المعجمة ـ وهي الحفرة تحفر للأسد، سُمّيت بذلك؛ لأنّهم كانوا يحفرونها في موضع عال، وأصلها: الزابية التي لا يعلوها الماء، وفي المثل: « بلغ السيل الزبى » (٢) ﴿ فتعلّق الواقع ﴿ بثانٍ، والثاني بثالث، والثالث برابع فوقعوا جميعاً ﴿ فافترسهم الأسد، ففي رواية

__________________

(١) في ( ر ): المباشر.

(٢) النهاية لابن الأثير ٢: ٢٩٥، ( زبا ).

محمّد بن قيس عن الباقر عن عليّ عليهما‌السلام أنّه قضى في ذلك: أنّ ﴿ الأوّل فريسة الأسد لا يلزم أحداً ﴿ ويَغْرَم أهله ثلث الدية للثاني، ويَغرم الثاني للثالث ثلثي الدية، ويغرم الثالث للرابع الدية كاملة (١) وعمل بها أكثر الأصحاب (٢).

لكن توجيهها على الاُصول مشكل، و « محمّد بن قيس » كما عرفت (٣) مشترك، وتخصيص حكمها بواقعتها ممكن، فترك العمل بمضمونها مطلقاً متوجّه.

وتوجيهها ـ بأنّ الأوّل لم يقتله أحد، والثاني قتله الأوّل وقتل هو الثالث والرابع فقُسّطت الدية على الثلاثة فاستحقّ منها بحسب ما جُنِي عليه، والثالث قتله اثنان وقتل هو واحداً فاستحقّ ثلثين كذلك، والرابع قتله الثلاثة فاستحقّ تمام الدية ـ تعليل بموضع النزاع؛ إذ لا يلزم من قتله لغيره سقوط شيء من ديته عن قاتله.

وربما قيل بأنّ دية الرابع على الثلاثة بالسويّة؛ لاشتراكهم جميعاً في سببيّة قتله (٤) وإنّما نسبها (٥) إلى الثالث لأنّ الثاني استحقّ على الأوّل ثلث الدية فيضيف إليه ثلثاً آخر ويدفعه إلى الثالث، فيضيف إلى ذلك ثلثاً آخر ويدفعه إلى الرابع.

وهذا ـ مع مخالفته لظاهر الرواية ـ لا يتمّ في الآخرين؛ لاستلزامه كون دية

__________________

(١) الوسائل ١٩: ١٧٦، الباب ٤ من أبواب موجبات الضمان، الحديث ٢.

(٢) كالمفيد في المقنعة: ٧٥٠، والشيخ في النهاية: ٧٦٣ ـ ٧٦٤، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٥٥.

(٣) تقدّم في الصفحة ٤٧٣.

(٤) قاله العماني كما نقله المحقّق في نكت النهاية ٣: ٤٢٦، والفاضل المقداد في التنقيح ٤: ٤٩١ واختاره المحقق نفسه في النكتب ٣: ٤٢٧.

(٥) يعني نسب في الرواية الديةَ إلى الثالث.

الثالث على الأوّلين ودية الثاني على الأوّل؛ إذ لا مدخل لقتله مَن بعده في إسقاط حقّه كما مرّ، إلّا أن يفرض كون الواقع عليه سبباً في افتراس الأسد له فيقرب، إلّا أنّه خلاف الظاهر.

﴿ وفي رواية اُخرى رواها سهل بن زياد، عن ابن شمّون، عن عبد الله الأصمّ، عن مسمع، عن أبي عبد الله عليه‌السلام « إنّ عليّاً عليه‌السلام قال: ﴿ للأوّل ربع الدية، وللثاني ثلث * وللثالث نصف ** وللرابع الدية كاملة ﴿ و جعل ذلك ﴿ كلّه على عاقلة المزدحمين » (١).

ووُجّهت (٢) بكون البئر حفرت عدواناً والافتراس مستنداً (٣) إلى الازدحام المانع من التخلّص، فالأوّل مات بسبب الوقوع في البئر ووقوع الثلاثة فوقَه، إلّا أنّه بسببه ـ وهو ثلاثة أرباع السبب ـ فيبقى الربع على الحافر. والثاني مات بسبب جذب الأوّل ـ وهو ثلث السبب ـ ووقوع الباقين فوقَه ـ وهو ثلثاه ـ ووقوعهما عليه من فعله فيبقى له ثلث. والثالث مات من جذب الثاني ووقوعِ الرابع، وكلّ منهما نصف السبب، لكن الرابع من فعله فيبقى له نصف. والرابع موته بسبب جذب الثالث فله كمال الدية.

والحقّ أنّ ضعف سندها يمنع من تكلّف تنزيلها، فإنّ سهلاً عامّي وابن شمّون غالٍ والأصمّ ضعيف، فردّها مطلقاً متّجه.

__________________

(*) في ( ق ) و ( س ) زيادة: الدية.

(**) في ( س ) زيادة: الدية.

(١) الوسائل ١٩: ١٧٥ ـ ١٧٦، الباب ٤ من أبواب موجبات الضمان، الحديث الأوّل.

(٢) التوجيه للعلّامة في القواعد ٣: ٦٦١.

(٣) في ( ش ): مستند.